باور ها

 دانشمندان براي بررسي تعيين ميزان قدرت باورها بر كيفيت زندگي انسانها آزمايشي را در « هاروارد يونيورسيتي » انجام دادند :

 

 80 پيرمرد و 80 پيرزن را انتخاب كردند . يك شهرك را به دور از هياهو برابر با 40 سال پيش ساختند . غذاهاي 40 سال پيش در اين شهرك پخته ميشد . خط روي شيشه هاي مغازه ها ، فرم مبلمان ، آهنگها ، فيلم هاي قديمي ، اخباري كه از راديو و تلويزيون پخش ميشد ، را مطابق با 40 سال قبل ساختند . بعد اين 160 نفر را از هر نظر آزمايش كردند :

 

  تعداد موي سر ، رنگ موي سر ، نوع استخوان ، خميدگي بدن ، لرزش دستها ، لرزش صدا ، ميزان فشار خون ... بعد اين 160 نفر را به داخل اين شهرك بردند ، بعد از گذشت 5 الي 6ماه كم كم پشتشان صاف شد ، راست مي ايستادند ، لرزش دستها بطور ناخودآگاه از بين رفت ، لرزش صدا خوب شد ، ضربان قلب مثل افراد جوان ، رنگ موهاي سر شروع به مشكي شدن كرد ، چين و چروكهاي دست و صورت از بين رفت .

 

  علت چه بود ؟

  خيلي ساده است . آنها چون مطابق با 40سال پيش زندگي كردند ، باور كرده بودند 40 سال جوانتر شده اند .

  انسانها همان گونه كه باور داشته باشند مي توانند بينديشند . باورهاي آدمي است كه در هر لحظه به او القا ميكند كه چگونه بينديشد .

  اصولا فرق بين انسانها ، فرق ميان باورهاي آنان است . انسانهاي موفق با باورهاي عالي ، موفقيت را براي خود خلق ميكنند . انسانهاي ثروتمند ، باورهاي عالي و ثروت آفرين دارند كه با اعتماد به نفس عالي خود و بدون توجه به تمام مسائل به دنبال كسب ثروت ميروند و به لحاظ باورهاي مثبتشان به ثروت مطلوب خود ميرسند .

  قانون زندگي قانون باورهاست . باورهاي عالي سرچشمه همه موفقيتهاي بزرگ است . توانمندي يك انسان را باورهاي او تعيين مي كند ..

  انسانها هر آنچه را كه باور دارند خلق ميكنند . باورهاي شما دستاوردهاي شما را در زندگي ميسازند . زيرا باورها تعيين كننده كيفيت انديشه ها ، انديشه ها عامل اوليه اقدامها و اقدامها عامل اصلي دستاوردها هستند

پدر

تقدیم به قلب پرمهر همه پدران و روح بزرگ پدرانی که سال نو جایشان در کنار خانواده­هاشان خالی ست.
مردی ۸۵ ساله با پسر تحصیل کرده ۴۵ ساله­اش روی مبل خانه خود نشسته بودند ناگهان کلاغی كنار پنجره‌شان نشست. پدر از فرزندش پرسید: این چیه؟ پسر پاسخ داد: کلاغ.
پس از چند دقیقه دوباره پرسید این چیه؟ پسر گفت : بابا من که همین الان بهتون گفتم: کلاغه.
بعد از مدت کوتاهی پیر مرد برای سومین بار پرسید: این چیه؟ عصبانیت در پسرش موج میزد و با همان حالت گفت: کلاغه کلاغ!
پدر به اتاقش رفت و با دفتر خاطراتی قدیمی برگشت. صفحه­ای را باز کرد و به پسرش گفت که آن را بخواند.
در آن صفحه این طور نوشته شده بود:
امروز پسر کوچکم ۳ سال دارد. و روی مبل نشسته است هنگامی که کلاغی روی پنجره نشست پسرم ۲۳ بار نامش را از من پرسید و من ۲۳ بار به او گفتم که نامش کلاغ است.
هر بار او را عاشقانه بغل می‌کردم و به او جواب می‌دادم و به هیچ وجه عصبانی نمی‌شدم و در عوض علاقه بیشتری نسبت به او پیدا می‌کردم

  قدر داشته هاتون رو بدونید

هر شب يك دعا كن

زن کشاورزی بیمار شد ، کشاورز به سراغ یک راهب بودایی رفت و از او خواست برای همسرش دعا کند .

راهب دست به دعا بر داشت و از خدا خواست همه بیماران را شفا بخشد.
ناگهان کشاورز دعای او را قطع کرد و گفت : " صبر کنید ! از شما خواستم برای همسرم دعا کنید و شما دارید برای همه بیماران دعا می کنید ! "
راهب گفت : " من دارم برای همسرت دعا می کنم ."

کشاورز گفت : " اما برای همه دعا کردید ، با این دعا ، ممکن است حال همسایه ام که مریض است ، خوب بشود و من اصلا از او خوشم نمی اید . "

راهب گفت : " تو چیزی از درمان نمی دانی ، وقتی برای همه دعا می کنم دعاهای خودم را با دعاهای هزاران نفر دیگری که همین الان برای بیماران خود دعا می کنند ، متحد می کنم ، وقتی این دعاها با هم متحد شوند ، چنان نیرویی می یابند که تا درگاه خدا می رسند و سود ان نصیب همگان می شود .


دعا های  جدا جدا و منفرد ، نیروی چندانی ندارد و به جایی نمی رسد ! " 

تلاش کنید

تلاش كنيد همان گونه باشید كه مي گوييد.

تلاش كنيد همان گونه رفتار كنيد كه از ديگران انتظار داريد.

تلاش كنيد همان گونه رفتار كنيد كه گرفتار عذاب وجدان نشويد.

تلاش كنيد تا راست گويي و صداقت عادت شما شود.

تلاش كنيد هميشه دنبال يادگيري باشيد.

تلاش كنيد با پيدا كردن دوستان جديد دوستان قديمي را هم حفظ كنيد.

تلاش كنيد براي خوب كار كردن خوب هم استراحت كنيد.

تلاش كنيد هميشه براي اطرافيانتان جذاب باشيد.

تلاش كنيد اگر از كسي رنجيده ايد، با خود او صحبت كنيد، نه پشت سر او.

 تلاش كنيد وقتي به موفقيتي مي رسيد، آنهايي كه در اين راه به شما كمك كرده اند را فراموش نكنيد.

تلاش كنيد تا عهدي شكسته نشود و اگر هم مي شكند ،شما نباشيد.

تلاش كنيد تا باور كنيد ديگران وظيفه اي در قبال شما ندارند و عامل سعادت يا شقاوت هر كس خود اوست.

تلاش كنيد قدردان لطف ديگران باشيد و با رفتار و گفتارتان آنها را از محبت پشيمان نكنيد.

تلاش كنيد به هر چيز آنقدر بها بدهيد كه استحقاقش را دارد.

تلاش كنيد دنيا را با زيبايي هايش ببينيد.

عشق را امتحان كن!

اين يك ماجراي واقعي است:

 سالها پيش ' در كشور آلمان ' زن و شوهري زندگي مي كردند.آنها هيچ گاه صاحب فرزندي نمي شدند.

يك روز كه براي تفريح به اتفاق هم از شهر خارج شده و به جنگل رفته بودند ' ببر كوچكي در جنگل  ' نظر آنها را به خود جلب كرد.

مرد معتقد بود : نبايد به آن بچه ببر نزديك شد.

به نظر او ببرمادر جايي در همان حوالي فرزندش را زير نظر داشت.پس اگر احساس خطر مي كرد به هر دوي آنها حمله مي كرد و صدمه مي زد.

اما زن انگار هيچ يك از جملات همسرش را نمي شنيد ' خيلي سريع به سمت ببر رفت و بچه ببر را زير پالتوي خود به آغوش كشيد ' دست همسرش را گرفت و گفت :

عجله كن!ما بايد همين الآن سوار اتوموبيلمان شويم و از اينجا برويم.

آنها به آپارتمان خود باز گشتند و به اين ترتيب  ببر كوچك ' عضوي از ا عضاي اين خانواده ي كوچك شد و آن دو با يك دنيا عشق و علاقه به ببر رسيدگي مي كردند. 

سالها از پي هم گذشت و ببر كوچك در سايه ي مراقبت و محبت هاي آن زن و شوهر حالا تبديل به ببر بالغي شده بود كه با آن خانواده بسيار مانوس بود.

در گذر ايام ' مرد درگذشت و مدت زمان كوتاهي پس از اين اتفاق ' دعوتنامه ي كاري براي يك ماموريت شش ماهه در مجارستان به دست آن خانم رسيد.

زن ' با همه دلبستگي بي اندازه اي كه به ببري داشت كه مانند فرزند خود با او مانوس شده بود ' ناچار شده بود شش ماه كشور را ترك كند و از دلبستگي اش دور شود.

پس تصميم گرفت : ببر را براي اين مدت به باغ وحش بسپارد.در اين مورد با مسوولان باغ وحش صحبت كرد و با تقبل كل هزينه هاي شش ماهه ' ببر را با يك دنيا دلتنگي به باغ وحش سپرد و كارتي از مسوولان باغ وحش دريافت كرد تا هر زمان كه مايل بود ' بدون ممانعت و بدون اخذ بليت به ديدار ببرش بيايد.

دوري از ببر' برايش بسيار دشوار بود.

روزهاي آخر قبل از مسافرت ' مرتب به ديدار ببرش مي رفت و ساعت ها كنارش مي ماند و از دلتنگي اش با ببر حرف مي زد.

سر انجام زمان سفر فرا رسيد و زن با يك دنيا غم دوري  ' با ببرش وداع كرد.

بعد از شش ماه كه ماموريت به پايان رسيد ' وقتي زن ' بي تاب و بي قرار به سرعت خودش را به باغ وحش رساند ' در حالي كه از شوق ديدن ببرش فرياد مي زد :

عزيزم ' عشق من ' من بر گشتم ' اين شش ماه دلم برايت يك ذره شده بود ' چقدر دوريت سخت بود ' اما حالا من برگشتم ' و در حين ابراز اين جملات مهر آميز ' به سرعت در قفس را گشود : آغوش را باز كرد و ببر را با يك دنيا عشق و محبت و احساس در آغوش كشيد.

ناگهان ' صداي فريادهاي نگهبان قفس ' فضا را پر كرد:

نه ' بيا بيرون ' بيا بيرون : اين ببر تو نيست.ببر تو بعد از اينكه اينجا رو ترك كردي ' بعد از شش روز از غصه دق كرد و مرد.اين يك ببر وحشي گرسنه است.

اما ديگر براي هر تذكري دير شده بود.ببر وحشي با همه عظمت و خوي درندگي ' ميان آغوش پر محبت زن ' مثل يك بچه گربه ' رام و آرام بود.

اگرچه ' ببر مفهوم كلمات مهر آميزي را كه زن به زبان آلماني ادا كرده بود ' نمي فهميد ' اما محبت و عشق چيزي نبود كه براي دركش نياز به دانستن زبان و رسم و رسوم خاصي باشد.چرا كه عشق آنقدر عميق است كه در مرز كلمات محدود نشود و احساس آنقدر متعالي است كه از تفاوت نوع و جنس فرا رود.

براي هديه كردن محبت ' يك دل ساده و صميمي كافي است ' تا ازدريچه ي يك نگاه پر مهر عشق را بتاباند و مهر را هديه كند.

محبت آنقدر نافذ است كه تمام فصل سرماي ياس و نا اميدي را در چشم بر هم زدني بهار كند.

عشق يكي از زيباترين معجزه هاي خلقت است كه هر جا رد پا و اثري از آن به جا مانده تفاوتي درخشان و ستودني ' چشم گير است.

محبت همان جادوي بي نظيري است كه روح تشنه و سر گردان بشر را سيراب مي كند و لذتي در عشق ورزيدن هست كه در طلب آن نيست.

بيا بي قيد و شرط  عشق ببخشيم تا از انعكاسش ' كل زندگيمان نور باران و لحظه لحظه ي عمر ' شيرين و ارزشمند گردد.

در كورترين گره ها ' تاريك ترين نقطه ها ' مسدود ترين راه ها '   عشق   بي نظير ترين معجزه ي راه گشاست.

مهم نيست دشوارترين مساله ي پيش روي تو چيست ' ماجراي فوق را به خاطر بسپار و بدان سر سخت ترين قفل ها با كليد عشق و محبت گشودني است.

 پس : معجزه ي عشق را امتحان كن !

خدایا کفر نمی‌گویم

خدایا کفر نمی‌گویم،

پریشانم،

چه می‌خواهی‌ تو از جانم؟!

مرا بی ‌آنکه خود خواهم اسیر زندگی ‌کردی.

خداوندا!

اگر روزی ‌ز عرش خود به زیر آیی

لباس فقر پوشی

غرورت را برای ‌تکه نانی

‌به زیر پای‌ نامردان بیاندازی‌

و شب آهسته و خسته

تهی‌ دست و زبان بسته

به سوی ‌خانه باز آیی

زمین و آسمان را کفر می‌گویی

نمی‌گویی؟!

خداوندا!

اگر در روز گرما خیز تابستان

تنت بر سایه‌ی ‌دیوار بگشایی

لبت بر کاسه‌ی‌ مسی‌ قیر اندود بگذاری

و قدری آن طرف‌تر

عمارت‌های ‌مرمرین بینی‌

و اعصابت برای‌ سکه‌ای‌ این‌سو و آن‌سو در روان باشد

زمین و آسمان را کفر می‌گویی

نمی‌گویی؟!

خداوندا!

اگر روزی‌ بشر گردی‌

ز حال بندگانت با خبر گردی‌

پشیمان می‌شوی‌ از قصه خلقت، از این بودن، از این بدعت.

خداوندا تو مسئولی.

خداوندا تو می‌دانی‌ که انسان بودن و ماندن

در این دنیا چه دشوار است،

چه رنجی ‌می‌کشد آنکس که انسان است و از احساس سرشار است

                                                                                               "دکترعلی شریعتی

سخن بزرگان

در نظر خردمند شادیی که غم به دنبال دارد بی ارزش است .  بزرگمهر


آغاز و پایان جنگ توسط خون صورت می گیرد . همر


دروغ مثل برف است که هر چه آنرا بغلتانند بزرگتر می شود . لوتر


پاکی نفس جدایی می آورد . فردریش نیچه


انسان قبل از هر چیز باید حیوان خوبی باشد . هربرت اسپنسر


پاداش درستی را در درستی بجوی ، و انگیزۀ کار نیک را همان نیکی بدان و سود دیگر مخواه . حکمت هندو


خودبینی ، چنبره و محیط گیراییش درون است و افتادگی ،  پیرامون  و بیرون ماست و این می تواند همگان را به سوی ما بکشاند . اُرد بزرگ


خرسندترین  آدم کسی است که دل از مهر و موافقت گردان سپهر برگیرد . بزرگمهر


امید غذای روزانۀ بیچارگان است . هرشل


هرگز مگذاركه خنده تو باعث گريه ديگري شود .  حسين بهزاد


فلک به مردم نادان دهد زمام مراد *** تو اهل دانش و فضلی همین گناهت بس  . حافظ


حقیقت نیازمند نقد است نه ستایش  . فردریش نیچه


اندیشه و سخن ریش سفیدان برآیند بردباری ، مردمداری و سرد و گرم چشیدگی روزگار است .  اُرد بزرگ


اشكهاي ديگران را مبدل به نگاههاي پر از شادي نمودن بهترين خوشبختي هاست . بودا


انسان خوشبخت نمي شود اگر براي خوشبختي ديگران نكوشد . دوسن پير


اگر مي خواهي خوشبخت باشي براي خوشبختي ديگران بكوش زيرا آن شادي كه ما به ديگران مي دهيم به دل ما بر مي گردد . بتهوون

سخن بزرگان

ناپلئون بناپارت : هنگامي که دشمنت در حال اشتباه کردن است ، در کارش وقفه نينداز .

آلبرت انيشتين : هيچ وقت چيزي رو خوب نميفهمي مگر اينکه بتوني به مادربزرگت توضيحش بدي !

اسکار وايلد : هميشه دشمنانت را ببخش ، هيچ چيز بيش از اين آنها را ناراحت نميکند .

ناپلئون بناپارت : مذهب چيزي است كه مانع كشته شدن پولدار بدست فقير ميشود .

مارک تواين : بهتر است دهانت را ببندي و احمق بنظر برسي ، تا اينکه بازش کني و همه بفهمند که واقعاً احمقي !

آلبرت انيشتين : تفاوت بين نابغه و کودن بودن در اين است که نابغه بودن محدوديت هاي خودش را دارد .

آلبرت انيشتين : دو چيز را پاياني نيست : يکي جهان هستي و ديگري حماقت انسان . البته در مورد اولي مطمئن نيستم !

ماهاتما گاندي : آنچنان زندگي كن گويي كه فردا خواهي مرد ، آنچنان بياموز گويي كه تا ابد زنده خواهي ماند .

البرت هوبارد : زندگي رو زياد جدي نگير ، چون هرگز از اون زنده بيرون نميري .

آلبرت انيشتين : انسانهاي باهوش مسائل را حل ميکنند ، نوابغ آنها را اثبات ميکنند .

ژان كوكتو : ما بايد به شانس ايمان بياوريم ،‌ تا كي ميتوانيم موفقيت كساني را كه دوستشان نداريم تفسير كنيم  .

آيزاك آسيموف : زندگي لذتبخش است و مرگ آرامش بخش ،‌اين ميان انتقال رنج آور است  .

ناپلئون : اگر با دشمني زياد بجنگي ،‌ بعد از مدتي تمام استراتژي هاي تو را فرا ميگيرد .

داستان کوتاه

دو برادر با هم در يك مزرعه خانوادگي كار مي كردند. يكي از برادرها متاهل بود و خانواده بزرگي داشت و ديگري مجرد بود. آن دو در پايان هر روز ما حصل كار و زحمتشان را به طور مساوي بين هم تقسيم مي كردند.
روزي برادر مجرد پيش خود انديشيد: اين منصفانه نيست كه ماحصل كار و زحمت مان را به طور مساوي با هم تقسيم كنيم. من مجرد هستم و تنها و بالطبع نيازم هم خيلي كم است. به همين خاطر، او هر شب كيسه اي گندم از انبار كوچك خود بر مي داشت، مزرعه مابين منزل خود و برادرش را پنهاني مي پيمود و كيسه گندم را به انبار برادرش حمل مي كرد.
از طرف ديگر، برادر متاهل هم پيش خود انديشيد: اين منصفانه نيست كه ما حصل كار و زحمت مان را به طور مساوي با هم تقسيم كنيم. از هر چه كه بگذريم، من متاهل هستم و صاحب زن و بچه هايي كه مي توانند در سال هاي آتي زندگي با ياري ام بشتابند. برادرم تك و تنهاست و كسي را ندارد تا در آن سال ها يار و ياورش باشد. به همين خاطر، او نيز هر شب كيسه اي گندم از انبار كوچك خود بر مي داشت، مزرعه مابين منزل خود و برادرش را پنهاني مي پيمود و كيسه گندم را به انبار برادرش حمل مي كرد.
سال هاي متمادي هر دو برادر گيج و مبهوت بودند، چون گندم انبار آن دو هرگز كم نمي شد. يك شب تاريك، زماني كه هر دو برادر پنهاني در حال حمل گندم به انبار برادر ديگر بودند، بناگاه به هم برخوردند. آن دو پس از يك مكث طولاني متوجه حادثه اي كه در طي ساليان گذشته بوقوع مي پيوست، شدند. دو برادر، كيسه هاي گندم را بر زمين نهادند و همديگر را در آغوش كشيدند.

ای کاش!!!

يكي از دوستانم به نام پل يك دستگاه اتومبيل سواري به عنوان عيدي از برادرش دريافت كرده بود. شب عيد هنگامي كه پل از اداره اش بيرون آمد متوجه پسر بچه شيطاني شد كه دور و بر ماشين نو و براقش قدم مي زد و آن را تحسين مي كرد. پل نزديك ماشين كه رسيد پسر پرسيد: " اين ماشين مال شماست ، آقا؟

پل سرش را به علامت تائيد تكان داد و گفت: برادرم به عنوان عيدي به من داده است". پسر متعجب شد و گفت: "منظورتان اين است كه برادرتان اين ماشين را همين جوري، بدون اين كه ديناري بابت آن پرداخت كنيد، به شما داده است؟ آخ جون، اي كاش..."

البته پل كاملاً واقف بود كه پسر چه آرزويي مي خواهد بكند. او مي خواست آرزو كند. كه اي كاش او هم يك همچو برادري داشت. اما آنچه كه پسر گفت سرتا پاي وجود پل را به لرزه درآورد:

" اي كاش من هم يك همچو برادري بودم."

پل مات و مبهوت به پسر نگاه كرد و سپس با يك انگيزه آني گفت: "دوست داري با هم تو ماشين يه گشتي بزنيم؟"

"اوه بله، دوست دارم."

تازه راه افتاده بودند كه پسر به طرف پل بر گشت و با چشماني كه از خوشحالي برق مي زد، گفت: "آقا، مي شه خواهش كنم كه بري به طرف خونه ما؟"

پل لبخند زد. او خوب فهميد كه پسر چه مي خواهد بگويد. او مي خواست به همسايگانش نشان دهد كه توي چه ماشين بزرگ و شيكي به خانه برگشته است. اما پل باز در اشتباه بود. پسر گفت: " بي زحمت اونجايي كه دو تا پله داره، نگهداريد."

پسر از پله ها بالا دويد. چيزي نگذشت كه پل صداي برگشتن او را شنيد، اما او ديگر تند و تيـز بر نمي گشت. او برادر كوچك فلج و زمين گير خود را بر پشت حمل كرده بود. سپس او را روي پله پائيني نشاند و به طرف ماشين اشاره كرد :

" اوناهاش، جيمي، مي بيني؟ درست همون طوريه كه طبقه بالا برات تعريف كردم. برادرش عيدي بهش داده و او ديناري بابت آن پرداخت نكرده. يه روزي من هم يه همچو ماشيني به تو هديه خواهم داد ... اونوقت مي توني براي خودت بگردي و چيزهاي قشنگ ويترين مغازه هاي شب عيد رو، همان طوري كه هميشه برات شرح مي دم، ببيني."

پل در حالي كه اشكهاي گوشه چشمش را پاك مي كرد از ماشين پياده شد و پسربچه را در صندلي جلوئي ماشين نشاند. برادر بزرگتر، با چشماني براق و درخشان، كنار او نشست و سه تائي رهسپار گردشي فراموش ناشدني شدند.

  " دان كلارك"

بیاموزیم که ...

دوستان فراوان نشان دهنده کاميابي در زندگي نيست بلکه نشان نابودي زمان به گونه اي گسترده است.

 بياموزيم كه:

با احمق بحث نكنم و بگذاريم در دنياي احمقانه خويش خوشبخت زندگي كند.

با وقيح جدل نكنيم چون چيزي براي از دست دادن ندارد و روح ما را تباه مي‌كند.

از حسود دوري كنيم چون اگر دنيا را هم به او تقديم كنيم باز از زندان تنگ حسادت بيرون نمي آيد.

تنهايي را به بودن در جمعي كه ما را از خودمان جدا مي کند، ترجيح دهيم.

از «از دست دادن» نهراسيم که ثروت ما به اندازه شهامت ما در نداشتن است.

بيشتر را بر کمتر ترجيح ندهيم که قدرت ما در نخواستن و منفعت ما در سبکباري است.

کمتر سخن بگوييم که بزرگي ما در حرفهايي است که براي نهفتن داريم، نه براي گفتن.

از سرعت خود بکاهيم، که آنان که سريع تر مي دوند، فرصت انديشيدن به خود نمي دهند.

ديگران را ببينيم، تا در دام خويشتن محوري، اسير نشويم.

از کودکان بياموزيم، پيش از آن که بزرگ شوند و ديگر نتوان از آنان آموخت.

جملات کوتاه ولی عمیق

• آنچه جذاب است سهولت نیست، دشواری هم نیست، بلكه دشواری رسیدن به سهولت است

• وقتی توبیخ را با تمجید پایان می دهید، افراد درباره رفتار و عملكرد خود فكر می كنند، نه رفتار و عملكرد شما

• سخت كوشی هرگز كسی را نكشته است، نگرانی از آن است كه انسان را از بین می برد

• اگر همان كاری را انجام دهید كه همیشه انجام می دادید، همان نتیجه ای را می گیرید كه همیشه می گرفتید

• • افراد موفق كارهای متفاوت انجام نمی دهند، بلكه كارها را بگونه ای متفاوت انجام می دهند

• پیش از آنكه پاسخی بدهی با یك نفر مشورت كن ولی پیش از آنكه تصمیم بگیری با چند نفر

• كار بزرگ وجود ندارد، به شرطی كه آن را به كارهای كوچكتر تقسیم كنیم

• كارتان را آغاز كنید، توانایی انجامش بدنبال می آید

• انسان همان می شود كه اغلب به آن فكر می كند

• همواره بیاد داشته باشید آخرین كلید باقیمانده، شاید بازگشاینده قفل در باشد

• تنها راهی كه به شكست می انجامد، تلاش نكردن است

• دشوارترین قدم، همان قدم اول است

• عمر شما از زمانی شروع می شود كه اختیار سرنوشت خویش را در دست می گیرید

• آفتاب به گیاهی حرارت می دهد كه سر از خاك بیرون آورده باشد

• • وقتی زندگی چیز زیادی به شما نمی دهد، بخاطر این است كه شما چیز زیادی از آن نخواسته اید

• در اندیشه آنچه كرده ای مباش، در اندیشه آنچه نكرده ای باش

• امروز، اولین روز از بقیة عمر شماست

• برای كسی كه آهسته و پیوسته می رود، هیچ راهی دور نیست

• امید، درمانی است كه شفا نمی دهد، ولی كمك می كند تا درد را تحمل كنیم

• بجای آنكه به تاریكی لعنت فرستید، یك شمع روشن كنید

• آنچه شما درباره خود فكرمی كنید، بسیار مهمتر از اندیشه هایی است كه دیگران درباره شما دارند

• • هركس، آنچه را كه دلش خواست بگوید، آنچه را كه دلش نمی خواهد می شنود

• اگر هرروز راهت را عوض كنی، هرگز به مقصد نخواهی رسید

• صاحب اراده، فقط پیش مرگ زانو می زند، وآن هم در تمام عمر، بیش از یك مرتبه نیست

• وقتی شخصی گمان كرد كه دیگر احتیاجی به پیشرفت ندارد، باید تابوت خود را آماده كند

• كسانی كه در انتظار زمان نشسته اند، آنرا از دست خواهند داد

• كسی كه در آفتاب زحمت كشیده، حق دارد در سایه استراحت كند

• بهتر است دوباره سئوال كنی، تا اینكه یكبار راه را اشتباه بروی

• آنقدر شكست خوردن را تجربه كنید تا راه شكست دادن را بیاموزید

• اگر خود را برای آینده آماده نسازید، بزودی متوجه خواهید شد كه متعلق به گذشته هستید

• خودتان را به زحمت نیندازید كه از معاصران یا پیشینیان بهتر گردید، سعی كنید از خودتان بهتر شوید

• خداوند به هر پرنده‌ای دانه‌ای می‌دهد، ولی آن را داخل لانه‌اش نمی‌اندازد

• درباره درخت، بر اساس میوه‌اش قضاوت كنید، نه بر اساس برگهایش

• انسان هیچ وقت بیشتر از آن موقع خود را گول نمی‌زند كه خیال می‌كند دیگران را فریب داده است

• كسی كه دوبار از روی یك سنگ بلغزد، شایسته است كه هر دو پایش بشكند

• هركه با بدان نشیند، اگر طبیعت ایشان را هم نگیرد، به طریقت ایشان متهم گردد

• كسی كه به امید شانس نشسته باشد، سالها قبل مرده است

• اگر جلوی اشتباهات خود را نگیرید، آنها جلوی شما را خواهند گرفت

• اینكه ما گمان می‌كنیم بعضی چیزها محال است، بیشتر برای آن است كه برای خود عذری آورده باشیم

 

دکتر شریعتی

دکتر شریعتی :«کلاس پنجم که بودم پسر درشت هیکلی در ته کلاس ما می نشست که برای من مظهر تمام چیزهای چندش آور بود ،آن هم به سه دلیل ؛اول آنکه کچل بود، دوم اینکه سیگار می کشید و سوم - که از همه تهوع آور بود- اینکه در آن سن و سال، زن داشت!... چند سالی گذشت یک روز که با همسرم از خیابان می گذشتیم ،آن پسر قوی هیکل ته کلاس را دیدم در حالیکه زن داشتم ،سیگار می کشیدم و کچل شده بودم و تازه فهمیدم که خیلی اوقات آدم از آن دسته چیزهای بد دیگران ابراز انزجار می کند که در خودش وجود دارد».

واقعيات علمي

 

1 ما لخت ، خيس و گرسنه متولد مي‌شويم . بعد اوضاع وخيم‌تر مي‌شود. ضرب‌المثل چيني

2 ياد گرفتن زبان جنس مخالف ، مثل ياد گرفتن زبان دوم است.

3   زنان چون توانائي زباني بيشتري از مردها دارند ، بيشتر نق مي‌زنند.

4 مغز زنان طوري است كه مي‌توانند چند كار را همزمان انجام دهند ؛ ولي مردان در آن واحد فقط يك موضوع را مي‌توانند دنبال كنند (بعضي از مردان ، جويدن آدامس و راه رفتن را نيز نمي‌توانند با هم انجام دهند !)

5 نق زدن يا انتقاد مداوم ، نوعي وسيله‌ي دفاعي براي زن‌هاست و نشانه‌ي ناخشنودي او از چيزي است (احساس غبن).

6 كساني كه حس مي‌كنند ؛ كارهائي كه انجام مي‌دهند جزئي است و هرچه هم كه خوب انجام بدهند ؛ كسي بهائي به آن نمي‌دهد ؛ سرخورده مي‌شوند و نق مي‌زنند.

7 بررسي‌ها نشان مي‌دهد كه مردان ازدواج كرده بيشتر از مردان مجرد عمر مي‌كنند . بعضي از مردان مي‌گويند زندگي طولاني‌تر به نظرمي‌رسد ! !

8 بدترين احساس بعد از ازدواج ، اين است كه مرد حس كند كه با مادرش زندگي مي‌كند (يعني دائما مي‌خواهد مواظب او باشد و او را تربيت كند ) و زن به‌نظرش برسد با يك پسر نابالغ و شيطان سر و كله مي‌زند (يعني هر چيزي را كه به او تذكر مي‌دهد انجام نمي‌دهد ).

9 راه‌هاي جلوگيري از نق زدن

الف اگر احساس بدي داريد صريحا بيان كنيد.

 ب بيشتر از فاعل من به‌جاي تو استفاده كنيد چون كلمه‌ي تو حالت تدافعي ايجاد مي‌كند.

 ج پس از كارهاي روزانه 30 دقيقه به مرد فرصت دهيد تا تنها يا آرام باشد.

د اگر كسي كاري را انجام نمي‌دهد مجازاتي براي آن تعيين كنيد نه اين‌كه آن را خودتان انجام دهيد و در عوض نق بزنيد.

 هـ ارتباط دوسويه را بهبود ببخشيد تا حالت «برنده – برنده» ايجاد شود نه «برنده – بازنده»

 و براي انجام هر كار زمان خاصي را تعيين كنيد نه اين‌كه مرتب يادآوري كنيد.

10 چرا مردان مرتب راه‌حل نشان مي‌دهند و توصيه مي‌كنند؟ براي هزاران سال مغز مردان طوري عادت كرده‌ است كه روي مسائل و مشكلات تمركز كند و به نحوي آن‌ها را حل كند ( مثل تمركز براي شكار يك حيوان وحشي ) ولي زنان وقتي مشكلي را با مردان مطرح مي‌كنند مي‌خواهند با صحبت كردن درباره‌ي آن ، استرس خود را كاهش دهند و اگر مرد بلافاصله راه‌حلي را ارائه بدهد فرصت صحبت كردن و آرامش بيشتر را از زن مي‌گيرد.

11 بيان همدردي با يك مرد هنگامي كه مشكل لاينحلي دارد ؛ تحقيركننده است. ولي همدردي و همدلي ، به زن آرامش مي‌دهد.

12 زن‌ها معمولا مي‌خواهند حرفشان شنيده شود ؛ آنها كمتر به دنبال راه‌حل هستند.

13 اگر زني براي همسرش درد دل كرد ؛ شوهرش مي‌تواند صريحا بپرسد : «مي‌خواهي مردانه به حرفت گوش بدهم يا زنانه ؟» اگر گفت : « زنانه » ، فقط گوش دهيد و از دادن توصيه و راهنمائي خودداري كنيد.

14 چرا مردها با دستگاه كنترل از راه دور ، دائما كانالها را مرور مي‌كنند ؟ مردها در هزاران سال گذشته پس از شكار با سكوت و خيره شدن به آتش ، استرس خود را كاهش مي‌دادند و به آرامش مي‌رسيدند . اكنون اين كار را با خيره شدن به تلويزيون (يا روزنامه) و مرور آن انجام مي‌دهند . اما زن‌ها ترجيح مي‌دهند با تمركز روي يك برنامه ، به تمام جنبه‌هاي آن (چهره بازيگران ، لباس ، آرايش ، داستان و . . . .) دقت كنند . به عبارت ديگر مردان با مرور چند دقيقه‌اي يا حتي چند ثانيه‌اي روي هر كانال ، تحليل و برآورد خود را از آن برنامه انجام مي‌دهند و به جزئيات دقتي ندارند.

15 مردان نمي‌خواهند بدانند تلويزيون چه برنامه‌اي دارد بلكه مي‌‌خواهند بدانند چه برنامه‌ي ديگري دارد !

16 چرا مردها توقف نمي‌کنند تا مسير را بپرسند؟ مردها حس جهت‌يابي و درک فضاي بهتري از زن‌ها دارند و سال‌ها اين مهارت ، يک امتياز برايشان محسوب مي‌شده است بنابراين پرسيدن نشاني ، اقرار به ضعف است (مردها آهن بيشتري در سمت راست مغزشان دارند بنابراين شمال را بهتر تشخيص مي‌دهند) .

 

 

17 فكر مي‌كنيد چرا بايد 4 ميليون اسپرم به جانب يك تخمك حركت‌كنند تا يكي از آن‌ها به تخمك برسد؟ دليلش اين است كه هيچ‌كدام مسير را نمي‌پرسند.

18 چرا مردها از خريد كردن خوششان نمي‌آيد؟ مردها دوست دارند (مثل موقعي كه به شكار مي‌رفتند) يك مسير مستقيم كه هدف مشخصي دارد طي كنند ؛ ولي در موقع خريد با يك زن ، بايد به‌صورت زيكزاك حركت كنند و از جائي به جائي بروند كه اين‌مطلب آن‌ها را بسيار ناراحت مي‌كند (چون يك پرسه‌زني است كه هدف دقيقي ندارد).

19 براي اغلب مردها خريد كردن ، به اندازه‌ي معاينه پروستات توسط دكتر ناخوشايند و استرس‌زا است !

20 چرا اغلب مردها لباس زشت مي‌خرند ؟ چون در زمان گذشته مردها عمدا لباس‌هاي هراس‌انگيز مي‌پوشيدند كه دشمنان را فراري دهند.

21 من هميشه در خيابان دست زنم را مي‌گيرم زيرا اگر دستش را رها كنم او فورا خريد مي‌كند  !  آلن پيز

22 وقتي يك مرد خوش‌لباس را مي‌بينيد به چه فكر مي‌افتيد ؟ به اين فكر كه حتما لباسش را زنش برايش لباس مي‌خرد ! !

23 هيچ مردي بيش از 30 دقيقه حوصله خريد كردن را ندارد (در بهترين حالت)

24 چرا مردها عادت‌هاي زشت مثل آروغ زدن ، ور رفتن با بدنشان و . . . دارند ؟ چون مردان توجهي به جزئيات ندارند ؛ عادات زشت خودشان و حتي زنان را نمي‌بينند يا اهميتي به آن نمي‌دهند .

25 چرا مردان از تعريف كردن لطيفه‌هاي زشت لذت مي‌برند ؟ چون خنديدن باعث آرامش و كاهش استرس در آنان مي‌شود (كاري كه زنان با گريه انجام مي‌دهند) ضمنا بسياري از مسائل خصوصي كه مردان بر خلاف زنان با يكديگر مطرح نمي‌كنند ؛ در لطيفه‌هاي بي‌ادبانه بيان مي‌شود .

26 باج‌خواهي عاطفي (وادار كردن كسي به انجام كاري به‌وسيله‌ي فشار عاطفي و احساسي مثل گريه يا قهر) اگرچه در كوتاه مدت باعث رسيدن به مقصود مي‌شود ولي در بلند مدت يك رابطه‌ي سالم را نابود مي‌كند.

27 باج‌خواهان عاطفي با ايجاد حس گناه و از بين بردن اعتماد به‌نفس طرف مقابل ، به اهداف خود مي‌رسند و براي مدت‌ها اين كار ادامه مي‌دهند.

28 با باج‌خواهان عاطفي بايد قاطع و محكم برخورد كرد اما نبايد آن‌ها را تهديد كرد يا ضعف‌هايشان را مورد هدف قرار داد . به‌جاي بحث بايد آن‌ها را آموزش داد تا حد و حدود خود را بشناسند.

29 سيستم امتياز دهي زنان و مردان با هم فرق مي‌كند ؛ يعني مردي كاري را براي زنش انجام مي‌دهد كه به نظرش خيلي مهم است و امتياز مهمي از او گرفته است ولي در نظر زن امتياز كمي داشته است . ولي در عوض كاري كه در نظر مرد مهم نيست ( مثل تعريف از دست‌پخت او ) براي زن يك امتياز محسوب مي‌شود.

30 وقتي كه امتيازاتي كه هركدام از زن و مرد از يكديگر گرفته‌اند اختلاف فاحشي پيدا مي‌كند در خانواده تنش ايجاد مي‌شود آنجاست كه زن مي‌گويد :« تو هيچ كاري براي من نكردي » .

31 براي امتياز دادن براي زن حجم و اندازه‌ي كاري كه مرد براي او انجام مي‌دهد مهم نيست تناوب و تكرار مهم است .

32 مرد نصيحت شنيدن و توصيه شدن از سوي زن را به حساب آن مي‌گذارد كه كارش اشتباه است و زنش با او اعتماد ندارد.

33 زن‌ها مي‌توانند چند كار را با هم انجام دهند چون ارتباط دو قسمت مغزشان قوي‌تر است به همين دليل تصادفات مردان هنگام صحبت با موبايل دو برابر زن‌هاست . ولي مردها بهتر مي‌توانند روي يك كار تمركز كنند به همين خاطر بهترين متخصصان هر رشته‌اي معمولا مردها هستند .

34 چرا مردان تا اين اندازه به ورزش معتادند ؟ چون مردها براي هزاران سال شكارچي بوده‌اند اكنون نيز با تماشاي ورزش ، خود را در ميان گروهي حس مي‌كنند كه مثل شكار روي هدف خاصي متمركزند و هيجان منتظر بودن و حمله كردن را تجربه مي‌كنند.

35 اگر به مادرشوهرتان ياد بدهيد روزي هشت كيلومتر راه برود در مدت يك هفته 56 كيلومتر از شما فاصله مي‌گيرد ! !

36 زن‌ها با توجه به خصوصيات مغزي خود مي‌توانند روزانه 6000 تا 8000 كلمه صحبت كنند . اين در حالي است كه مردها در حدود 2000 تا 4000 كلمه صحبت مي‌كنند.

37 مغز مردها راه‌حل‌گرا و مغز زن‌ها فرايند‌گراست .

38 وقتي زن اسرار محرمانه خود را با شما در ميان مي‌گذارد قصد شكايت ندارد معنايش اين است كه او به شما اعتماد كرده است .

39 زن‌ها از سكوت براي مجازات كردن مردها استفاده مي‌كنند اما مردها عاشق سكوت هستند.

40 من و شوهرم تصميم گرفتيم تا اختلاف نظرمان را حل نكرده‌ايم نخوابيم ؛ يك شب تا شش ماه بيدار مانديم ! فيليس ديلر

41 زن‌ها مي‌خواهند به دنبال هر منازعه و مشاجره به آرامش برسند . آنها معتقدند كه صحبت كردن حال همه را بهتر مي‌كند . اما مردها معتقدند كه حرف زدن وضع را خراب‌تر مي‌كند .

42 هم مردها و زن‌ها مبالغه مي‌كنند اما تفاوت آن‌ها در اين است كه مردها درباره حقايق و اطلاعات مبالغه مي‌كنند و زن‌ها درباره احساسات و عواطف‌شان به مبالغه حرف مي‌زنند .

43 زبان تن (حالت‌هاي چهره و بدن) شرايط احساسي و عاطفي زن را مشخص مي‌كند و 60 تا 80 درصد اثرگذاري و اثربخشي مكالمات زنان را رقم مي‌زند .

44 زن‌ها با پنج لحن متفاوت حرف مي‌زنند كه مردها تنها سه مورد آن را درك مي‌كنند . براي زن‌ها كلمات در نهايت 7 تا 10 درصد مخابره پيام آن‌ها را تشكيل مي‌دهد .

45 مردها بايد به نياز زن براي مبالغه توجه داشته باشند و هرگز در مقابل ديگران او را اصلاح نكنند. زن‌ها هم بايد بدانند كه مردها به قدر مطلق كلمات توجه دارند و بنابراين در حضور آن‌ها تا حد امكان كمتر مبالغه كنند .

46 زنان دوست دارند غير مستقيم درباره‌ي مسائل صحبت كنند ( و به‌صورت پراكنده و درباره‌ي مسائل مختلف ) ولي اين‌طور حرف زدن ذهن مردها را آشفته مي‌كند . در اين مواقع بايد بدون ارائه راه حل به حرف زنان گوش داد .

47 زن‌ها به جزئيات بسيار اهميت مي‌دهند ولي براي مردها نتيجه‌گيري كلي مهم است .

48 مردها قيافه را به مغز و درايت زن ترجيح مي‌دهند زيرا مردها بيشتر از فكر كردن ، مي‌بينند .

49 زن‌ها نمي‌توانند با مردها بجنگند ،بايد قلق‌شان را به‌دست بياورند .

50 تنها دشمنان حقيقت را مي‌گويند ؛ دوستان و عشاق تا بخواهيد دروغ تحويل يكديگر مي‌دهند . استيون كينگ

51 زنان چون دقت بيشتري در تشخيص لحن صدا و زبان تن دارند ؛ دروغ را بيشتر از مردان تشخيص مي‌دهند وگرنه كمتر از مردها دروغ نمي‌گويند .

52 زن‌ها چون حافظه‌ي بهتري از مردان دارند ؛ در موقع دروغ گفتن ، دروغ‌ها قبلي را به‌ياد مي‌آورند و با دقت در گفتن دروغ ، كمتر لو مي‌روند .

53 در هنگام دروغ گفتن خون بيشتري در بدن جريان مي‌يابد و افزايش گردش خون در ناحيه بيني باعث خارش بيني مي‌شود .حتي بيني به مقدار خيلي كمي كه به طور طبيعي قابل تشخيص نيست درازتر مي‌شود ( تأثير پينوكيو ! ) .

54 تبسم هنگام دروغ‌گوئي نامتقارن است ؛ يعني دو سوي لب به يك اندازه بالا نمي‌رود .

55 علامت‌هاي دروغ‌گوئي :

- گره يا جمع شدن عضلات صورت

- برقرار نكردن تماس چشمي

- به‌حالت ضربدري قرار دادن دست‌ها و پاها

- تبسم زوركي

- باريك شدن مردمك چشم‌ها

- صحبت با سرعت زياد

- پنهان كردن دست‌ها

- تلفظ اشتباه كلمات

- تظاهر به دوستي و خنده‌ي بيش از اندازه

56 چه كنيم كه كمتر دروغ بشنويم :

- روي صندلي بلندتري بنشينيد .

- ساق‌هايتان را روي هم نياندازيد . بازوانتان را از هم باز كنيد و به پشتي صندلي تكيه دهيد .

- آنچه را كه مي‌دانيد با آن‌ها درميان نگذاريد ، نگوئيد كه مي‌دانيد آنها دروغ مي‌گويند .

- خودتان را به آنها نزديك كنيد .

- به آن‌ها فرصت استراحت بدهيد . كاري كنيد كه بتوانند به راحتي حقيقت را بگويند .

- آرامش خود را حفظ كنيد هرگز در برابرشان شگفت‌زده نشويد .

- آن‌ها را متهم نكنيد . عباراتي مانند « چرا به من زنگ نزدي ؟ » و مثل آن ، مي‌تواند آن‌ها را به دروغ گفتن تشويق كند .

- به آن‌ها آخرين فرصت را هم بدهيد. دروغشان را ناديده بگيريد و بگوئيد: «چه مي‌توانيم بكنيم كه چنين چيزي تكرار نشود»

57 در درون هر پيري ، جواني وجود دارد كه نمي‌داند چه شد كه اين‌گونه زود گذشت .

58 اغلب مرداني كه جوائز بزرگ مي‌برند و پول زياد به دست مي‌آورند ؛ يا زود ورشكسته مي‌شوند يا زود مي‌ميرند .

59 براي حداقل يكصدهزار سال مغز مردها به صورتي تربيت شده كه به‌عنوان شكارچي هدفي را پيدا كنند و به آن ضربه بزنند به همين‌خاطر به جزئياتي مثل رابطه با ديگران توجه دقيقي ندارند .

60 ورزش مدرن به نوعي جايگزين شكار شده است .

61 70 تا 80 درصد مردها در همه‌جا مي‌گويند كه مهم‌ترين جنبه زندگي‌شان كارشان بوده است . اما 70 تا 80 درصد زن‌ها مي‌گويند كه مؤفقيت را در خانواده خود جستجو مي‌كنند .

62 زندگي كردن با يك مرد بازنشسته ، معمولا يكي از بزرگترين معضلاتي است كه زن‌ها با آن روبرو مي‌شوند .

63 استرسي كه بازنشستگي براي مردها ايجاد مي‌كند ؛ به‌خاطر از دست دادن شغل نيست ؛ مسئله از دست دادن هويت است ؛ ترس از بي‌مصرف و بي‌اهميت بودن است

تـصـمیم گـرفـت زنـده بـمـانـد

مدرسه‌ی کوچک روستایی بود که به‌وسیله‌ی بخاری زغالی قدیمی، گرم می‌شد. پسرکی موظف بود هر روز زودتر از همه به مدرسه بیاید و بخاری را روشن کند تا قبل از ورود معلم و هم‌کلاسی‌هایش، کلاس گرم شود. روزی، وقتی شاگردان وارد محوطه‌ی مدرسه شدند، دیدند مدرسه در میان شعله‌های آتش می‌سوزد. آنان بدن نیمه بی‌هوش هم‌کلاسی خود را که دیگر رمقی در او باقی نمانده بود، پیدا کردند و بی‌درنگ به بیمارستان رساندند.

پسرک با بدنی سوخته و نیمه جان روی تخت بیمارستان دراز کشیده بود ، که ناگهان شنید دکتر به مادرش می‌گفت: «هیچ امیدی به زنده ماندن پسرتان نیست، چون شعله‌های آتش به‌طور عمیق، بدنش را سوزانده و از بین برده است». اما پسرک به هیچوجه نمی‌خواست بمیرد. او با توکل به خدا و طلب یاری از او  تصمیم گرفت تا تمام تلاش خود را برای زنده ماندن به کار بندد و  زنده بماند و ... چنین هم شد.

او در مقابل چشمان حیرت زده‌ی دکتر به راستی زنده ماند و نمرد. هنگامی که خطر مرگ از بالای سر او رد شد، پسرک دوباره شنید که دکتر به مادرش می‌گفت: «طفلکی به خاطر قابل استفاده نبودن پاهایش، مجبور است تا آخر عمر لنگ‌لنگان راه برود».

پسرک بار دیگر تصمیم خود را گرفت. او به هیچ‌وجه نخواهد لنگید. او راه خواهد رفت، اما متاسفانه هیچ تحرکی در پاهای او دیده نمی‌شد. بالاخره روزی فرا رسید که پسرک از بیمارستان مرخص شد. مادرش هر روز پاهای کوچک او را می‌مالید، اما هیچ احساس و حرکتی در آنها به چشم نمی‌خورد. با این حال، هیچ خللی در عزم و اراده‌ی پسرک وارد نشده بود و همچنان قاطعانه عقیده داشت که روزی قادر به راه رفتن خواهد بود.

 

یک روز آفتابی، مادرش او را در صندلی چرخ‌دار قرارداد و برای هواخوری به حیاط برد. آن روز، پسرک بر خلاف دفعه‌های قبل، در صندلی چرخ‌دار نماند. او خود را از آن بیرون کشید و در حالی که پاهایش را می‌کشید، روی چمن شروع به خزیدن کرد. او خزید و خزید تا به نرده‌های چوبی سفیدی که دور تا دور حیاط‌شان کشیده شده بود، رسید.

با هر زحمتی که بود، خود را بالا کشید و از نرده‌ها گرفت و در امتداد نرده‌ها جلو رفت و در نهایت، راه افتاد. او این کار را هر روز انجام می‌داد، به‌طوری که جای پای او در امتداد نرده‌های اطراف خانه دیده می‌شد. او چیزی جز بازگرداندن حیات به پاهای کوچکش نمی‌خواست.

سرانجام، با خواست خدا و عزم و اراده‌ی پولادینش، توانست روی پاهای خود بایستد و با کمی صبر و تحمل توانست گام بردارد و سپس راه برود و در نهایت، بدود. او دوباره به مدرسه رفت و فاصله‌ی بین خانه و مدرسه را به خاطر لذت، می‌دوید. او حتی در مدرسه یک تیم دو تشکیل داد.

سال‌ها بعد، این پسرکی که هیچ امیدی به زنده ماندن و راه رفتنش نبود، یعنی دکتر «گلن گانینگهام» در باغ چهارگوش «مادیسون» موفق به شکستن رکورد دوی سرعت در مسافت یک مایلی شد!

كلامي از بزرگان

پل سارتر: از همه اندوهگين تر کسي است که از همه بيشتر مي خندد

وين داير: اين شماييد که به مردم مي آموزيد که چگونه با شما رفتار کنند

ناپلئون: من در جهان يک دوست داشته ام و آن خودم بوده ام

مارکز: هرگز وقتت را با کسي که حاضر نيست وقتش را با تو بگذراند نگذران

کانت: چنان باش که به هر کس بتواني بگويي مثل من رفتار کن

جرج آلن: اگر کسي را دوست داري، به او بگو. زيرا قلبها معمولاً با کلماتي که ناگفته مي‌مانند، مي‌شکنند

ميکل آنژ: چه غصه هایی بخاطر اتفاقات بدی که هرگز در زندگی ام پیش نیامد خوردم

ویل کارنگی: راه نفوذ در دیگران، دانستن آرزوهایشان است

چارلی چاپلین: دنیا به قدری بزرگ است که برای همه جا هست به جای آنکه جای دیگران را بگیرید سعی کنید جای خود را بیابید.

اورپیدس: نیکوست، که ثروتمند باشی و پرتوان، اما نیکوتر است که دوستت بدارند

جیمز آلن: شما به همان اندازه که بخواهید کوچک، و به همان اندازه که آرزو کنید بزرگ می شوید

دکتر علی شریعتی :

اگر مثل گاو گنده باشي،ميدوشنت

اگر مثل خر قوي باشي،بارت مي كنند

اگر مثل اسب دونده باشي،سوارت مي شوند....

فقط از فهميدن تو مي ترسند.

 

رسیدن به کمال

درنهایت تعجب، چوب بیسبال رو به شایا دادند! همه می دونستند که این غیر ممکنه زیرا شایا حتی بلد نیست که چطوری چوب رو بگیره! اما همینکه شایا برای زدن ضربه رفت ، توپ گیر چند قدمی نزدیک شد تا توپ رو خیلی اروم بیاندازه که شایا حداقل بتونه ضربه ارومی بزنه...اولین توپ که پرتاب شد، شایا ناشیانه زد و از دست داد! یکی از هم تیمی های شایا نزدیک شد و دوتایی چوب رو گرفتند و روبروی پرتاب کن ایستادند. توپگیر دوباره چند قدمی جلو آمد و اروم توپ رو انداخت. شایا و هم تیمیش ضربه آرومی زدند و توپ نزدیک توپگیر افتاد، توپگیر توپ رو برداشت و می تونست به اولین نفر تیمش بده و شایا باید بیرون می رفت و بازی تمام می شد...اما بجای اینکار، اون توپ رو جایی دور از نفر اول تیمش انداخت و همه داد زدند : شایا، برو به خط اول، برو به خط اول!!! تا به حال شایا به خط اول ندویده بود! شایا هیجان زده و با شوق خط عرضی رو با شتاب دوید. وقتی که شایا به خط اول رسید، بازیکنی که اونجا بود می تونست توپ رو جایی پرتاب کنه که امتیاز بگیره و شایا از زمین بره بیرون، ولی فهمید که چرا توپگیر توپ رو اونجا انداخته! توپ رو بلند اونور خط سوم پرت کرد و همه داد زدند : بدو به خط 2، بدو به خط 2 !!! شایا بسمت خط دوم دوید. دراین هنگام بقیه بچه ها در خط خانه هیجان زده و مشتاق حلقه زده بودند. همینکه شایا به خط دوم رسید، همه داد زدند : برو به 3 !!! وقتی به 3 رسید، افراد هر دو تیم دنبالش دویدند و فریاد زدند: شایا، برو به خط خانه...! شایا به خط خانه دوید و همه 18 بازیکن شایا رو مثل یک قهرمان رو دوششان گرفتنند مانند اینکه اون یک ضربه خیلی عالی زده و کل تیم برنده شده باشه...

پدر شایا درحالیکه اشک در چشم هایش بود گفت:
اون 18 پسر به کمال رسیدند...

جملات قصار 2

هر وقت توي زندگي به يه در بزرگ رسيدي که روش يه قفل بزرگ بود نترس و نا اميد نشو!!! چون اگه قرار بود باز نشه جاش يه ديوار ميذاشتن

 

نيکبخت آن است که ازحال ديگران پند گيرد و بدبخت آن که از حال او پند گيرند

 

مايوس مباش زيرا ممکن است آخرين کليدي که درجيب داري، قفل را بگشايد

 

شما مي توانيد گلي را زير پاي خود لگد مال کنيد، اما محال است که بتوانيد عطر آن را در فضا محو کنيد.

 

نيک بخت ترين مردم کسي است که کردار به سخاوت بيارايد و گفتار به راستي

 

کسي از دانش خود برخوردار مي شود که به دانش خود عمل کند

 

بیش از هر چیز نخست بدان که چه میخواهی

 

وقتی ارتباط عاشقانه ات به انتها میرسد، فقط به سادگی بگو: همه اش تقصیر من بود.

 

آنکسی که از رنج زندگی بترسد، از ترس در رنج خواهد بود

 

اگر می خواهی قدر پول را بدانی قرض کن

 

اقبال به سراغ کسی می رود که به کار عقیده دارد نه به اقبال

 

وسعت دنياي هر کس به اندازه وسعت انديشه اوست.

 

ترس گرچه خالق نيست اما ميتواند از هيچ ؛ چيزي بيافريند

 

ملیت حقیقی ما، بشریت است

 

پافشاری جز مشترک تمامی موفقیتهای چشمگیر است.

 

 

ما اغلب از فرداها قرض می کنیم، تا وام خویش را به دیروزها بپردازیم

 

تنها چیزی که موفقیتهای ما را محدود میسازد، تفکری ست که به ما میگوید نمیتوانی موفق شوی

 

عشق رازی است مقدس. برای کسانی که عاشقند، عشق همیشه بی کلام می ماند، اما برای کسانی که عشق نمی ورزند، عشق شوخی بی رحمانه ای بیش نیست.

 

چشم ديگران چشمي است كه ما را ورشكست ميكند. اگر همه بغير از ما كور بودند، نه به خانه باشكوه نیاز بود و نه به لوازم عالید

 

بحرانهای بزرگ، انسانهای بزرگ را به وجود می آورند

 

عشق تنها آزادی در دنیاست، زیرا چنان روح را تعالی می بخشد که قوانین بشری و پدیده های طبیعی مسیر آن را تغییر نمی دهند.

 

 

سريع فكر كنيد ولي آهسته سخن بگوئيد

 

چهار چيز برگشت ناپذيرند: جمله خارج شده از دهان، تير رها شده از كمان، زندگي گذشته و فرصت هاي از دست رفته.

 

كسي كه به خاطر شما دروغ ميگويد به شما نيز دروغ خواهد گفت

 

خدمتي كه به خود ميكنيم در درونمان ميميرد ولي آنچه براي ديگران انجام ميدهيم فنا ناپذيراستد

 

مشكلات فرصتهايي هستند در لباس كار و تلاش

 

اعتماد به نفس هميشه حاصل درست عمل كردن نيست بلكه نتيجه نترسيدن از اشتباه استد

 

شكست فرصتي براي شروع مجدد و هوشمندانه تر است

 

عادات بد، رختخواب گرم و راحتي هستند كه خزيدن به درون آن آسان و خارج شدن از آن دشوارد

 

در راه رسيدن به اوج با مردم مهربان باش چرا كه هنگام سقوط با همان مردم رو به رو خواهي شدد

 

ارزش هر چیزی را می توان با مقدار وقتی که حاضرید صرف آن کنید اندازه گیری کرد

 

هيچكس از قلب شما به شما نزديكتر و راستگوتر نيست بنابراين از كساني كه قلب پاك شما ايشانرا بخود نمي پذيرد اجتناب كنيد

 

زندگی کسالت بار نیست، کسالت در مردمی است که از پشت عینکهای تیره نگاه میکنند

 

يک شمع ميتواند هزاران شمع را روشن کند، بدون آنکه چيزی از دست بدهدد بمانند شادی که هيچگاه با تقسيم کردن کم نميشودد

 

آنانکه گذشته را به خاطر نمی آورند محکوم به تکرار آنند

 

در نگاه كساني كه معني پرواز را نمي فهمند هر چه اوج بگيري كوچكتر ميشي

 

برخی، بخاطر همرنگ شدن با جماعت، آنها را رنگ می کنند

 

برای انسانها هیچ فقری بالاتر و سخت تر از تنهایی نیست

 

یا راهی پیدا می کنم ، یا آن را پدید می آورم

 

اگر لازم باشد چیزی را بیش از دوبار قرض بگیری، یکی برای خودت بخرد

 

امید عافیت و نیکوئی از آخرین و بهترین کامرانی های آدمی است

 

عمر بهای سنگینی است که برای بلوغ پرداخت میشود

 

عشق شخص به کشورش، چیز باشکوهی است، ولی چرا این عشق در مرز متوقف شودد

 

لیاقت، جوهر توانایی ست

 

 

مواظب باشيد حقيقت را لابه لاي آرزوهاي خود گم نکنيد

خواندنی

روزی پیش گوی پادشاهی به او گفت که در روز و ساعت مشخصی بلای عظیمی برای پادشاه اتفاق خواهد افتاد. پادشاه از شنیدن این پیش گویی خوشحال شد. چرا که می توانست پیش از وقوع حادثه کاری بکند.

 

پادشاه به سرعت به بهترین معماران کشورش دستور داد هر چه زودتر محکم ترین قلعه را برایش بسازند. معماران بی درنگ بی آن که هیچ سهل انگاری و معطلی نشان بدهند، دست به کار شدند. آنها از مکان های مختلف سنگ های محکم و بزرگ را به آنجا منتقل کردند و روز و شب به ساختن قلعه پرداختند. سرانجام یک روز پیش از روز مقرر قلعه آماده شد. پادشاه از قلعه راضی شد و با خوش قولی و شرافتمندانه به همه معماران جایزه داد. سپس ورزیده ترین پاسداران خود را در اطراف قلعه گماشت.

پادشاه در آستانه روز وقوع حادثه به گفته پیش گو، وارد اتاق سری شد که از همه جا مخفی تر و ایمن تر بود. اما پیش از آن که کمی احساس راحتی کند، متوجه شد که حتی در این اتاق سری هم چند شعاع آفتاب دیده می شود. او فورا به زیر دستان خود دستور داد که هر چه زودتر همه شکاف های این اتاق سری را هم پر کنند تا از ورود حادثه و بلا از این راه ها هم جلوگیری شود.

سرانجام پادشاه احساس کرد آسوده خاطر شده است. چرا که گمان کرد خود را کاملا از جهان خارج، حتی از نور و هوایش، جدا کرده است.

معلوم است که پادشاه خیلی زود در اتاق بدون هوا خفه شد و مرد. پیش گویی منجم پادشاه به حقیقت پیوسته بود و سرنوشت شوم طبق گفته پیش گو رقم خورده بود! معنی این داستان را می توان به قلب انسان ها از جمله خود ما تشبیه کرد. در دل ما هم قلعه بسیار محکمی وجود دارد. این قلعه با مواد مختلفی محکم تر از سنگ ساخته شده است. این مواد چیزی به جز خشم و نفرت، گله و شکایت، خود خوار شمردن و غرور و کبر، شتاب، تعصب و بدبینی و ... نیستند. با این مواد واقعا هم می توان قلعه دل را محکم و محکم و باز هم محکم تر کرد و دیگران را پشت درهای آن گذاشت. همان طور که این پادشاه عمل کرد. قلعه قلب ما هر چه محکم تر و کم منفذتر باشد، احساس خفگی ما هم شدیدتر خواهد بود.

مادر

یك مادر باردار بریتانیایی بعد از شنیدن این خبر تكان دهنده كه در چهارمین ماه بارداری اش در مراحل پیشرفته سرطان كبد قرار دارد، ترجیح داد خود را به خاطر نجات جان فرزندش درمان نكند.

«آلارد» تنها دو راه پیشرو داشت: تعویق درمان تا زمان تولد نوزاد و یا سقط جنین برای حفظ جان خود.

او راه اول را انتخاب كرد و تا زمانی كه كودك با عمل سزارین كمی پیش از موعد پا به دنیا گذاشت، درمان خود را به تعویق انداخت. وی به شوهرش مارتین گفت:" اگر قرار است من بمیرم، كودكم باید زنده بماند."

كودك یك هفته زودتر از موعد مقرر با سزارین به دنیا آمد و آلارد 33 ساله در 18 نوامبر پسر سالمی به دنیا آورد كه «لیام» نام گرفت.

درست 2 ماه بعد «آلارد» درگذشت. وی پس از زایمان، شیمی درمانی را آغاز كرد اما دیگر خیلی دیر بود.

پزشكان معتقدند كه آلارد سال‌ها به سرطان روده مبتلا بوده و سرانجام این بیماری به كبدش سرایت كرده بود. وی پس از دردهای مداوم شكم، آزمایشاتی انجام داد كه نشان داد كبد او را تومورهای سرطانی در بر گرفته‌اند.

همسر وی می‌گوید:" پزشكان گفتند كه به علت باردار بودن وی آنها قادر به انجام كاری نیستند. او مستقیماً و بدون تردید به پزشكان گفت كه كودكش را از بین نخواهد برد."

به گزارش خبرگزاری فارس ، این مادر شجاع و فداکار موفق شد پیش از مرگش چند بار كودك خود را در آغوش بگیرد. این چهارمین فرزند «آلارد» و اولین پسر اوست. «لیام» دارای 3 خواهر 10 ساله، 8 ساله و 20 ماهه می باشد.

 

"سخنان بزرگان"

 

1) کسی که عقل را بر احساساتش غلبه دهد، قوی ترین انسان روی زمین است.

(امام علی)

 

2) راه نفوذ در دیگران، دانستن آرزوهایشان است.

(ویل کارنگی)

 

3) اگر آینه نبود، همیشه خود را جوان می دانستم.

(پیکاسو)

 

4) افسوس که جوان نمی داند و پیر نمی تواند.

(محمد حجازی)

 

5) گروهی از ما، آنچنان حواسمان به چیزهایی که نداریم معطوف است که دیگر نمی توانیم از آنچه داریم لذت ببریم.

(جودی تاتل مام)

 

6) من همه چیزم را به گرسنگی و مشقت های ایام جوانی مدیونم.

(ناپلئون بناپارت)

 

7) اتلاف وقت، گران بهاترین خرج هاست.

(بالزاک)

 

8) احتیاط، تنها برای پیران نیست، جوانانی که احتیاط نکنند بدانند که هرگز به پیری نخواهند رسید.

(باخ)

 

9) عجیب است که انسان نه می تواند برای تولدش شادی کند و نه برای مرگش عزا بگیرد.

(ژرژ سیمنون)

 

10) ازدواج، تنها زنجیری است که همگان به رضا و و رغبت آن را به دست و پای خود می بندند.

(فرانسوا موریاک)

 

11) حرفی را بزن که بتونی بنویسی، چیزی را بنویس که بتونی امضا کنی، چیزی را امضا کن که بتونی پاش وایسی.

(ناپلئون بناپارت)

 

12) دنیا به قدری بزرگ است که برای همه جا هست به جای آنکه جای دیگران را بگیرید سعی کنید جای خود را بیابید.

(چارلی چاپلین)

 

13) زندگی آن چیزی است که برای تو اتفاق می افتد، در حالی که تو سرگرم برنامه ریزی های دیگری هستی.

(جان لنون)

 

14) نیکوست، که ثروتمند باشی و پرتوان، اما نیکوتر است که دوستت بدارند.

(اورپیدس)

 

15) عاشق بودن، همان است که بدانی دیگری کامل نیست. بتوانی بخش های نازیبا را ببینی ولی بر بخش هایی که دوست می داری تاکید کنی و شادمانه هر دو را بپذیری.

(ترزا. ام. ریچیز)

 

16) کسی که راهی را با عشق می پیماید، هرگز راه را تنها نپیموده است.

(سی تی دیویس)

 

17) نفرت هرگز با نفرت پایان نمی یابد،نفرت تنها و تنها تسلیم عشق خواهد شد.

(بودا)

 

18) اگر تنها بتوانی چنانکه باید عشق بورزی، شادترین و تواناترین موجود در جهان خواهی بود.

(امه فوکس)

 

19) دنیا جای زیبایی برای ماندن نیست.

(نیکی جیووانی)

 

20) انتخاب همسفر درست، مهم ترین گام در تضمین شادی و سرور سفر است.

(آندیان اندرسون)

 

 

21) طبیعت والاترین حاصل ها را با ساده ترین ابزار می آفریند:

آفتاب، گل ها، آب و عشق.

(هاینریش هاینه)

 

22) سرمایه خود را از چیزهایی که از ذات تو خارج بود، مساز.

(افلاطون)

 

23) با کارهای بد به سمت انجام کارهای خوب مرو.

(افلاطون)

 

24) شما به همان اندازه که بخواهید کوچک، و به همان اندازه آرزو کنید بزرگ می شوید.

(جیمز آلن)

 

25) بگذار تا شیطنت عشق چشمان تو را به عریانی خویش بگشاید شاید هر چند آنجا جز رنج و پریشانی نباشد اما کوری را به خاطر آرامش تحمل نکن.

(دکترعلی شریعتی)

بازیگر

مرد هر روز دیر سر کار حاضر می شد، وقتی می گفتند : چرا دیر می آیی؟ جواب می داد: یک ساعت بیشتر می خوابم تا انرژی زیادتری برای کار کردن داشته باشم، برای آن یک ساعت هم که پول نمی گیرم. یک روز رئیس او را خواست و برای آخرین بار اخطار کرد که دیگر دیر سر کار نیاید.

مرد هر وقت مطلب آماده برای تدریس نداشت به رئیس آموزشگاه زنگ می زد تا شاگرد ها آن روز برای کلاس نیایند و وقتشان تلف نشود. یک روز از پچ پچ های همکارانش فهمید ممکن است برای ترم بعد دعوت به کار نشود.

مرد هر زمان نمی توانست کار مشتری را با دقت و کیفیت ، در زمانی که آنها می خواهند تحویل دهد، سفارش را قبول نمی کرد و عذر می خواست. یک روز فهمید مشتریان ش بسیار کمتر شده اند.

مرد نشسته بود. دستی به موهای بلند و کم پشتش می کشید . سیگاری آتش زد و به فکر فرو رفت. باید کاری می کرد. باید خودش را اصلاح می کرد. ناگهان فکری به ذهنش رسید. او می توانست بازیگر باشد:

از فردا صبح ، مرد هر روز به موقع سرکارش حاضر می شد، کلاسهایش را مرتب تشکیل می داد، و همه ی سفارشات مشتریانش را قبول می کرد.

او هر روز دو ساعت سر کار چرت می زد. وقتی برای تدریس آماده نبود در کلاس راه می رفت، دستهایش را به هم می مالید و با اعتماد به نفس بالا می گفت: خوب بچه ها درس جلسه ی قبل را مرور می کنیم. سفارش های مشتریانش  را قبول می کرد اما زمان تحویل بهانه های مختلفی می آورد تا کار را دیرتر تحویل دهد: تا حالا چند بار مادرش مرده بود، دو سه بار پدرش را به خاک سپرده بود و ده ها بار به خواستگاری رفته بود.

 

حالا رئیس او خوشحال است که او را آدم کرده ، مدیر آموزشگاه راضی است که استاد کلاسش منظم شده  و مشتریانش مثل روزهای اول زیاد شده اند.

 

اما او دیگر  با خودش «صادق » نیست. او الان یک بازیگر است.

شرط عشق

دختر جوانی چند روز قبل از عروسی آبله سختی گرفت و بستری شد. نامزد وی به عیادتش رفت و در میان صحبتهایش از درد چشم خود نالید. بیماری زن شدت گرفت و آبله تمام صورتش را پوشاند. مرد جوان عصازنان به عیادت نامزدش میرفت و از درد چشم مینالید. موعد عروسی فرا رسید. زن نگران صورت خود که آبله آنرا از شکل انداخته بود و شوهر هم که کور شده بود. مردم میگفتند چه خوب عروس نازیبا همان بهتر که شوهرش نابینا باشد. 20 سال بعد از ازدواج زن از دنیا رفت، مرد عصایش را کنار گذاشت و چشمانش را گشود. همه تعجب کردند. مرد گفت: "من کاری جز شرط عشق را به جا نیاوردم".

حکمت

دو قرن پیش از میلاد، پیرمردی به نام «چو» در یک روستای شمال چین زندگی می کرد و روزی اسبش گم شد.

همسایگان از شنیدن خبر گم شدن این اسب ، تاسف خوردند و برای ابراز همدردی به خانه پیرمرد رفتند اما بی آنکه کم ترین اثر اندوه و غمی در چهره اش نمایان باشد گفت:مهم نیست که اسب من گم شده است؛شاید حکمتی در کار باشد.

همسایگان از حرف های پیرمرد تعجب کردند و به خانه خود بازگشتند.

پس از چند ماه اسب گم شده به همراه چند راس دیگر به روستا برگشت.مردم این خبر را که شنیدند با خوشحالی به سراغ پیرمرد رفتند و تبریک گفتند، اما «چو» انگارنه انگار که اتفاقی افتاده است با خونسری اظهار داشت:این کجایش جای خوشحالی دارد که من بی رنج و زحمت به آسانی و مجانی چند اسب به دست بیاورم،شاید این خودش باعث بدبختی برای من شود.

پیرمرد فقط یک پسر داشت که عاشق اسب سواری بود. آن پسر.، روزی هنگام سوارکاری از اسب افتاد و استخوان پایش شکست.همسایگان به سراغ پیرمرد رفتند که او را تسلی دهند اما بدون هیچگونه احساس ناراحتی گفت:استخوان پا شکست که شکست؛ شاید این مساله بعدها به نفع ما تمام شود،کسی جه می داند؟ همسایگان که با شگفتی، سخنان «چو» را گوش می دادند این بار هم نتوانستند بفهمند منظورش چیست.

یک سال بعد در آن منطقه جنگ خونباری شکل گرفت.، بیش تر جوانان به میدان نبرد رفتند و بیش ترشان کشته شدند. پسر «چو» اما به خاطر لنگ بودن پایش به جنگ نرفت و زنده ماند. آنوقت بود که همسایگان به عمق گفته های پیرمرد رسیدند

پروردگارا شرمنده ام از اینکه...

پروردگارا شرمنده ام از اینکه...


از اینکه منتظر بودم تا دیگران بهم سلام کنند.
از اینکه در دنیا و تجملاتش غرق شدم.
از اینکه اعضای بدنم دایم به خطا می رفت.
از اینکه شنیدن حرف حق برایم تلخ است.
از اینکه ایمانم به بندگانت بیشتر از ایمان به توست.
 
از اینکه شبها به یاد تو نخوابیدم و روزها با یاد تو از جا برنخواستم
از اینکه در کارهایم با همه غیر از تو مشورت کردم.
 
از اینکه رعایت حجاب را فقط در پوشش ظاهر دونستم و حجاب چشم و گوش وزبان و دست و پا را فراموش کردم.
 
از اینکه در امانت هایت خیانت کردم.
از اینکه منتظر بودم تا دیگران از من تعریف و تمجید کنند.
 
از اینکه خدایی نبودم و شبیه بندگانت شدم.
از اینکه نمازم را بدون حضور قلب و برای بندگانت خواندم.
از اینکه مالی که متعلق به تو بود از آن خود دانستم.
از اینکه وقت و بی وقت خلف وعده کردم.
از اینکه انجایی که باید سکوت می کردم حرف زدم و آن جاییی که باید حرف می زدم سکوت کردم.
از اینکه حق نعمت هایت را به جا نیاوردم.
و از اینکه

 

زندگي همين است

استادي در شروع كلاس ليوان پر از آبي را و آن را بالا گرفت تا همه ببينند.
سپس از شاگردان پرسيد:به نظر شما وزن اين ليوان چقدر است؟شاگردان جواب دادند 50 گرماستاد گفت:من بدون وزن كردن نمي دانم دقيقا وزنش  چقدر است.اما سوال من اين است اگر من اين ليوان اب را چند دقيقه همين طور نگه دارم چه اتفاقي مي افتد؟شاگردان گفتند:هيچ اتفاقي نمي افتد.
استاد پرسيد:خوب اگر يك ساعت همين طور نگه دارم چه اتفاقي مي افتد؟يكي از شاگردان گفت :دستتان درد مي گيرد.استاد گفت حق با توست.
حالا اگر يك روز تمام آن را نگه دارم چه؟شاگرد ديگري گفت :دستتان بي حس مي شود عضلات به شدت تحت فشار قرار مي گيرند و فلج مي شوند و مطمئنا كارتان به بيمارستان خواهد كشيدوهمه شاگردان خنديدند.
استاد گفت خيلي خوب است.ولي آيا در اين مدت وزن ليوان تغيير كرده است؟ شاگردان جواب دادند:نه استاد ادامه داد:پس چه چيزي باعث درد و فشار روي عضلات مي شود؟ شاگردان گيج شدند.
يكي از آنها گفت:ليوان را زمين بگذاريد.استاد گفت:دقيقا مشكلات زندگي هم مثل همين است اگر آنها را چند دقيقه در ذهنتان نگه داريد اشكالي ندارد.اگر مدت طولاني تري به آنها فكر كنيد درد مي كشيد.اگر بيشتر از آن نگه شان داريد فلجتان مي كنند و ديگر قادر به انجام كاري نخواهيد بود.
فكر كردن به مشكلات زندگي مهم است.اما مهم تر آن است كه در پايان هر روز و پيش از خواب آن را زمين بگذاريد وبه اين ترتيب تحت فشار قرار نمي گيريد.

هر روز صبح سر حال و قوي بيدار مي شويد و قادر خواهيد بود از عهده هر مساله و چالشي كه برايتان پيش مي آيد بر آييد.

دوست من يادت باشد ليوان آب را همين امروز زمين بگذاري.

جواز بهشت

روزي مردي خواب ديد که مرده و پس از گذشتن از پلي به دروازه بهشت رسيده است. دربان بهشت به مرد گفت: براي ورود به بهشت بايد صد امتياز داشته باشيد، کارهاي خوبي را که در دنيا انجام داده ايد، بگوييد تا من به شما امتياز بدهم.

مرد گفت: من با همسرم ازدواج کردم، 50 سال با او به مهرباني رفتار کردم و هرگز به او خيانت نکردم.

فرشته گفت: اين سه امتياز.

مرد اضافه کرد: من در تمام طول عمرم به خداوند اعتقاد داشتم و حتي ديگران را هم به راه راست هدايت مي کردم.

فرشته گفت: اين هم يک امتياز.

مرد باز ادامه داد: در شهر نوانخانه اي ساختم و کودکان بي خانمان را آنجا جمع کردم و به آنها کمک کردم.

فرشته گفت: اين هم دو امتياز.

مرد در حالي که گريه مي کرد، گفت: با اين وضع من هرگز نمي توانم داخل بهشت شوم مگر اينکه خداوند لطفش را شامل حال من کند.

فرشته لبخندي زد و گفت: بله، تنها راه ورود بشر به بهشت موهبت الهي است و اکنون اين لطف شامل حال شما شد و اجازه ورود به بهشت برايتان صادر شد! 

 

جملات قصار

 

 

 

 

آنچه جذاب است سهولت نيست، دشواري هم نيست، بلكه دشواري رسيدن به سهولت است ...


وقتي توبيخ را با تمجيد پايان مي دهيد، افراد درباره رفتار و عملكرد خود
فكر مي كنند، نه رفتار و عملكرد شما...


سخت كوشي هرگز كسي را نكشته است، نگراني
از آن است كه انسان را از بين مي برد...


اگر همان كاري را انجام دهيد كه هميشه
انجام مي داديد، همان نتيجه اي را مي گيريد كه هميشه مي گرفتيد...


 افراد موفق
كارهاي متفاوت انجام نمي دهند، بلكه كارها را بگونه اي متفاوت انجام مي دهند...


پيش از آنكه پاسخي بدهي با يك نفر مشورت كن ولي پيش از آنكه تصميم بگيري با چند
نفر...


كار بزرگ وجود ندارد، به شرطي كه آن را به كارهاي كوچكتر تقسيم كنيم


كارتان را آغاز كنيد، توانايي انجامش بدنبال مي آيد...


انسان همان مي شود كه اغلب
به آن فكر مي كند...


همواره بياد داشته باشيد آخرين كليد باقيمانده، شايد
بازگشاينده قفل در باشد...


تنها راهي كه به شكست مي انجامد، تلاش نكردن است...


دشوارترين قدم، همان قدم اول است...


عمر شما از زماني شروع مي شود كه اختيار
سرنوشت خويش را در دست مي گيريد...


آفتاب به گياهي حرارت مي دهد كه سر از خاك
بيرون آورده باشد...


 وقتي زندگي چيز زيادي به شما نمي دهد، بخاطر اين است كه
شما چيز زيادي از آن نخواسته ايد...


در انديشه آنچه كرده اي مباش، در انديشه آنچه
نكرده اي باش...


امروز، اولين روز از بقية عمر شماست...


براي كسي كه آهسته و
پيوسته مي رود، هيچ راهي دور نيست...


اميد، درماني است كه شفا نمي دهد، ولي كمك
مي كند تا درد را تحمل كنيم...


بجاي آنكه به تاريكي لعنت فرستيد، يك شمع روشن
كنيد!


آنچه شما درباره خود فكرمي كنيد، بسيار مهمتر از انديشه هايي است كه
ديگران درباره شما دارند...


 هركس، آنچه را كه دلش خواست بگويد، آنچه را كه دلش
نمي خواهد مي شنود...


 اگر هرروز راهت را عوض كني، هرگز به مقصد نخواهي رسيد...


وقتي شخصي گمان كرد كه ديگر احتياجي به پيشرفت ندارد، بايد تابوت خود را
آماده كند !


كساني كه در انتظار زمان نشسته اند، آنرا از دست خواهند داد...


كسي كه در آفتاب زحمت كشيده، حق دارد در سايه استراحت كند !


بهتر است دوباره
سئوال كني، تا اينكه يكبار راه را اشتباه بروي !!!


اگر خود را براي آينده آماده نسازيد، بزودي
متوجه خواهيد شد كه متعلق به گذشته هستيد...


خودتان را به زحمت نيندازيد كه از
معاصران يا پيشينيان بهتر گرديد، سعي كنيد از خودتان بهتر شويد ...


خداوند به هر
پرنده اي دانه اي ميدهد، ولي آن را داخل لانه اش نمياندازد !


درباره درخت، بر
اساس ميوه اش قضاوت كنيد، نه بر اساس برگهايش !


انسان هيچ وقت بيشتر از آن موقع
خود را گول نميزند كه خيال ميكند ديگران را فريب داده است !!!


كسي كه دوبار از
روي يك سنگ بلغزد، شايسته است كه هر دو پايش بشكند !!!


هركه با بدان نشيند، اگر
طبيعت ايشان را هم نگيرد، به طريقت ايشان متهم گردد ...


كسي كه به اميد شانس نشسته
باشد، سالها قبل مرده است !


اگر جلوي اشتباهات خود را نگيريد، آنها جلوي شما را
خواهند گرفت !!!


 اينكه ما گمان ميكنيم بعضي چيزها محال است، بيشتر براي آن است كه
براي خود عذري آورده باشيم .

 

 

آتش اميد

تنها بازمانده‌ي يك  كشتي شكسته به جزيره ي كوچك خالي از سكنه اي افتاد.

او با دلي لرزان دعا كرد كه خدا نجاتش دهد. اگر چه روزها افق را به دنبال ياري رساني از نظر مي گذراند كسي نمي آمد.

سر انجام خسته و از پا افتاده موفق شد از تخته پاره ها كلبه اي بسازد تا خود را از عوامل زيان بار محافظت كند و دارا يي هاي اندكش را در آن نگه دارد.

اما روزي كه براي جستجوي غذا بيرون رفته بود' به هنگام برگشتن ديد كه كلبه اش در حال سوختن است و دودي از آن به سوي آسمان ميرود.

متاَسفانه بدترين اتفاق مممكن افتاده و همه چيز از دست رفته بود.

از شدت خشم و اندوه در جا خشكش زد.فرياد زد: "خدايا تو چطور راضي شدي با من چنين كاري بكني؟"

صبح روز بعد با بوق كشتي اي كه به ساحل نزديك مي شد از خواب پريد.

كشتي اي آمده بود تا نجاتش دهد. مرد خسته ' از نجات دهندگانش پرسيد:

"شما ها از كجا فهميديد من در اينجا هستم؟"

آنها جواب دادند:

" ما متوجه علايمي كه با دود مي دادي شديم."

وقتي اوضاع خراب مي شود' نا اميد شدن آسان است.

ولي ما نبايد دلمان را ببازيم ' چون حتي در ميان درد و رنج ' دست خدا در كار زندگي مان است.

پس به ياد داشته باش : دفعه ي ديگر اگر كلبه ات سوخت و خاكستر شد ' ممكن است دود هاي برخاسته از آن علايمي باشد كه عظمت و بزرگي خدا را به كمك مي خواند.

 


اين متن قشنگ ' متن كتاب آتش اميد به نوشته ي
خانم پريسا بهرامي از انتشارات جيحون است.


هفت اصل بیل گیتس

بیل گیتس هراز گاهی در دانشگاهها و دبیرستانهای امریکا با دانشجویان و دانش آموزان ملاقات داشته و برای آنها سخنرانی می کند.او هفت اصل مهم را که دانش آموزان در دبیرستان فرا نمیگیرند به شرح زیر نام برد:

اصل اول: در زندگی همه چیز عادلانه نیست و بهتر است با این حقیقت کنار بیایید.

اصل دوم: دنیا هیچ ارزشی برای عزت نفس شما قایل نیست. در این دنیا از شما انتظار میرود قبل از اینکه نسبت به خودتان احساس خوبی داشته باشید کار مثبتی انجام دهید.

اصل سوم: پس از فارغ التحصیل شدن از دبیرستان و استخدام شدن کسی به شما حقوق فوق العاده زیادی پرداخت نخواهد کرد به همین ترتیب قبل از آنکه بتوانید به مقام و موقعیت بالاتری برسید باید برای مقام ومزایایش زحمت بکشید.

اصل چهارم: اگر فکر میکنید آموزگارتان سخت گیر است  در اشتباه هستید پس از استخدام شدن متوجه خواهید شد که رییس شما سخت گیرتر از آموزگارتان است چون امنیت شغلی آموزگارتان را ندارد.

اصل پنجم: آشپزی در رستورانها باغرور و شان شما تضاد ندارد. پدربزرگهای ما برای این کار اصطلاح دیگری داشتند از نظر آنها این کار یک فرصت بود.

اصل ششم: اگر در کارتان موفق نیستید والدین خود را ملامت نکنید از نالیدن دست بکشید و از اشتباهات خود درس بگیرید.

اصل هفتم: قبل از آنکه شما متولد بشوید والدین شما هم جوانان پر شوری بودند و به قدری که کنون به نظر شما میرسد ملال آور نبودند.