تبليغاتX
*** كسي را كه اميدوار است هيچگاه نا اميد نكن شايد اميد تنها دارايي او باشد*** ×××امید ابدي×××
درباره وبلاگ
با سلام
اگر نزديك گل سرخي معطر يا راسويي بدبو قرار گيريد، بعيداست از آن تاثير نپذيريد، لذا بهتر است با انسانهايي همچون گل سرخ معاشرت كنيد. حتي با آوردن نام ميوه اي ترش در ذهن، بزاق دهان تراوش مي كند پس به فكرهاي خود توجه كرده و هر چيزي را به درون ذهن خود راه ندهيد.

با چنان عشقي زندگي كن كه حتي اگر بنا به تصادف به دوزخ افتادي... خود شيطان تو را به بهشت باز گرداند
منوي اصلي
صفحه نخست
نوشته هاي پيشين
خانگي سازي
ذخيره كردن صفحه
اضافه به علاقه منديها
لينكدوني
بيا تا قدر يکديگر بدانيم/ليلا
پسر کهکشاني/آرين
دالان بهشت/شيدوش
فرياد/نسترن
پیچک در آرزوی اوج/راضيه
تا خدا هست.../مينا
بهانه هايي براي بودن/نسرين
زنده هستم /سارا
کوچه/شادي
رقص اشک/امير
کالسکه/ايمان
دختر آتش/آتوسا
سایت مذهبی/احسان
رازه زرا خوشگله/رزا
بازي سرنوشت /يکتا
زندگي تازه /شادي
یک نیاز عاشـــــــقانه/سميرا
پرسپوليس/الهام
مذهبي/حميد
دکه بلاگفا
آخرين نوشته ها
اردیبهشت 1388 اسفند 1387 بهمن 1387 دی 1387 آذر 1387 مهر 1387 شهریور 1387 مرداد 1387 تیر 1387 خرداد 1387 اردیبهشت 1387 فروردین 1387 اسفند 1386 بهمن 1386 دی 1386 آذر 1386 آبان 1386 مهر 1386 شهریور 1386 مرداد 1386 تیر 1386 خرداد 1386 اردیبهشت 1386 فروردین 1386 اسفند 1385 بهمن 1385 دی 1385 آذر 1385 آبان 1385 مهر 1385 شهریور 1385 مرداد 1385 تیر 1385 خرداد 1385 اردیبهشت 1385 فروردین 1385 اسفند 1384 بهمن 1384 دی 1384
پيوندهاي روزانه
مرکز جهانی اطلاع رسانی آل البیت
اخبار و اطلاعات پزشکي
درباره وبلاگ نويسي
تبيان
مقالات علمي
پارسيان
سازمان هواشناسي كشور
ايران خودرو
سايپا
پايگاه اطلاع رساني هواپيمايي
روزنامه هاي جهان
روزنامه ايران
روزنامه همشهري
واحد خبري فارس
خبرگزاري BBC
خبرگزاري CNN
واحد مركزي خبر
خبرگزاري ايرنا
مفاتيح الجنان
پيوندهاي ديگر
نظرسنجي
آمار وبلاگ
آمار بازديدکنندگان
لوگوي وبلاگ
پسر اینترنتی
طراح قالب
عشق پرنده‌و گل

روزي روزگاري پرنده‌ای در آسمان بر فراز درياي زندگی پرواز مي‌كرد.هنگامي كه به آسمان چشم مي‌دوخت و يا به آن مي‌انديشيد، حس مي‌كرد خدا به او چيزی مي‌گويد. همواره دوست داشت كه رنگ پاك آسمان را در تلاطم امواج زندگي ببيند. چون عاشق معناي هستي بود.

ديده‌گانش غرق در لذت ديدن بود كه درخشش نوري در ميان امواج، چشمانش را خيره كرد. بدانسو رفت، گلي را شناور بر روي امواج و محبوس در شيشه تنهايي ديد، كه در نزديكي صخره‌ها بالا و پايين مي‌رفت. پرنده با خودگفت: ـ ممكن است امواج سهمگين، شيشه را به صخره‌ها بكوباند و گل را متلاشي و در اعماق آب غرق كند.

مي‌بايست آن را مي‌گرفت و به ساحل مي‌برد. پرنده مي‌خواست اين كار را انجام دهد، اما امواج بي‌رحم آنچنان خودشان را به رخ او مي‌كشيدند، كه انديشه له شدن به همراه گل، هر لحظه بيشتر در ذهنش شكل مي‌گرفت.

درگير اين افكار بود كه باز انعكاس نور آن شيشه، چشمانش را خيره كرد. با كمال تعجب، آب را در آن حيطه چون آيينه‌اي صاف ديد، كه انعكاس آبي لاجوردي آسمان از آن، چشم پرنده را شيفته خود مي‌ساخت.گويي معجزه‌اي، آب را از تلاطم نگاه‌داشته بود. وزش نسيمي ملايم با پرهاي سفيد كنار گوش او بازي مي‌نمود و تكانشان مي‌داد و اين حالت دلپذير، صدايي مبهم و لطيف را در ذهن او القا مي‌كرد، كه مي‌گفت : ـ برو . . . . برو . . . . .

زيبايي انعكاس رنگ پاك آسمان در دريا و اين صداي لطيف، او را از خود بي‌خود ‌نمود و وقتي به خود آمد كه پرواز كنان به سوي ساحل مي‌رفت و شيشه حاوي گل را بهمرا داشت.هنگامي كه پرنده به ساحل نزديك مي‌شد به پشت سرش نگريست. با تعجب ديد در محل گرفتن شيشه گويی هيچگاه آرامشي در كار نبوده و امواج خروشان از كوبيدن خود بر صخره‌ها دست بر نمي‌دارند. در حالي كه بر چشمان پرنده، شبنمي از اشك جان مي‌گرفت، به آسمان نگاه كرد و به آن ‌انديشيد. سپس به آرامي به زمين نشست و شيشه‌ تنهايي گل را به دقت شكاند. و گل را در خاكي خوب كاشت و سيراب نمود. گل تكاني خورد و كلماتي را بر زبان راند. پرنده صحبت گل را حس مي‌كرد، اما زبانش را نمي‌دانست، كمي اندوهگين شد ولي با اين وجود در اعماق قلبش خشنود بود.

چند روزي گذشت و زمستان داشت از راه می‌رسيد. گل همواره با پرنده حرف مي‌زد و مي‌خنديد و محبتش را ابراز مي‌داشت. اما پرنده نمي‌فهميد و تنها منظورش را حس مي‌كرد. هنگامي كه اين ناتواني، دل پرنده را از غم مي‌انباشت و غروب هم از راه مي‌رسيد، به كنار گل مي‌نشست و با هاله‌اي از اشك در چشم، به غروب آفتاب مي‌نگريست.

فرداي آنروز پرنده مي‌خواست كلام گل را بفهمد. پس رو به آسمان كرد و به آن انديشيد، گويي پرنده منتظر پاسخ بود. ناگهان باد سردي وزيدن گرفت، وپس از مدتي، ذرات درشت برف شروع به باريدن نمود، پرنده اندكي از سرما لرزيد، نگاهي به گل انداخت. ديد رنگ گل به كبودي مي‌گرايد، نگران شد، چرا كه گل تازه داشت جان مي‌گرفت، پس بالهايش را با مهرباني باز كرد و بروي گل كشيد. بعد از مدتي برف رويشان را پوشاند و روزها از پس هم سپري شدند. و گل در خواب زمستاني فرو رفت. پرنده توانش را كم كم از دست مي‌داد و چراغ هستي چشمانش بي‌فروغ مي‌گشت، ناخودآگاه آهی كشيد و از صداي آن گل از خواب زمستاني بيدار شد و از ديدن وضعيت پرنده، نگراني تمام وجودش را فراگرفت و با برگهايش در برف، به زحمت روزنه‌اي به بيرون باز نمود. شعاع گرم نور به داخل تابيد، و از ميان آن، رنگ آسمان پديدار گشت. پرنده چشمان بي‌رمقش را به آنسو چرخاند. آسمان را ديد و به آرامي تبسم كرد و به آن انديشيد.

در اين هنگام قاصدكي سوار بر قطار باد، در آسمان پيدا شد، و در حال گذشتن از فراز آن روزنه بود كه گل او را ديد و فرياد زد و ياري خواست. قاصدك به كنار روزنه آمد، و اشكهاي گل و چشمان بي‌رمق پرنده را ديد. دانه‌اي كه به كركهايش چسبيده بود را به او داد و گفت: اين دانه‌ به من داده شده بود تا آنرا به جايي ببرم كه باعث تداوم زندگي گردد ،من آنرا به تو مي‌بخشم.

گل پس از شنيدن اين كلمات، احساس كرد با خوراندن اين دانه به پرنده، ميتواند به كالبد ناتوان پرنده، جان تازه‌اي ببخشد. پس دانه را با محبت بسيار در دهان پرنده گذاشت و پرنده نيز دانه را به زحمت خورد. پرنده مي‌دانست با خوردن آن دانه كوچك نيرويي در كالبد بي‌رمقش دميده نمي‌شود، با اين وجود پس از بلعيدنش، با محبت بسيار به گل نگريست و لبخندي از سر رضايت زد تا گل دلش آرام گيرد.

فرداي آن روز در زير قشري از برف و در گنبدي كه پرنده از بالهاي خويش براي موجود مورد علاقه‌اش ساخته بود، گل آهسته بيدار شد و با برگهاي ظريفش، روي صورت پرنده را نوازش داد، اما او بيدار نشد! سر پرنده را تكان مي‌داد و سعي مي‌كرد با نزديك كردن گلبرگهايش به صورت او بازدمش را حس كند، اما هر چه بيشتر سعي مي‌كرد كمتر نشانه‌اي از حيات در وجود او مي‌ديد. بعد از مدتي تلاش، دانست كه زندگي از كالبد پرنده رخت بر بسته است.

گل همانطور كه مي‌گريست از قطرات شبنمي كه بر گلبرگهايش داشت، به كام پرنده مي‌ريخت، اما سودي نداشت. براي زماني چند، بر پهنه سفيد از برف اطرافشان، سكوتي غمبار حاكم شد، تا اينكه فرياد دلخراش گل آنرا در هم شكست.

آنروز را گل با غم از دست دادن يارش سپري كرد و شب هنگام در حالي كه مي‌گريست دوباره به خواب عميق زمستاني فرو رفت.روزها سپري شدند و همچنان كه فصل بهار نزديك مي‌شد و برفها آرام آرام شروع به ذوب شدن مي‌كردند، بدن پرنده همچو كلمات شعري اندوهناك و از سر وداع كه آرام آرام شكل مي‌گيرد، از هم مي‌گسيخت و جزيي از خاك اطراف گل مي‌شد

 

 

عشق داغيست تا مرگ از ياد نرود

هر که بر چهره از اين داغ نشاني دارد

نوشته شده در چهارشنبه بیست و هشتم آذر 1386ساعت 8:18 توسط مهدی | |
ایستگاه خدا

قطاري كه به مقصد خدا مي رفت، در ايستگاه خدا توقف كرد و پيامبر رو به جهانيان كرد و گفت:

مقصد ما خداست، كيست كه با ما سفر كند؟

كيست كه رنج و عشق توامان بخواهد؟

كيست كه باور كند دنيا ايستگاهي است تنها براي گذشتن؟

قرن ها گذشت اما از بيشمار آدميان جز اندكي بر قطار سوار نشدند.

از جهان تا خدا هزار ايستگاه بود.

در هر ايستگاه كه قطاري ايستاد، كسي كم مي شد، قطار مي گذشت و سبك مي شد، زيرا سبكي قانون راه خداست.

مسافراني كه پياده شدند، بهشتي شدند. اما اندكي، باز هم ماندند، قطار دوباره راه افتاد و بهشت جا ماند.

آنگاه خدا رو به مسافرانش كرد و گفت:

«درود بر شما، راز من همين بود. آن كه مرا مي خواهد در ايستگاه بهشت پياده نخواهد شد.»

و آن هنگام كه قطار به ايستگاه آخر رسيد، ديگر نه قطاري بود و نه مسافري.

نوشته شده در شنبه بیست و چهارم آذر 1386ساعت 8:15 توسط مهدی | |
زيباترين قلب

روزي مرد جواني وسط شهري ايستاده بود و ادعا مي كرد كه زيبا ترين قلب
را درتمام آن منطقه دارد . جمعيت زياد جمع شدند . قلب او كاملاً سالم بود و
هيچ خدشه‌اي بر آن وارد نشده بود و همه تصديق كردند كه قلب او به راستي
زيباترين قلبي است كه تاكنون ديده‌اند.
مرد جوان با كمال افتخار با صدايي بلند به تعريف قلب خود پرداخت .
ناگهان پير مردي جلوي جمعيت آمد و گفت كه قلب تو به زيبايي قلب من نيست .
مرد جوان و ديگران با تعجب به قلب پير مرد نگاه كردند قلب او با
قدرت تمام مي‌تپيد اما پر از زخم بود. قسمت‌هايي از قلب او
برداشته شده و تكه‌هايي جايگزين آن شده بود و آنها به راستي
جاهاي خالي را به خوبي پر نكرده بودند براي همين گوشه‌هايي
دندانه دندانه درآن ديده مي‌شد.

در بعضي نقاط شيارهاي عميقي وجود داشت كه هيچ تكه‌اي آن را
پرنكرده بود، مردم كه به قلب پير مرد خيره شده بودند با خود مي‌گفتند
كه چطور او ادعا مي‌كند كه زيباترين قلب را دارد؟
مرد جوان به پير مرد اشاره كرد و گفت تو حتماً شوخي مي‌كني؛
قلب خود را با قلب من مقايسه كن ؛ قلب تو فقط مشتي رخم و بريدگي و خراش
است .
پير مرد گفت : درست است . قلب تو سالم به نظر مي‌رسد اما من
هرگز قلب خود را با قلب تو عوض نمي‌كنم. هر زخمي نشانگر
انساني است كه من عشقم را به او داده‌ام، من بخشي از قلبم
را جدا كرده‌ام و به او بخشيده‌ام. گاهي او هم بخشي از قلب
خود را به من داده است كه به جاي آن تكه‌ي بخشيده شده قرار داده‌ام؛
اما چون اين دو عين هم نبوده‌اند گوشه‌هايي دندانه دندانه در قلبم وجود دارد
كه برايم عزيزند؛ چرا كه ياد‌آور عشق ميان دو انسان هستند.
بعضي وقتها بخشي از قلبم را به كساني بخشيده‌ام اما آنها چيزي
از قلبشان را به من نداده‌اند، اينها همين شيارهاي عميق هستند .
گرچه دردآور هستند اما ياد‌آور عشقي هستند كه داشته‌ام .
اميدوارم كه آنها هم روزي بازگردند و اين شيارهاي عميق را با قطعه‌اي
كه من در انتظارش بوده‌ام پركنند، پس حالا مي‌بيني كه زيبايي واقعي چيست ؟
مرد جوان بي هيچ سخني ايستاد، در حالي كه اشك از گونه‌هايش سرازير
مي‌شد به سمت پير مرد رفت از قلب جوان و سالم خود قطعه‌اي
بيرون آورد و با دستهاي لرزان به پير مرد تقديم كرد پير مرد آن را گرفت و
در گوشه‌اي از قلبش جاي داد و بخشي از قلب پير و زخمي خود را به
جاي قلب مرد جوان گذاشت .
مرد جوان به قلبش نگاه كرد؛ ديگر سالم نبود، اما از هميشه زيباتر بود
زيرا كه عشق از قلب پير مرد به قلب او نفوذ كرده بود

نوشته شده در دوشنبه نوزدهم آذر 1386ساعت 8:37 توسط مهدی | |

خدا همين جا در خانه است؛
اين ما هستيم که براي قدم زدن بيرون رفته ايم.
بعضي از بزرگترين هداياي خداوند ، دعاهاي بي جواب است.
زندگي هديه خداست به تو، طرز زندگي کردن تو، هديه ي توست به خدا.

 

نوشته شده در یکشنبه هجدهم آذر 1386ساعت 18:7 توسط مهدی | |
موج

مردی تصمیم گرفت به دیدار زاهدی برود که می گفتند نه چندان دور از صومعه اسکتا میزید.پس از مدتی سرگردانی بی هدف در صحرا، سر انجام راهب را یافت و گفت: می خواهم نخستین گامم را در طریق روح بدانم.

 زاهد مرد را به کنار چاه کوچکی برد و از او خواست بازتاب چهره خودش را در آب بنگرد. مرد کوشید چنین کند، اما در همان هنگام ، زاهد ریگهایی به درون آب پرتاب میکرد و به آب موج می انداخت.

 مرد گفت: اگر شما همین طور ریگ در آب بیندازید که نمیتوانم چهره ام را در آب ببینم.

 زاهد گفت: درست همان طور که آدم نمیتواند چهره خودش را در آب های مواج ببیند ، جست و جوی خداوند با ذهنی نگران این جست و جو هم ناممکن است. این نخستین گام است !

پائلو کوئلیو

نوشته شده در پنجشنبه پانزدهم آذر 1386ساعت 12:53 توسط مهدی | |
نان و پنیر

روزی مردی به مهمانی «سلیمان دارایی» رفت. سلیمان هرچه در خانه داشت جلوی او گذاشت. کمی نان خشک بود و مقداری نمک و کوزه ای آب. او با خوشرویی از مهمان خود پذیرایی می کرد و زیر لب شعر می خواند«چشم تر و نان خشک و روی تازه.»

مرد مهمان چشمش به نان افتاد و گفت: «ای کاش کمی پنیر هم بود تا با این نان می خردیم.» سلیمان بلند شد و به بازار رفت. قبای خود را در دکانی گرو گذاشت و به جای آن مقداری پنیر گرفت و آورد.

مهمان نان و پنیر را خورد و گفت: «خدا را شکر. من آدم قانعی هستم. روزی من همین بود که خوردم. راضی هستم به رضای خدا.»

سلیمان گفت:«اگر به آنچه خدا داده بود راضی بودی ، قبای من در بازار به گرو نمی رفت!»

نوشته شده در یکشنبه یازدهم آذر 1386ساعت 18:9 توسط مهدی | |
صداقت و راستگويي

انحراف زبان از قلب ريشه گرفته‌، همان‌گونه كه درستي زبان از پاكي قلب‌است‌.
بسياري از مردم تصور مي‌كنند كه مي‌توانند دروغ گويي خود را از ديگران‌ پنهان سازند، ولي اين پنهان‌سازي بيشتر از دو يا سه مرتبه ادامه پيدا نمي‌كند وبالاخره‌... در هر صورت بيشتر از اين نمي‌تواند به اين پنهان‌كاري ادامه دهد.

 

دليل اين ناتواني در پنهان نمودن دروغ اين است كه دروغگو براي مشخص ‌نشدن عيب و نقص خود هميشه دروغ مي‌گويد تا اينكه روزي حقيقت بر مردم ‌آشكار مي‌شود و او كه به دروغگويي عادت كرده است‌، ديگر كسي سخني از او نخواهد پذيرفت‌.

محور راستگويي و دروغگويي زبان نيست بلكه مركز اين دو خصلت قلب است‌، يعني هرگاه قلب انسان پاك و صادق بود، زبان و دست و پا و ديگر اعضاي بدن نيز صداقت نشان مي‌دهند و هرگاه قلب دروغ گفت تمام اعضاي ‌بدن اين دروغ را نشان خواهند داد.

 

آري‌، قلبي كه منحرف شد و به گناه و معصيت آلوده گشت‌، باعث دروغگويي انسان و رياكاري وي مي‌شود و چنين شخصي دوست دارد در مورد كاري كه انجام نداده ستايش شود، به وعده خود عمل نمي‌كند، خيانت مي‌نمايد و خلاصه دروغ و ايمان در جهت تضاد يكديگر مي‌باشند.

 

حضرت امام محمّد باقر عليه السلام مي‌فرمايند:
«دروغ موجب خرابي ايمان مي‌شود».
ايمان به راستگويي دستور مي‌دهد، به همين دليل دروغگويي ايمان انسان را از بين مي‌برد.

 

دروغگو بر خلاف تصوري كه دارد، هميشه از عمل خود نتيجه‌اي غير از آنچه مي‌خواهد به دست مي‌آورد، زيرا دروغ مي‌گويد كه عزت يا مال و ثروتي ‌به دست آورد ولي زماني نمي‌گذرد كه دروغگويي او براي مردم آشكار مي‌شود، در نتيجه كسي گفته او را تأييد نمي‌كند و سخنش بي‌ارزش مي‌شود بلكه مهم‌تر از اين حتي سخنان صحيح و صادق او را هم تصديق و تأييد نمي‌كنند و حتي به وعده‌هاي صحيحي هم كه قصد دارد به آنها وفا كند نيزاعتماد نمي‌كنند.

 

حضرت علي‌ عليه السلام مي‌فرمايند:
«شايسته است مرد مسلمان از برادري با شخص دروغگو دوري نمايد، زيرا چنين شخصي به اندازه‌اي دروغ مي‌گويد كه اگر روزي سخن صحيحي هم بگويد كسي از او نمي‌پذيرد».

 

چنين شخصي دروغهايي كه گفته است مانع پذيرش سخنان صادق و صحيح او مي‌شود، بنابراين انسان از دوست دروغگو خيري نخواهد ديد زيرا دروغهايش كه به جاي خود، سخنان راست و صحيحش هم مشكوك است‌، پس گفتارش مفيد نخواهد بود و كسي حرفش را قبول نمي‌كند.

 

اين‌گونه نقل مي‌كنند: چوپاني دروغگو بود كه هميشه به دروغ فرياد مي‌زد: أيّها النّاس‌! گرگ آمد، وقتي مردم جمع مي‌شدند كه به او كمك كنند و گوسفندان را از حمله گرگ نجات دهند متوجه مي‌شدند كه چوپان دروغ گفته است و به ‌آنها مي‌خندد!

از روي اتفاق روزي گرگي به گلّه اين چوپان حمله كرد، چوپان هم هر چه ‌فرياد زد با اينكه فريادهاي او از روي حرارت دروني و صادقانه بود هيچ ‌فايده‌اي نداشت و مردم به فريادهاي او توجهي نكردند تا اينكه گرگ تعدادي از گوسفندهاي او را دريد.

 

در حكايت ديگري آمده است‌: پسري بود كه هر وقت با دوستانش به شنا مي‌رفت‌، مقداري از دوستان خود فاصله مي‌گرفت و خود را به حالت غرق ‌شدن در مي‌آورد و چنان فرياد مي‌زد كه دوستان بيايند و او را نجات دهند ولي‌هنگامي كه دوستان و رفقا براي نجات او سراسيمه مي‌آمدند او خنده كنان شنا مي‌كرد، آنان را مسخره مي‌نمود و... يك روز هم كه براي شنا رفته بودند واقعاً دچار گرداب شد، ولي هر چه فرياد زد دوستانش حتي نگاهي هم به او نكردند زيرا رفقاي او تصور مي‌كردند مانند دفعات قبل شوخي مي‌كند تا اينكه صداي ‌او قطع شد و به هلاكت رسيد!

 

نكته جالب اين است كه دروغگو كم حافظه است و اين امر طبيعي است‌، زيرا آنچه كه در حافظه مي‌ماند عمل انجام شده و واقعيّت است و بافته‌هاي ‌زبان در فضا پراكنده خواهند شد و طبيعي است كه انسان دروغگو آنها را فراموش خواهد كرد به طوري كه وقتي از او توضيح بخواهند عمل انجام شده‌ يا واقعيّتي را به خاطر نداشته و رسوا خواهد شد.


حضرت امام جعفر صادق‌ عليه السلام مي‌فرمايند: «از جمله چيزهايي كه خداوند برعليه شخص دروغگو قرار داده‌، فراموشي است‌». يعني خداوند هم به رسوايي دروغگو كمك مي‌كند.

 

حضرت عيسي بن مريم عليه السلام مي‌فرمايند:
«دروغ گفتن زياد، ارزش انسان را از بين مي‌برد».
برخي از مردم دروغ غير جدّي و شوخي را كوچك مي‌شمارند، در صورتي ‌كه دروغ به هر حال دروغ است‌، چه جدّي و چه شوخي شخصيّت انسان را درهم مي‌شكند و او را در ديد مردم سبك مي‌نمايد.


حضرت علي‌ عليه السلام مي‌فرمايند:
«هيچ انساني طعم ايمان را نخواهد چشيد، مگر آنكه دروغ را چه شوخي و چه ‌جدّي‌، به كلّي ترك نمايد».


صداقت و راستي طعمي فراموش نشدني دارند، صفات پسنديده‌اي مانند: علم‌، بردباري‌، اخلاص و مهرباني نيز چنين هستند.

دروغگو و كسي كه به وعده خود عمل نمي‌كند، پس از گذشت مدّتي دردلش نوعي انحراف ايجاد مي‌شود و به مرور زمان اين انحراف در ظاهر و باطن ‌او نمايان مي‌شود.
بنابراين تعجّبي ندارد كه در نظر اسلام دروغ گفتن از شراب ‌خواري كه كليد هر شرّي است هم زشت‌تر باشد!

 

حضرت امام محمّد باقر عليه السلام مي‌فرمايند:
«خداوند متعال براي شرّ قفلهايي قرار داده كه كليد اين قفلها شراب مي‌باشد، امّا دروغ از شراب هم بدتر است‌».


به كارهايي مانند: زنا، لواط‌، تهمت ‌زدن‌، دشنام ‌دادن‌، خوردن گوشت مردار يا خون‌، غصب اموال مردم‌، سرقت‌، خيانت و... شرّ گفته مي‌شود و قفلهاي اين‌ كارهاي ناپسند كه مانع از رسيدن به آنها مي‌گردد، عبارتند از: عقل‌، حيا، حق ‌ّو... امّا شراب با از بين بردن عقل و حيا اين قفلها را مي‌گشايد و آن وقت است ‌كه شراب‌خوار هر عملي را مرتكب خواهد شد!


يكي از مراتب دروغ‌گويي‌، افترا بستن به خدا، بدعت گذاشتن در دين وادعاي ناحق‌ّ در رسالت يا امامت و... است‌، پس بدين جهت دروغ از شراب هم ‌بدتر است‌.

گاهي اختيار زبان از انسان خارج شده ناگهان دروغ مي‌گويد و بلافاصله ‌پشيمان مي‌شود، اين‌گونه افراد دروغگو نيستند، دروغشان هم مانند افراد دروغگو نيست يعني موجب از بين رفتن آبرو، بي‌اعتمادي مردم و كيفر اخروي ‌نخواهد شد، به همين دليل زماني كه شخصي از امام صادق‌ عليه السلام سؤال مي‌كند:آيا به كسي كه در مورد چيزي دروغي گفته‌، دروغگو مي‌گويند؟ حضرت‌ مي‌فرمايند: «خير، زيرا هر انساني اين‌گونه دروغهاي اتفاقي را مي‌گويد. دروغگو كسي است كه به دروغگويي عادت كرده باشد».  

نوشته شده در پنجشنبه هشتم آذر 1386ساعت 16:30 توسط مهدی | |
هفت بار روح خويش را تحقير كردم

اولين بار زماني بود که براي رسيدن به بلندمرتبگي خود را فروتن نشان مي داد
دومين بار آن هنگام بود که در مقابل فلج ها مي لنگيد
سومين بار آن زمان که در انتخاب خويش بين آسان و سخت آسان را برگزيد
چهارمين بار وقتي مرتکب گناهي شدبه خويش تسلي داد که ديگران هم گناه مي کنند
پنجمين بارآنگاه که به دليل ضعف و ناتواني از کاري سر باز زد و صبر را حمل بر قدرت و توانايي اش دانست
ششمين بار که چهره اي زشت را تحقير کرد درحاليکه ندانست آن چهره يکي از نقاب هاي خودش است
و هفتمين بار وقتي که زبان به مدح و ستايش گشود و انگاشت که فضيلت است

 

کسي که به روي درس هاي زندگي آغوش گشايد و خود را با پيش داوري تغذيه نکند همچون برگ سفيدي است که خداوند کلمات خود را بر آن مي نگارد.

آن که همواره با بدبيني و پيش داوري به جهان مي نگرد همچون برگي نوشته شده است که کلامي جديد بر آن نوشته نخواهد شد. 

 

حكومت واقعي از آن كسي است كه با عشق دل ها را تسخير مي كند نه به قهر تن ها را .

 

نوشته شده در چهارشنبه هفتم آذر 1386ساعت 8:23 توسط مهدی | |
20حقیقت خواندنی جهان

1- گذاشتن گوشی هدفون در گوش به مدت یک ساعت باعث می شود باکتری های گوش شما 700 برابر شود.
 
2- مردان بهتر از زنان می توانند نوشته های ریز را بخوانند ولی شنوایی خانم ها بهتر از آقایان است.
 
3- قلب یک زن تندتر از قلب یک مرد می تپد.
 
4- اگر تخم مرغ در آبی که محلول شکر در آن وجود دارد قرار بدهیم ، تخم مرغ درآب شناور می شود.
 
5- اگر کسی بخواهد یک بار دور ساختمان پنتاگون ( وزارت دفاع آمریکا ) بزند باید حدود 15 دقیقه زمان بگذارد.
 
6-خوک ها به دلیل شرایط فیزیکی بدن نمی توانندبه آسمان نگاه کنند.
 
7- کار گذاشتن تله موش در ایالت کالیفورنیای آمریکا برای داشتن مجوز شکار ممنوع است.
 
8- روز 22 ماه می در آمریکا شاهد کمترین میزان تولد در این کشور است.
 
9- یک عطسه می تواند با سرعتی حدود 1000 مایل در ساعت حرکت کند.
 
10- پرنس چارلرز و پرنس ویلیام ( جانشینان احتمالی ملکه انگلیس ) برای

 رعایت جوانب احتیاط در صورت سقوط هواپیما ، هرگز در یک هواپیما سفر نمی کنند.

 

11- چتر نجات قبل از هواپیما اختراع شده است.
 
12-تعداد فیلم های تولید شده در سینمای هند از فیلم های تولیدی در هالیوود بیشتر است.
 
13- مشهورترین و پر تعداد ترین اسم در جهان « محمد» است.
 
14- اولین تلفن همراه در سال 1924 اختراع شد.
 
15- « ولوو» مارک معروف کامیون ها و ماشین های سواری به زبان ایتالیایی به معنی « در حال حرکت هستیم»
 
16- زبان قوی ترین ماهیچه در بدن انسان است.
 
17- مطابق قوانین آمریکا در آگهی های تبلیغاتی مشروبات الکلی ، کسی حق ندارد یک فرد را در حال نوشیدن این مشروبات نشان می دهد.
 
18- مصریان باستان روی بالش هایی که از سنگ درست شده بود می خوابیدند.
 
19- تا سال 1960 مردهایی که موی سر بلندی داشتند اجازه ورود به منطقه « دیزنی لند » ( استودوی والت دیزنی ) در آمریکا را نداشتند.
 
20- چربی بدن انسان برای ساخت 7 قالب صابون کافی است.

 

نوشته شده در دوشنبه پنجم آذر 1386ساعت 11:43 توسط مهدی | |
درس زندگی
استاد مي گويد: - دوست عزيزم ، بايد چيزي را برايت بگويم ، شايد نداني . فكركردم چه طور از بار تلخ اين خبر بكاهم - چه طور آب و رنگ بهتري به آن بدهم ، وعده بهشت و وعده ديدار با حق را به آن بيفزايم ، توضيح هاي رازآميز برايش بيابم - اما حاصلي نداشت
 
نفس عميقي بكش ، وخودت را آماده كن. بايد بي پرده صحبت كنم و به تو اطمينان ميدهم به آن چه ميگويم كاملا مطمئنم . اين يك پيشگويي خطا ناپذير است ، هيچ ترديدي در مورد آن وجود ندارد
پيشگويي چنين است : تو خواهي مرد
شايد فردا ، يا پنجاه سال ديگر ، اما - دير يا زود - خواهي مرد . حتي اگر دلت نخواهد . حتي اگر برنامه ديگري داشته باشي . پس به آنچه امروز ميخواهي انجام بدهي، بينديش و به آن چه فردا ميخواهي انجام دهي و به آن چه در ادامه زندگي ات ميخواهي بكني
 
پائولوكوئليو 
نوشته شده در یکشنبه چهارم آذر 1386ساعت 18:46 توسط مهدی | |
نکات جالب

«هنگامی که به بی‌کرانگی آسمان پرستاره نظر می‌دوزيم، تخمينی از بی‌کرانگی نادانی خود به دست می‌آوريم. اگر چه عظمت کيهان ژرف‌ترين دليل نادانی ما نيست؛ اما يکی از دلايل آن است».      پوپر

« متفکران و دانشمندان اگر چه در زمينه‌ی چيزهای کمی که می‌دانند با انسانهای عادی تفاوتهای کوچکی دارند، اما در زمينه‌ی نادانی بی‌پايان خود، با بقيه يکسانند»          پوپر

 

پاسخ پوپر به پرسش کلاسيک سرچشمه‌ی شناخت مبنی بر اينکه «اين را از کجا می‌دانی و بر چه منبعی متکی هستی» چنين فرمولبندی می‌شود: «من هرگز نمی‌گويم که چيزی می‌دانم. ادعای من صرفا" برپايه حدس و فرضيه است. اين موضوع هم اهميتی ندارد که اين حدس و فرضيه را از کدام منبع به دست آورده ام. منابع گوناگونی وجود دارد که همه‌ی آنها برايم روشن نيست. اصولا" سرچشمه و اصل شناخت، با حقيقت ارتباط چندانی ندارد. اما اگر مسأله‌ای که من تلاش می‌کنم آنرا از طريق فرضيه‌ی خود توضيح دهم برايت جالب است، می‌توانی به من لطف بزرگی بکنی و آن اينکه تلاش ورزی فرضيه‌ی مرا بطور اصولی و واقعگرايانه و تا آنجا که برايت امکان پذير است واضح و روشن، معروض نقد و سنجش قراردهی! و اگر فکر می‌کنی می‌توانی آزمونی بينديشی که در پايان ادعای مرا ابطال خواهد کرد، من حاضرم تو را در ابطال فرضيه ام با تمام نيرو ياری دهم».     پوپر

ما نبايد آزادی را به اين دليل برگزينيم که از آن انتظار زندگی راحتی داريم، بلکه به اين دليل که خود آزادی نمودار ارزشی است که آن را هرگز نمی‌توان به ارزشهای مادی تقليل داد.          پوپر

 

«زندگی تنگدستانه در دمکراسی، به زندگی متمولانه در يک حکومت جبار برتری دارد، چرا که آزادی از بندگی برتر است».           دموکريتوس

 

ما بايد عادت دفاع از بزرگمردان را ترک گوييم، چرا که بسياری از آنان از راه تاختن به آزادی و عقل، خطاهای بزرگ مرتکب شده‌اند و تسلط فکری آنان هنوز مايه‌ی گمراهی انسانهاست.        پوپر

نوشته شده در شنبه سوم آذر 1386ساعت 8:1 توسط مهدی | |
درس زندگی

حواريون (ياران خاص ) حضرت عيسى (ع ) چون پروانه به دور شمع وجود حضرت عيسى (ع ) حلقه زده بودند، در ميان صحبتها از آن حضرت پرسيدند: ((اى آموزگار سعادت ، به ما بياموز كه چند چيزى سخت ترين و دشوارترين چيزها است ؟)).

عيسى (ع ) فرمود: ((سخت ترين امور، غضب و خشم خدا است )).

پرسيدند: ((چگونه از غضب خدا دور گرديم ، و مشمول آن نشويم ؟)).

فرمود: ((نسبت به همديگر، غضب نكنيد)).

پرسيدند: ((علت و منشاء غضب چيست ؟)).

فرمود: منشاء غضب ، تكبر و خود محورى ، و كوچك شمردن مردم است

نوشته شده در پنجشنبه یکم آذر 1386ساعت 15:29 توسط مهدی | |
آخرين نوشته ها
باور ها
پدر
هر شب يك دعا كن
تلاش کنید
عشق را امتحان كن!
خدایا کفر نمی‌گویم
سخن بزرگان
سخن بزرگان
داستان کوتاه
ای کاش!!!
بیاموزیم که ...
جملات کوتاه ولی عمیق
دکتر شریعتی
واقعيات علمي
تـصـمیم گـرفـت زنـده بـمـانـد
كلامي از بزرگان
رسیدن به کمال
جملات قصار 2
خواندنی
مادر
اهمیتی ندارد که از کدامین نقطه آغاز می کنی , مهم آن است که آن را کجا به پایان می بری