تبليغاتX
*** كسي را كه اميدوار است هيچگاه نا اميد نكن شايد اميد تنها دارايي او باشد*** ×××امید ابدي×××
درباره وبلاگ
با سلام
اگر نزديك گل سرخي معطر يا راسويي بدبو قرار گيريد، بعيداست از آن تاثير نپذيريد، لذا بهتر است با انسانهايي همچون گل سرخ معاشرت كنيد. حتي با آوردن نام ميوه اي ترش در ذهن، بزاق دهان تراوش مي كند پس به فكرهاي خود توجه كرده و هر چيزي را به درون ذهن خود راه ندهيد.

با چنان عشقي زندگي كن كه حتي اگر بنا به تصادف به دوزخ افتادي... خود شيطان تو را به بهشت باز گرداند
منوي اصلي
صفحه نخست
نوشته هاي پيشين
خانگي سازي
ذخيره كردن صفحه
اضافه به علاقه منديها
لينكدوني
بيا تا قدر يکديگر بدانيم/ليلا
پسر کهکشاني/آرين
دالان بهشت/شيدوش
فرياد/نسترن
پیچک در آرزوی اوج/راضيه
تا خدا هست.../مينا
بهانه هايي براي بودن/نسرين
زنده هستم /سارا
کوچه/شادي
رقص اشک/امير
کالسکه/ايمان
دختر آتش/آتوسا
سایت مذهبی/احسان
رازه زرا خوشگله/رزا
بازي سرنوشت /يکتا
زندگي تازه /شادي
یک نیاز عاشـــــــقانه/سميرا
پرسپوليس/الهام
مذهبي/حميد
دکه بلاگفا
آخرين نوشته ها
اردیبهشت 1388 اسفند 1387 بهمن 1387 دی 1387 آذر 1387 مهر 1387 شهریور 1387 مرداد 1387 تیر 1387 خرداد 1387 اردیبهشت 1387 فروردین 1387 اسفند 1386 بهمن 1386 دی 1386 آذر 1386 آبان 1386 مهر 1386 شهریور 1386 مرداد 1386 تیر 1386 خرداد 1386 اردیبهشت 1386 فروردین 1386 اسفند 1385 بهمن 1385 دی 1385 آذر 1385 آبان 1385 مهر 1385 شهریور 1385 مرداد 1385 تیر 1385 خرداد 1385 اردیبهشت 1385 فروردین 1385 اسفند 1384 بهمن 1384 دی 1384
پيوندهاي روزانه
مرکز جهانی اطلاع رسانی آل البیت
اخبار و اطلاعات پزشکي
درباره وبلاگ نويسي
تبيان
مقالات علمي
پارسيان
سازمان هواشناسي كشور
ايران خودرو
سايپا
پايگاه اطلاع رساني هواپيمايي
روزنامه هاي جهان
روزنامه ايران
روزنامه همشهري
واحد خبري فارس
خبرگزاري BBC
خبرگزاري CNN
واحد مركزي خبر
خبرگزاري ايرنا
مفاتيح الجنان
پيوندهاي ديگر
نظرسنجي
آمار وبلاگ
آمار بازديدکنندگان
لوگوي وبلاگ
پسر اینترنتی
طراح قالب
مطالب خواندنی

·       وقتي ارتباط عاشقانه ات به انتها ميرسد ، فقط به سادگي بگو«همه اش تقصير من بود .
جكسون براون
 
·       اگر به مهماني گرگ مي رويد ، سگ خود را به همراه ببريد .
گوته
 
·       آنكسي كه از رنج زندگي بترسد ، از ترس در رنج خواهد بود .
چيني
 
·       وقتي نانوا نان را با دقت و وسواس مي پزد و به دست مشتري ميدهد ، خدا با او در كنار تنور ايستاده است
كريستيان بوبن
 
·       اگر قرار است براي چيزي زندگي خود را خرج كنيم ، بهتر آن است كه آنرا خرج لطافت يك لبخند و يا نوازشي عاشقانه كنيم .
شكسپير
 
·       استعداد در فضاي آرام رشد ميكند و شخصيت در جريان كامل زندگي .
گوته
 
·       بيش از هر چيز نخست بدان كه چه ميخواهي .
فوخ
 
·       بردن ، همه چيز نيست ، اما تلاش براي بردن چرا .
لومباردي
 
·       اگر خاموش بنشيني تا ديگران به سخنت آورند ، بهتر از آنست كه سخن بگويي و خاموشت كنند.
سقراط

نوشته شده در دوشنبه سی ام مهر 1386ساعت 18:42 توسط مهدی | |
عشق پرنده ‌و گل

روزي روزگاري پرنده‌ای در آسمان بر فراز درياي زندگی پرواز مي‌كرد.هنگامي كه به آسمان چشم مي‌دوخت و يا به آن مي‌انديشيد، حس مي‌كرد خدا به او چيزی مي‌گويد. همواره دوست داشت كه رنگ پاك آسمان را در تلاطم امواج زندگي ببيند. چون عاشق معناي هستي بود.

ديده‌گانش غرق در لذت ديدن بود كه درخشش نوري در ميان امواج، چشمانش را خيره كرد. بدانسو رفت، گلي را شناور بر روي امواج و محبوس در شيشه تنهايي ديد، كه در نزديكي صخره‌ها بالا و پايين مي‌رفت. پرنده با خودگفت: ـ ممكن است امواج سهمگين، شيشه را به صخره‌ها بكوباند و گل را متلاشي و در اعماق آب غرق كند.

مي‌بايست آن را مي‌گرفت و به ساحل مي‌برد. پرنده مي‌خواست اين كار را انجام دهد، اما امواج بي‌رحم آنچنان خودشان را به رخ او مي‌كشيدند، كه انديشه له شدن به همراه گل، هر لحظه بيشتر در ذهنش شكل مي‌گرفت.

درگير اين افكار بود كه باز انعكاس نور آن شيشه، چشمانش را خيره كرد. با كمال تعجب، آب را در آن حيطه چون آيينه‌اي صاف ديد، كه انعكاس آبي لاجوردي آسمان از آن، چشم پرنده را شيفته خود مي‌ساخت.گويي معجزه‌اي، آب را از تلاطم نگاه‌داشته بود. وزش نسيمي ملايم با پرهاي سفيد كنار گوش او بازي مي‌نمود و تكانشان مي‌داد و اين حالت دلپذير، صدايي مبهم و لطيف را در ذهن او القا مي‌كرد، كه مي‌گفت : ـ برو . . . . برو . . . . .

زيبايي انعكاس رنگ پاك آسمان در دريا و اين صداي لطيف، او را از خود بي‌خود ‌نمود و وقتي به خود آمد كه پرواز كنان به سوي ساحل مي‌رفت و شيشه حاوي گل را بهمرا داشت.هنگامي كه پرنده به ساحل نزديك مي‌شد به پشت سرش نگريست. با تعجب ديد در محل گرفتن شيشه گويی هيچگاه آرامشي در كار نبوده و امواج خروشان از كوبيدن خود بر صخره‌ها دست بر نمي‌دارند. در حالي كه بر چشمان پرنده، شبنمي از اشك جان مي‌گرفت، به آسمان نگاه كرد و به آن ‌انديشيد. سپس به آرامي به زمين نشست و شيشه‌ تنهايي گل را به دقت شكاند. و گل را در خاكي خوب كاشت و سيراب نمود. گل تكاني خورد و كلماتي را بر زبان راند. پرنده صحبت گل را حس مي‌كرد، اما زبانش را نمي‌دانست، كمي اندوهگين شد ولي با اين وجود در اعماق قلبش خشنود بود.

چند روزي گذشت و زمستان داشت از راه می‌رسيد. گل همواره با پرنده حرف مي‌زد و مي‌خنديد و محبتش را ابراز مي‌داشت. اما پرنده نمي‌فهميد و تنها منظورش را حس مي‌كرد. هنگامي كه اين ناتواني، دل پرنده را از غم مي‌انباشت و غروب هم از راه مي‌رسيد، به كنار گل مي‌نشست و با هاله‌اي از اشك در چشم، به غروب آفتاب مي‌نگريست.

فرداي آنروز پرنده مي‌خواست كلام گل را بفهمد. پس رو به آسمان كرد و به آن انديشيد، گويي پرنده منتظر پاسخ بود. ناگهان باد سردي وزيدن گرفت، وپس از مدتي، ذرات درشت برف شروع به باريدن نمود، پرنده اندكي از سرما لرزيد، نگاهي به گل انداخت. ديد رنگ گل به كبودي مي‌گرايد، نگران شد، چرا كه گل تازه داشت جان مي‌گرفت، پس بالهايش را با مهرباني باز كرد و بروي گل كشيد. بعد از مدتي برف رويشان را پوشاند و روزها از پس هم سپري شدند. و گل در خواب زمستاني فرو رفت. پرنده توانش را كم كم از دست مي‌داد و چراغ هستي چشمانش بي‌فروغ مي‌گشت، ناخودآگاه آهی كشيد و از صداي آن گل از خواب زمستاني بيدار شد و از ديدن وضعيت پرنده، نگراني تمام وجودش را فراگرفت و با برگهايش در برف، به زحمت روزنه‌اي به بيرون باز نمود. شعاع گرم نور به داخل تابيد، و از ميان آن، رنگ آسمان پديدار گشت. پرنده چشمان بي‌رمقش را به آنسو چرخاند. آسمان را ديد و به آرامي تبسم كرد و به آن انديشيد.

در اين هنگام قاصدكي سوار بر قطار باد، در آسمان پيدا شد، و در حال گذشتن از فراز آن روزنه بود كه گل او را ديد و فرياد زد و ياري خواست. قاصدك به كنار روزنه آمد، و اشكهاي گل و چشمان بي‌رمق پرنده را ديد. دانه‌اي كه به كركهايش چسبيده بود را به او داد و گفت: اين دانه‌ به من داده شده بود تا آنرا به جايي ببرم كه باعث تداوم زندگي گردد ،من آنرا به تو مي‌بخشم.

گل پس از شنيدن اين كلمات، احساس كرد با خوراندن اين دانه به پرنده، ميتواند به كالبد ناتوان پرنده، جان تازه‌اي ببخشد. پس دانه را با محبت بسيار در دهان پرنده گذاشت و پرنده نيز دانه را به زحمت خورد. پرنده مي‌دانست با خوردن آن دانه كوچك نيرويي در كالبد بي‌رمقش دميده نمي‌شود، با اين وجود پس از بلعيدنش، با محبت بسيار به گل نگريست و لبخندي از سر رضايت زد تا گل دلش آرام گيرد.

فرداي آن روز در زير قشري از برف و در گنبدي كه پرنده از بالهاي خويش براي موجود مورد علاقه‌اش ساخته بود، گل آهسته بيدار شد و با برگهاي ظريفش، روي صورت پرنده را نوازش داد، اما او بيدار نشد! سر پرنده را تكان مي‌داد و سعي مي‌كرد با نزديك كردن گلبرگهايش به صورت او بازدمش را حس كند، اما هر چه بيشتر سعي مي‌كرد كمتر نشانه‌اي از حيات در وجود او مي‌ديد. بعد از مدتي تلاش، دانست كه زندگي از كالبد پرنده رخت بر بسته است.

گل همانطور كه مي‌گريست از قطرات شبنمي كه بر گلبرگهايش داشت، به كام پرنده مي‌ريخت، اما سودي نداشت. براي زماني چند، بر پهنه سفيد از برف اطرافشان، سكوتي غمبار حاكم شد، تا اينكه فرياد دلخراش گل آنرا در هم شكست.

آنروز را گل با غم از دست دادن يارش سپري كرد و شب هنگام در حالي كه مي‌گريست دوباره به خواب عميق زمستاني فرو رفت.روزها سپري شدند و همچنان كه فصل بهار نزديك مي‌شد و برفها آرام آرام شروع به ذوب شدن مي‌كردند، بدن پرنده همچو كلمات شعري اندوهناك و از سر وداع كه آرام آرام شكل مي‌گيرد، از هم مي‌گسيخت و جزيي از خاك اطراف گل مي‌شد

 

 

عشق داغيست تا مرگ از ياد نرود

هر که بر چهره از اين داغ نشاني دارد

نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم مهر 1386ساعت 13:43 توسط مهدی | |
هدف از خلقت انسان چيست در حالي كه خدا نيازي به عبادت بندگان ندارد؟

هستي و همه اجزايش ، جهان و همه عناصرش ، و آنچه در اين عرصه گاه پهناور جريان دارد ، نشان مي دهد كه آفريننده و كارگزارش از علم و عدل و حكمت و رحمت و محبت بي نهايت برخوردار است ، . ذره ذره جهان هستي تركيبي از علم و عدل و حكمت و رحمت و محبت است .
اگر جلوه گري اين اوصاف و اشراق اين صفات . و طلوع اين واقعيات نبود ، هستي با اين نظام متقن و استوارش رخ نمي نمود.
اگر دانش بي نهايت ، و عدالت فراگير ، و رحمت واسعه ، و محبت بي مرز نبود، چنين نظامي پديدار نمي شد . ما با انديشه سالم ، و خرد ورزي جامع چه هستي را ازديدن كلي و چه از ديدي جزيي مورد توجه قرار ميدهيم اين اوصاف حميده و صفات پسنديده را در همه جوانب هستي و ذره ذره پيكر يك موجود جلوه گر مي بينيم و به چون و چراهاي خود خاتمه مي دهيم .
دانش بي نهايت ، حكمت متقن ، رحمت واسعه ، محبت بي مرز سراغ مشتي خاك مرده آمده و آن را تبديل به نطفه ، سپس علقه ، سپس مضغه ، سپس جنين كرده ، و در تاريك خانه رحم به او صورت و سيرت و جسم و جان ، و عقل وخرد ،‌و روح و روان ، و مخ و مغز ، و عصب و پي ، و پوست و گوشت و خون و قلب ، و حالات باطني عنايت كرد ه، سپس آن را پس از آماده شدن براي زندگي ديگر به دنيا منتقل كرده ، و همه نوع وسائل و سفره هايي پذيرايي را در اختيارش نهاده و راه رشد عقل و خرد را به رويش باز كرده تا از ميان اين خاك مرده كه دانش و حكمت و رحمت و محبت به بدرقه اش آمد پيامبران ، امامان ، دانشمندان ، علما، نويسندگان، شاعران، هنرمندان ،‌عارفان ، كاملان ، انديشمندان ، مردان ، زنان ، جوانان ، خدمتگزاران به وجود آمدند، و تحولات شگرفي در روي زمين از دامداري و كشاورزي و صنعت و تجارت و مدرسه و دبيرستان، دانشكده و دانشگاه و كتابخانه ، و خلاصه اين تمدن عظيم را ايجاد كردند ، و اين سياره تاريك خاكي را به وضعي كه مي بينيد شكل دادند.
تبديل خاك مرده به چنين منبعي بزرگ از عقل و علم ، و اختراع و كشف ، و درس و بحث و هنرمندي و استادي كه كاري صد در صد عالمانه وحكيمانه و آفرينشي فوق العاده شگرف است چون و چرا ندارد . هدف اين بود كه خاك
مرده در دايره تكامل قرار گيرد و از دل آن موجودي لايق خلافت خدا كه بتواند زير نظر خدا و به اذن خدا كار خدايي انجام دهد به وجود آيد و اين تحولات عظيم را در زمين ايجاد كند.
و از آنجا كه انسان در دو جهت مادي و معنوي و جسم و روح و ظاهر و باطن نيازمند و محتاج آفريده شده است خداي حكيم همة امور مادي را براي پاسخ گويي به نيازهاي مادي اش وهمه امور معنوي را كه شامل بعثت پيامبران و امامان و نزول وحي و ترسيم و طرح عبادات است براي پاسخ گويي به نيازهاي معنوي اش قرار داد تا با بهره گيري از ابزار مادي مانند غذا ، پوشاك ، مسكن ، مركب ، دنيايش را آباد كند ،‌ وبا بهره گيري از امور معنوي شخصيت الهي و انساني خود را تحقق داده ، و ترمزي در برابر گناه و فساد و ستم به ديگران و پايمال كردن حقوق هم نوعان داشته باشد و در ساية حقايق معنوي به خاطر اين كه ابدي آفريده شده آخرش را آباد نمايد ، با توجه به نيازمندي هاي فطري و طبيعي بشر محكم و متين بايد گفت : انسان با همه وجود به عبادت و بندگي نسبت به خداي بي نياز ، نيازمند و محتاج است نه خدا به عبادت بندگان نيازمند است ، پس اساس آفرينش انسان از سوي خدا ارادة عالمانه و حكيمانه و رحيمانه و عاشقانه اوست نه نيازش به عبادت مشتي خاك متحرك

نوشته شده در پنجشنبه بیست و ششم مهر 1386ساعت 7:32 توسط مهدی | |
خداوند نانواي‌ آدم‌هاست‌
او پيامبري‌ بود كه‌ كتاب‌ نداشت. معجزه‌اي‌ هم.اسباب‌ رسالت‌ او تنها خوشه‌اي‌ گندم‌ بود كه‌ خدا به‌ او داده‌ بود.خدا گفته‌ بود: دشمنان‌اند كه‌ معجزه‌ مي‌خواهند، معجزه‌اي‌ كه‌ مبهوتشان‌ كند.
 
دوستان‌ اما تنها با اشاره‌اي‌ ايمان‌ مي‌آورند. و اين‌ خوشه‌هاي‌ گندم‌ براي‌ اشاره‌ كافي‌ است.
پيامبر، كوي‌ به‌ كوي‌ و شهر به‌ شهر رفت‌ و گفت: آي‌ مردم، به‌ اين‌ خوشه‌ گندم‌ نگاه‌ كنيد. قصه‌ اين‌ گندم، قصه‌ شماست‌ كه‌ چيده‌ مي‌شود و به‌ آسياب‌ مي‌رود تا ساييده‌ شود و پس‌ از آن‌ خميري‌ خواهد شد در دست‌هاي‌ نانوا؛ و مي‌رود تا داغي‌ تنور را تجربه‌ كند، مي‌رود تا نان‌ شود، مائده‌ مقدس‌ سفره‌ها.
 
آي‌ مردم، شما نيز همان‌ خوشه‌هاي‌ گندميد كه‌ در مزرعه‌ خدا باليده‌ايد. نترسيد از اين‌ كه‌ چيده‌ مي‌شويد، خود را به‌ آسيابان‌ روزگار بسپاريد تا در آسياب‌ دنيا شما را بسايد، تا درشتي‌هايتان‌ به‌ نرمي‌ بدل‌ شود وسختي‌هايتان‌ به‌ آساني.

خداوند نانواي‌ آدم‌هاست. خميرتان‌ را به‌ او بدهيد تا در دست‌هايش‌ ورزيده‌ شويد، خدا بر روحتان‌ چاشني‌ درد و نمك‌ رنج‌ خواهد زد و شما را در دستان‌ خود خواهد فشرد؛ طاقت‌ بياوريد، طاقت‌ بياوريد تا پرورده‌ شويد.

و كيست‌ كه‌ نداند خداوند او را در تنور خود خواهد نشاند؛ اين‌ سنت‌ زندگي‌ است. اما زيباتر آن‌ است‌ كه‌ با پاي‌ خود به‌ تنورش‌ درآييد و بسوزييد، نه‌ از سر بيچارگي‌ و اضطرار، كه‌ از سر شوق‌ و اختيار.

پيامبر گفت: صبوري‌ كنيد تا نان‌ شويد؛ ناني‌ كه‌ زيبنده‌ سفره‌هاي‌ ملكوت‌ باشد. صبوري‌ كنيد تا نان‌ شويد؛ ناني‌ كه‌ به‌ مذاق‌ خدا خوش‌ آيد.

هزاران‌ سال‌ است‌ كه‌ نان‌ در سفره‌ آدمي‌ است‌ تا به‌ يادش‌ آورد قصه‌ خوشه‌هاي‌ گندم‌ و آسياب‌ و تنور را... قصه‌ نان‌ پختن، نان‌ قسمت‌ كردن، نان‌ شدن‌ را...
نوشته شده در سه شنبه بیست و چهارم مهر 1386ساعت 17:19 توسط مهدی | |
و اما مقايسه

روزي تصميم گرفتم كه ديگر همه چيز را رها كنم. شغلم را دوستانم را، مذهبم را  زندگي ام را !

 به جنگلي رفتم تا براي آخرين بار با خدا صحبت كنم. به خدا گفتم : آيا ميتواني دليلي براي ادامه زندگي برايم بياوري؟

 و جواب او مرا شگفت زده كرد.

او گفت :آيا سرخس و بامبو را ميبيني؟

پاسخ دادم :بلي.

 فرمود : هنگامي كه درخت بامبو و سرخس راآفريدم، به خوبي ازآنها مراقبت نمودم. به آنها نور و غذاي كافي دادم. دير زماني نپاييد كه سرخس سر از خاك برآورد و تمام زمين را فرا گرفت اما از بامبو خبري نبود. من از او قطع اميد نكردم. در دومين سال سرخسها بيشتر رشد كردند و زيبايي خيره كنندهاي به زمين بخشيدند اما همچنان از بامبوها خبري نبود. من بامبوها را رها نكردم. در سالهاي سوم و چهارم نيز بامبوها رشد نكردند. اما من باز از آنها قطع اميد نكردم. در سال پنجم جوانه كوچكي از بامبو نمايان شد. در مقايسه با سرخس كوچك و كوتاه بود اما با گذشت 6 ماه ارتفاع آن به بيش از 100 فوت رسيد. 5 سال طول كشيده بود تا ريشههاي بامبو به اندازه كافي قوي شوند. ريشه هايي كه بامبو را قوي ميساختند و آنچه را براي زندگي به آن نياز داشت را فراهم ميكردند.
خداوند در ادامه فرمود: آيا ميداني در تمامي اين سالها كه تو درگير مبارزه با سختيها و مشكلات بودي در حقيقت ريشه هايت را مستحكم ميساختي . من در تمامي اين مدت تو را رها نكردم همانگونه كه بامبو ها را رها نكردم.
هرگز خودت را با ديگران مقايسه نكن و بامبو و سرخس دو گياه متفاوتند اما هر دو به زيبايي جنگل كمك ميكنند. زمان تو نيز فرا خواهد رسيد تو نيز رشد ميكني و قد ميكشي!
از او پرسيدم : من چقدر قد ميكشم.
در پاسخ از من پرسيد : بامبو چقدر رشد ميكند؟
جواب دادم : هر چقدر كه بتواند.
گفت : تو نيز بايد رشد كني و قد بكشي ، هر اندازه كه بتواني.
به ياد داشته باش كه من هرگز تو را رها نخواهم كرد.

نوشته شده در دوشنبه بیست و سوم مهر 1386ساعت 11:45 توسط مهدی | |
سرگردان ....
 سرگردان در نيويورك است. با اين كه قرار ملاقاتي دارد ،دير از خواب بيدار ميشود: وقتي هتل را ترك ميكند ميفهمد كه پليس اتوموبيلش را با جرثقيل برده ، دير به قرارش ميرسد، ناهار بيش از اندازه طول ميكشد، و به مبلغ جريمه اش ميانديشد ، پول زيادي است
ناگهان به ياد اسكناسي ميافتد كه ديروز در خيابان پيدا كرده . بين آن اسكناس و حوادثي كه آن روز صبح بر سرش آمده ، رابطه غريبي ميبيند
كه ميداند؟ شايد اين پول را پيش از كسي يافتم كه بنا بود پيدايش كند ! شايد اين اسكناس را از سر راه كسي برداشتم كه واقعا به آن نياز داشته . كه ميداند ؟ شايد در آن چه رقم خورده ، دخالت كرده ام
 احساس ميكند بايد از شر اين اسكناس راحت شود ، ودرهمان لحظه چشمش به گدايي ميافتد كه در پياده رو نشسته . بي درنگ اسكناس را به او ميدهد و احساس ميكند ميان پديده ها تعادلي برقرار كرده است
گدا ميگويد : يك لحظه صبر كنيد ، من دنبال صدقه نيستم . من يك شاعرم و ميخواهم در ازاي اين پول ، شعري برايتان بخوانم
سرگردان ميگويد : خوب ، پس كوتاه باشد من عجله دارم
گدا ميگويد :
اگر هنوز زنده اي ، به خاطر آن است كه هنوز به آنجا كه بايد باشي ، نرسيده اي
 
 
پائولو كوئليو
نوشته شده در یکشنبه بیست و دوم مهر 1386ساعت 8:46 توسط مهدی | |
یاداشتی از طرف خدا...

به: شما
تاريخ : امروز
از: رئيس
موضوع : خودت
عطف به : زندگي

من خدا هستم. امروز من همه مشكلاتت را اداره ميكنم . لطفا به خاطر داشته باش كه من به كمك تو نياز ندارم. اگر در زندگي وضعيتي برايت پيش آيد كه قادر به اداره كردن آن نيستي براي رفع كردن آن تلاش نكن . آنرا در صندوق ( چيزي براي خدا تا انجام دهد ) بگذار . همه چيز انجام خواهد شد ولي در زمان مورد نظر من ، نه تو . وقتي كه مطلبي را در صندوق من گذاشتي ، همواره با اضطراب دنبال (پيگيري) نكن . در عوض روي تمام چيزهاي عالي و شگفت انگيزي كه الان در زندگي ات وجود دارد تمركز کن . نااميد نشو ، توي دنيا مردمي هستند كه رانندگي براي آنها يك امتياز بزرگ است.

شايد يك روز بد در محل كارت داشته باشي : به مردي فكر كن كه سالهاست بیکار است و شغلی ندارد

ممكنه غصه زودگذر بودن تعطيلات آخر هفته را بخوري : به زني فكر كن كه با تنگدستي وحشتناكي روزي دوازده ساعت ، هفت روز هفته را كار ميكند تا فقط شكم فرزندانش را سير كند

وقتي كه روابط تو رو به تيرگي و بدي ميگذارد و دچار ياس ميشوي : به انساني فكر كن كه هرگز طعم دوست داشتن و مورد محبت واقع شدن را نچشيده

وقتي ماشينت خراب ميشود و تو مجبوري براي يافتن كمك مايلها پياده بروي : به معلولي فكر كن كه دوست دارد يكبار فرصت راه رفتن داشته باشد

ممكنه احساس بيهودگي كني و فكر كني كه اصلا براي چي زندگي ميكني و بپرسي هدف من چيه ؟ شكر گذار باش . در اينجا كساني هستند كه عمرشان آنقدر كوتاه بوده كه فرصت كافي براي زندگي كردن نداشتند

وقتي متوجه موهات كه تازه خاكستري شده در آينه ميشي : به بيمار سرطاني فكر كن كه آرزو دارد كاش مويي داشت تا به آن رسيدگي كند

ممكنه تصميم بگيري اين مطلب رو براي يك دوست بفرستي : متشكرم از شما ، ممكنه در مسير زندگي آنها تاثيري بگذاري كه خودت هرگز نميدانستي

نوشته شده در پنجشنبه نوزدهم مهر 1386ساعت 7:26 توسط مهدی | |
و عبادت .....

چنين آورده اند که مردي به نزد راما نوجا آمد.راما نوجا يک

 عارف بود-شخصي کاملا" استثنايي-يک فيلسوف و در

عين حال يک عاشق-يک سرسپرده.بندرت اتفاق مي افتد-

يک ذهن مو شکاف-ذهني نافذ اما با قلبي سرشار.   مردي به نزد

 او آمد و پرسيد :"راه رسيدن به خدا را نشانم بده."   رامانوجا

 پرسيد:"هيچ تابحال عاشق کسي بوده ي؟"   سوال کننده

پرسيد:" راجع به چي صحبت مي کني-عشق؟ من تجرد اختيار

 کرده ام.من از زن چنان مي گريزم که آدمي از مرض

 مي گريزد. نگاهشان نمي کنم.چشمم را به رويشان مي بندم."  

 راما نوجا گفت:" با اين همه کمي فکر کن. به گذشته رجوع

 کن-بگرد-جايي در قلبت يا هرگز تلنگري از عشق بوده-هر

قدر کوچک هم بوده باشد."   مرد گفت:"من به اينجا آمده ام

 که عبادت ياد بگيرم نه عشق. يادم بده چگونه دعا کنم.

 شما راجع به امور دنيوي صحبت مي کني و من شنيده ه ام

 که شما عارف بزرگي هستي. به ينجا آمده ام که به سمت

خدا هدايت شوم نه به سمت امور دنيوي."   گويند راما نوجا

 به او جواب داده...چقدر غمگين هم شد و به مرد گفت:"پس

 من نمي توانم به تو کمک کنم. اگر تو تجربه اي از عشق

 نداشته باشي آن وقت هيچ تجربه اي از عبادت نخواهي داشت.

 بنابرا ين اول به زندگي برگرد و عاشق شو – و وقتي عشق

 را تجربه کردي و از آن غني شدي –آن وقت نزد من بيا- چون

 که يک عاشق قادر به درک عبادت است.   اگر نتواني از

 راه تجربه به يک مقولهء غير منطقي برسي آن را درک

 نخواهي کرد. و عشق عبادتي است که توسط طبيعت سهل

 و ساده در اختيار آدمي گذاشته شده – تو حتي به اين چيز

 سهل و ساده نمي تواني دست پيدا کني. عبادت عشقي

است که به سادگي داده نمي شود- فقط موقعي قابل حصول

است که به اوج تماميت رسيده باشي.  تلاش فراواني براي

 رسيدن به اين مقام بايد صورت گيرد. براي عشق نياز

 به تلاش نيست- عشق مهياست-عشق در جوشش و

 جريان است و تو آن را پس مي زني."   

     "خدا عشق است"

نوشته شده در چهارشنبه هجدهم مهر 1386ساعت 14:55 توسط مهدی | |
عشق ورزیدن

روزي مردي عقربي را ديد که درون آب دست و پا ميزند او تصميم گرفت عقرب را نجات دهد اما عقرب انگشت او را نيش زد .
مرد باز هم سعي کرد تا عقرب را از آب بيرون بياورد اما عقرب بار ديگر او را نيش زد . رهگذري او را ديد و پرسيد : براي چه عقربي را که نيش مي زند نجات ميدهي ؟ مرد پاسخ داد : اين طبيعت
عقرب است که نيش بزند ولي طبيعت من اين است که عشق بورزم چرا بايد مانع عشق ورزيدن شوم فقط به اين دليل که عقرب طبيعتا نيش ميزند ؟؟

عشق ورزيدن را متوقف نساز . لطف و مهرباني خود را دريغ نکن .حتي اگر ديگران تو را بيازارند.

نوشته شده در سه شنبه هفدهم مهر 1386ساعت 7:59 توسط مهدی | |
داستان زیبا و .....

يه روز تو يه باغي يه باغبوني بود ... سر ظهر خسته از کارروزانه داشت زير يه سايه خستگي در مي کرد... يه دفه چشمش افتاد به روبروش که يه پيله کرم بود که کرم ديگه پروانه شده بود و پروانه سعي داشت پيله رو باز کنه و بياد بيرون ولي هر کاري که ميکرد پيله باز نمي شد ، باغبان پير دلش سوخت و رفت جلو( پروانه از ترس قايم شد..) و يه شکاف رو پيله ايجاد کرد که راحت تر باز بشه !!!

بعد رفت عقب که ببينه نتيجه چي ميشه...!پروانه قصه ما.. ايندفعه با يه فشار خيلي کوچيک تونست پيله رو باز کنه و بيرون بياد.... و تا اومد بپره ، سقوط کرد و افتاد زمين و ديگه هيچ وقت نتونست پرواز کنه....!!!!

چيزي که باغبان با اون همه مهربونيش نمي دونست اين بود که فشار آوردن بري باز کردن پيله در حالت عادي راهي بود که خداوند بري پروانه گذاشته بود تا اينکه بازو هاش قوي بشه و بعد ها بتونه وزنش رو تحمل کنه... و اون ديگه هيچ وقت نتونست پرواز کنه!

پس اگه خداوند به هر شکلي سر راهمون سختي قرار ميده براي قوي شدنمونه!!

من از خدا قدرت خواستم ، خدا مشکل پيش پام گذاشت

من از خدا عشق خواستم، خدا افرادي را بهم نشون داد که نياز به محبت داشتن

من از خدا دانايي خواستم، سوال جلوي روم گذاشت....!!!

کم کم بيدار شين!!! ببينين زندگي يعني چي!!!

نوشته شده در یکشنبه پانزدهم مهر 1386ساعت 7:40 توسط مهدی | |
دانستنی های جالب

رمان «کلبه عموتم»پرفروش ترین کتاب دنیاست،اما شاید ندانید که«هریت بیچراستو»نویسنده آن برای انتشار چاپ اول آن مجبور شد به مدت سه ماه نظافتچی دفترکار ناشر کتاب باشد.

 بد نیست بدانیدکه قدیمی ترین جانداری که در کره زمین وجود دارد و او را صابخانه جهان می دانند،نوعی جاندار دریاییست به نام لینگولا که متجاوز از 500میلیون سال است که نسل او در کره زمین پایدار مانده

 کوچک ترین پارک عمومی در شهر بلفاست و در سال 1921توسط«بیل مک کی»ساخته شد تا همسرنابینایش هر ورز در آنجا قدم بزند و فکر کند در پارک بزرگی راه می رود؛این پارک 22متر مربع وسعت داشت.

 چهار قرن قبل  در ژاپن،افراد سابقه دار موظف بودند در کوچه و خیابان انگشتان یک دستشان را رنگ قرمز و دست دیگر را آبی کنند،اگرپلیس فرد سابقه داری را می دید که انگشتانش رارنگ نکرده،هرباریک انگشتش را قطع می کرد.

 طبق آماری که دولت برزیل اخیرا منتشر کرده،در دوره های گذشته جام جهانی،هرروز که تیم ملی این کشور با حریفی بازی داشته،حدود75درصد کارمندان و کارگران برزیل دست از کار می کشیدند تا فوتبال ببینند.

خیلی از مردها در دنیا هستند که تعداد خالکوبیث های بدنشان زیاد است،اما رکورد این کار دست«سیمون»کانادایی بود که موقع مرگ 4831فقره خالکوبی روی بدنش وجود داشت.

نوشته شده در یکشنبه هشتم مهر 1386ساعت 7:46 توسط مهدی | |
دل شکسته و ....

از دل شكسته اي پرسيدم : چه كسي تورا شكست ؟

گفت : آنكس كه مرا ساخت و آنكس كه مرا خريد!

گفتم: چه كسي تو را ساخت و چه كسي تو را خريد؟!

گفت : خدا مرا ساخت و او مرا خريد ( اسم كسي را برد كه دوستش داشت .)

گفتم : خدا هيچگاه ساخته خود را نمي شكند!

اين ساخته اوست كه بي محابا خود را مي شكند.

گفت: شايد و گريست .

گفتم : تو را با چه شكستن؟

گفت: با اميد!!!

گفتم: اين ممكن نيست .

با اميد دل شكسته را بند مي زنن چگونه تورا با اميد شكستن ؟؟؟!!!

گفت : اميد واهي مرا با اميد واهي شكستن .

گفتم : خدا و او چگونه تو را با اميد واهي شكستن ؟!

گفت : وقتي خدا مرا ساخت چنان دلبسته خدا بودم كه هيچكس را به خلوتم با خدا راه نمي دادم و هيچگاه احساس تنها بودن نمي كردم چون خدا تمام تنها ئي مرا با وجود پر مهرش پر كرده بود تا اينكه خدا گفت :

كسي ميايد و تو را مي خرد به تو عشق مي ورزد و تو را عاشقانه دوست خواهد داشت .

تو با او تنها نخواهي ماند و هيچگاه دلشگسته نخواهي شد.

خدا تاكيد كرد كه او براي من مي ماند.

از آن روز خلا كسي را در زندگيم احساس مي كردم و هر روز منتظر بودم او بيايد و مرا بخرد تنها نباشم .

تا اينكه او آمد و مرا خريد به من عشق ورزيد محبتم كرد ... من نيز احساس كردم ديگر تنها و دلشكسته نخواهم شد اما چنين نشد.

خداو هر دو به من گفتند كه ما براي هم خواهيم بود ...

اما نه او به قولش وفا كرد و نه خدا به وعده اش.

هر دو مرا با اميد واهي شكستند.

...

امروز در هم شكسته در گوشه سينه نشسته ام و با هر ضرب غم دلم ميسوزد و اشك از ديد گانم فرو ميريزد.....

من به تنهائي عادت داشتم اما خدا مرا به او دلگرم كرد اما.....

....

امروز من باري ديگر در پشت شيشه دل نگاه كسي را مي بينم كه به من خيره گشته و با نگاهش مي گويد مي خواهد مرا بخرد .

اما من مي ترسم.

..........

او نيز مي گويد و همنان مي گريد.

دلم برايش ميسوزد و با خود مي گويم :

مگر ممكن است كه خدا ساخته خود را بشكند مگر نه اين است كه خدا با عشق مي سازد ؟

پس چگونه او را ميشكند ؟؟؟!!!

اما باز مي گويم :

 

(( اين محال است كه خداوند ساخته خود را بشكند ... اين ساخته اوست كه بي محا با خود را ميشكند .))

نوشته شده در پنجشنبه پنجم مهر 1386ساعت 8:2 توسط مهدی | |
و اما عشق ....

اگر ماه بودم به هر جاکه بودم سراغ تو را از خدا می گرفتم

وگر سنگ بودم به هر جاکه بودم سر رهگذار تو جا می گرفتم

اگر ماه بودی به صد ناز شاید شبی روی بام من می نشستی

وگر سنگ بودی به هر جاکه بودم مرا می شکستی مرا می شکستی

يه روز مثل يه چيکه بارون از کنارم گذشتی .

اونروز هيچ وقت فکر نميکردم يه روز تشنه مي مونم ...

 

يه چشم هميشه بايد توش اشک باشه ، وگرنه ميسوزه .

يه دل هميشه بايد توش غم باشه ، وگرنه می شکنه .

يه کبوتر هميشه بايد عشق پرواز داشته باشه ، وگرنه اسير ميشه .

يه قناری بايد به خوش آوازيش ايمان داشته باشه وگرنه ساکت ميشه .

يه لب هميشه بايد توش خنده باشه وگرنه زود پير ميشه .

يه صورت هميشه بايد شاد باشه وگرنه به دل هيچ کس نمی چسبه .

يه دفتر نقاشی بايد خط خطی باشه وگرنه با کاغذ سفيد فرقی نداره .

يه جاده بايد انتها داشته باشه وگرنه مثل يه کلاف سردرگمه .

يه قلب پاک هميشه بايد به يه نفر ايمان داشته باشه وگرنه فاسد ميشه .

يه ديوار بايد به يه تير تکيه کنه وگرنه ميريزه .

يه چشم اشک آلود ، يه دل غم آلود ، يه کبوتر عاشق ، يه قناری خوش آواز

يه لب خندون ، يه صورت شاد ، يه جاده با انتها ، يه دفتر نقاشی ، يه قلب پاک

يه ديوار استوار ، فقط يه جا معنی داره ، جائی که :

چشمای اشک آلودت رو من پاک کنم ، دل غم آلودت رو من شاد کنم

جفت کبوتر عاشقی مثل من باشی ، شنونده آواز قشنگت من باشم

لبای کوچيکت رو من خندون کنم ، نقاش دفتر خاطرات من باشم

پاکی قلبت رو با سلامت عشقم معنی کنم

و فقط از اينکه به من تکيه می کنی احساس مسئوليتم بيشتر ميشه .

احساس ميکنم بزرگ شدم چون الان فقط مال خودم نيستم . 

نوشته شده در چهارشنبه چهارم مهر 1386ساعت 7:46 توسط مهدی | |
عاشقانه .....

آن کسی که با او خنده کرده ای را زود فراموش می کنی

ولی کسی رو با اون گر یه کردی هرگز فراموش نمی کنی

 

دیروز که داد زدم عاشقتم گفتی بلندتر بگو نمی شنوم

و امروز که به آرامی گفتم دوستت ندارم گفتی هیس چرا داد می زنی

 

کاش در دنیا سه چیز وجود نداشت:

1. دروغ    2. عشق   3. غرور

آن وقت کسی از روی غرور به عشقش دروغ نمی گفت

 

در انتظار اشک هايم مباش زيرا که اين بار اشک هايم را در خفا خواهم ريخت

اشکهايی که ريشه اش نه از وفای توست ، اشکهايی که در پی جفای توست

 

آتشی که شوق زندگی را در دروازه های قلبم فروزان کرد

چه زود خاکستر شد !

 

و خنديدم به روزی که عشق مرد ،‌  رفاقت مرد  ،‌ و جای خاليش رو قدر نشناسی گرفت و تنها جايزه ام اين بود که : ميخواستی نکنی !

 

عشق در نرسيدنه .... اگر به کسی رسيدی عاشقش نيستی

اما ميتونی دوستش داشته باشی و از اين دوست داشتن لذت ببری .

دوست داشتن از عشق بالاتره چون هوشيارتری .

نوشته شده در سه شنبه سوم مهر 1386ساعت 10:22 توسط مهدی | |
مادر مهربان

ساعت 3 شب بود كه صداي تلفن , پسري را از خواب بيدار كرد. پشت خط مادرش بود .پسر با عصبانيت گفت: چرا اين وقت شب مرا از خواب بيدار كردي؟

مادر گفت:25 سال قبل در همين موقع شب تو مرا از خواب بيدار كردي؟ فقط خواستم بگويم تولدت مبارك. پسر از اينكه دل مادرش را شكسته بود تا صبح خوابش نبرد , صبح سراغ مادرش رفت . وقتي داخل خانه شد مادرش را پشت ميز تلفن با شمع نيمه سوخته يافت... ولي مادر ديگر در اين دنيا نبود .

نوشته شده در دوشنبه دوم مهر 1386ساعت 9:21 توسط مهدی | |
آیا می دانستید .......

آيا ميدانستي که نروژ سومين کشور صادر کننده نفت ميباشد؟


 

آيا ميدانستي که پژوهشگران مدعي هستند که با برداشتن تخمدانها توسط عمل جراحي عمر بيمار بطور متوسط هشت سال کمتر ميشود؟


 

آيا ميدانستي که خرسهای پاندا 14 ساعت از وقت خود را در شبانه روز صرف خوردن ميکنند و جالبتر اينجاست که آنها فقط از گياه بامبو «خيزراني» تغذيه ميکنند؟


 

آيا ميدانستي که اسکنر 48 سال پيش اختراع شده است؟


 

آيا ميدانستي که حدود 100 سال پيش پزشکان آمريکايي بر اين عقيده بودند، زناني که خيلي باهوش هستند باردار نمي شوند؟؟


 

آيا ميدانستي که ستاره دريايي فاقد مغز ميباشد؟


 

آيا ميدانستي که به تازگي مشخص شده است كه سلول‌هاي بنيادي از جنين در حال رشد مي‌توانند طي بارداري در مغر مادر جاي گيرند. اين يافته با مطالعه‌ي روي موش به دست آمده است و اگر در مورد انسان هم چنين نتيجه‌اي به دست آيد، كاربردهاي پزشكي آن مي‌تواند بسيار مفيد باشد؟


 

آيا ميدانستيد سالانه 5000 کارگر در معادن چين جان خود را از دست ميدهند؟


 

آيا ميدانستي که سطح آب درياها در عرض صد سال اخير ده تا بيست سانتيمتر بالا آمده و جالب اينجاست که سه سانتيمترش در عرض اين ده سال آخر بوده است، بد نيست اين را هم بدانيد که طبق برآوردی که دانشمندان کردند شهرهايي چون کلکته، لندن، نيويورک و بخش زيادی از بنگلادش در عرض صد سال آينده زير آب خواهند رفت؟


 

آيا ميدانستي دانشمندان موفق شدن به کمک علم ژنتيک ژنهای انسان را به جنين گوسفند تزريق کنند و بدين ترتيب از قلب گوساله بدنيا آمده برای پيوند قلب به همان شخصي که ژنها از او گرفته شده، استفاده کنند


 

آيا ميدانستي که مرواريد درون سركه ذوب ميگردد؟


 

آيا ميدانستي که فقط هزينه ي مادي فرار نخبه گان «مغزها» بيش از پنجاه بيليون دلار در سال تخمين زده مي شود؟ و برخي معتقدند كه فرار هر نخبه معادل تخريب ده حلقه چاه نفت به اقتصاد مملكت ضربه ميزند

نوشته شده در یکشنبه یکم مهر 1386ساعت 10:13 توسط مهدی | |
آخرين نوشته ها
باور ها
پدر
هر شب يك دعا كن
تلاش کنید
عشق را امتحان كن!
خدایا کفر نمی‌گویم
سخن بزرگان
سخن بزرگان
داستان کوتاه
ای کاش!!!
بیاموزیم که ...
جملات کوتاه ولی عمیق
دکتر شریعتی
واقعيات علمي
تـصـمیم گـرفـت زنـده بـمـانـد
كلامي از بزرگان
رسیدن به کمال
جملات قصار 2
خواندنی
مادر
اهمیتی ندارد که از کدامین نقطه آغاز می کنی , مهم آن است که آن را کجا به پایان می بری