تبليغاتX
*** كسي را كه اميدوار است هيچگاه نا اميد نكن شايد اميد تنها دارايي او باشد*** ×××امید ابدي×××
درباره وبلاگ
با سلام
اگر نزديك گل سرخي معطر يا راسويي بدبو قرار گيريد، بعيداست از آن تاثير نپذيريد، لذا بهتر است با انسانهايي همچون گل سرخ معاشرت كنيد. حتي با آوردن نام ميوه اي ترش در ذهن، بزاق دهان تراوش مي كند پس به فكرهاي خود توجه كرده و هر چيزي را به درون ذهن خود راه ندهيد.

با چنان عشقي زندگي كن كه حتي اگر بنا به تصادف به دوزخ افتادي... خود شيطان تو را به بهشت باز گرداند
منوي اصلي
صفحه نخست
نوشته هاي پيشين
خانگي سازي
ذخيره كردن صفحه
اضافه به علاقه منديها
لينكدوني
بيا تا قدر يکديگر بدانيم/ليلا
پسر کهکشاني/آرين
دالان بهشت/شيدوش
فرياد/نسترن
پیچک در آرزوی اوج/راضيه
تا خدا هست.../مينا
بهانه هايي براي بودن/نسرين
زنده هستم /سارا
کوچه/شادي
رقص اشک/امير
کالسکه/ايمان
دختر آتش/آتوسا
سایت مذهبی/احسان
رازه زرا خوشگله/رزا
بازي سرنوشت /يکتا
زندگي تازه /شادي
یک نیاز عاشـــــــقانه/سميرا
پرسپوليس/الهام
مذهبي/حميد
دکه بلاگفا
آخرين نوشته ها
اردیبهشت 1388 اسفند 1387 بهمن 1387 دی 1387 آذر 1387 مهر 1387 شهریور 1387 مرداد 1387 تیر 1387 خرداد 1387 اردیبهشت 1387 فروردین 1387 اسفند 1386 بهمن 1386 دی 1386 آذر 1386 آبان 1386 مهر 1386 شهریور 1386 مرداد 1386 تیر 1386 خرداد 1386 اردیبهشت 1386 فروردین 1386 اسفند 1385 بهمن 1385 دی 1385 آذر 1385 آبان 1385 مهر 1385 شهریور 1385 مرداد 1385 تیر 1385 خرداد 1385 اردیبهشت 1385 فروردین 1385 اسفند 1384 بهمن 1384 دی 1384
پيوندهاي روزانه
مرکز جهانی اطلاع رسانی آل البیت
اخبار و اطلاعات پزشکي
درباره وبلاگ نويسي
تبيان
مقالات علمي
پارسيان
سازمان هواشناسي كشور
ايران خودرو
سايپا
پايگاه اطلاع رساني هواپيمايي
روزنامه هاي جهان
روزنامه ايران
روزنامه همشهري
واحد خبري فارس
خبرگزاري BBC
خبرگزاري CNN
واحد مركزي خبر
خبرگزاري ايرنا
مفاتيح الجنان
پيوندهاي ديگر
نظرسنجي
آمار وبلاگ
آمار بازديدکنندگان
لوگوي وبلاگ
پسر اینترنتی
طراح قالب
درجات نفس

عارفانِ عاشق ، براى نفس هفت منزل برشمرده اند كه بايد براى رسيدن به مقصود ، به درجه ى نهايى آن ، كه حالت مرضيّه بودن است رسيد .

1 . نفس امّاره

در اين مرحله ـ چنانكه در سوره ى يوسف آيه ى 53 به آن اشاره شده است ـ نفس حيوانى در زندگى انسان غلبه ى كامل و سلطه ى شديد دارد . با بودن حالت امّارة بالسّوء ، نفس ناطقه به هيچ وجه نمى تواند رخسارهِ ملكوتى خود را تجلّى دهد .

از نفس امّاره جز آثار حيوانيّت و بهميّت سر نمى زند . همه ى كارها و حركات و سكنات انسان در اين مرتبه ، نشانى از طبيعت حيوانى است و نفس او هميشه به شرارت و بدى امر مى كند .

انسان آلوده به گناه نبايد فراموش كند كه رغبت ، ميل و اشتهاى به گناه ، از نشانه هاى مهم اسارت نفس امّاره است ، و اجابتِ دعوت نفسى كه همواره انسان را به نافرمانى فرا مى خواند ، خسارتِ جبران ناپذيرى را به دنبال خواهد داشت .

از نظر قرآن كريم و روايات معصومان (عليهم السلام) انسان در اين حال ، فرق چندانى با حيوان ندارد و بلكه در پاره اى خصوصيّاتِ حيوانى از حيوان نيز بدتر است .

اين نفس امّاره ى خطرناك امروزه در ميان بيشترِ مردم روى زمين و حتّى در ميان ملل به اصطلاح متمدّنى كه غرق هوسرانى و شهوت پرستى هستند ، نفوذ و غلبه دارد و آنان در حيوانيّت از بسيارى از حيوانات برترند .

انسان سالك در اين مرحله ، با غلبه كردن بر قوّه هاى حيوانى و مادّىِ جسم كه رابطه ى مستقيمى با نفس امّاره دارند سر و كار دارد و بايد آنها را براساس فرامين و دستورهاى شرعى رام نمايد .

2 . نفس لوّامه

در اين مرحله كه آيه ى دوم سوره ى قيامت به آن اشاره دارد ، قواى عقلى كم كم شروع به نشو و نما مى كند و انسان بيدار شده و ميان كارهاى نيك و بد تميز مى دهد .در اين حال يك حسّ درونى او را از ارتكاب بدى باز مى دارد ، ولى اين امر درونى هنوز ضعيف است و تأثير چندانى ندارد ، پس از ارتكاب هركار بدى انسان را دچار يك نوع پشيمانى مى كند .

اين توبيخ و ملامت از نفس حيوانى سر نمى زند ; و بطور قطع اين ندا ، صداى نفس ناطقه و يا روح ملكوتى است كه انسان را به كسب فضيلت دعوت مى نمايد .

اينكه بيشتر بزرگان دين و اولياى مبين و عرفاى آگاه ، گوشه نشينى و اشتغال به مناجات و نماز و روزه و دورى از زندگى روزانه را براى چند ساعت توصيه نموده اند ، فقط براى اين است كه انسان لحظاتى به خود آيد و از وسوسه هاى نفس حيوانى آزاد و فارغ شود و تحريك هاى خارجى را فراموش نمايد و آتش حرص ها و شهوت هاى خود را مدّتى خاموش سازد ، تا بتواند نداى آسمانى روح را از درون خود بشنود .

سالك در اين مرحله نيز بايد به رام كردن ومطيع نمودن همان نيروهاى مرموز نفس مشغول شود .

3 . نفس ناطقه يا متفكّره

در اين مرحله قوّه ى تفكّر و تميز در نفس انسانى به خوبى ظهور كرده و نشو و نماى محسوسى پيدا مى كند .

قدرت نفس در اين مرحله ، نتيجه و محصول كوششى است كه انسان نسبت به تربيت نفس و تهذيب و تزكيه آن داشته است :

( وَمَن جَاهَدَ فَإِنَّمَا يُجَاهِدُ لِنَفْسِهِ ) .

« هركس بكوشد ، بطورقطع به نفع خود كوشيده است » .

سه مرحله ى فوق براى سالك ، دوره ى غلبه و تسلّط بر نفس است و وظيفه ى او مراقبت و هدايت و گاهى جنگ با نفس مى باشد .

بايد سينه را به سختى ها و زحمت ها و رنج هاى فراوان سپر ساخت ، و به اين معنا يقين داشت كه هيچ رنج و دردى بى سود و بدون مزد نمى ماند .

در اين رنج ها و كوشش ها مقصود كشتن نفس نيست ; بلكه رام كردن او و انداختن قوايش در مجراهاى جديد صالح سودمند و علوى است ، بطورى كه همه ى هوس ها و حس ها با الهام گرفتن از وحى ، خادم قلب پاك و اراده ى عقلى و الهى نفس ناطقه شوند .

4 . نفس عاقله يا ملهمه

در اين مرحله قوّه ى تعقّل نشو و نماى كامل ، و با قوه ى اراده ى عقلى تجلّى و ظهور مى كند .

در اين مرحله حاكم اصلى عقل است و به وسيله ى اراده ى عقلى ، احكام و اوامر عقل در همه ى شئون زندگى جارى خواهد گشت .

( وَنَفْس وَمَا سَوَّاهَا * فَأَلْهَمَهَا فُجُورَهَا وَتَقْوَاهَا ) .

اين دوره را بنابر آيات فوق از اين رو مرحله ى نفس ملهمه مى توان ناميد كه در نفس سالك ، نخستين بار پرتو الهام ربّانى افكنده مى شود .

مرحله ى چهارم از آنجا كه در ميان سه مرحله ى اول و سه مرحله ى بعد برزخى است ، از اين رو به موجب قانون تكامل و برزخيّت ، داراى اشكال و صور و قواى هر دو طرف ( مراحل ذكر شده و آنچه ذكر خواهد شد ) مى باشد .

در اين مرحله قواى پست و حيوانى ، آخرين درجات قوّت و توان خود را به كار خواهند برد تا موقعيّت خود را نگاهدارى كنند ، و از اين حيث هم در دل سالك كه مشغول تزكيه ى نفس است ، انقلاب ها و طوفان هاى بسيار قوى و بلكه خونين سر مى زند ، ولى سرانجام قواى پست حيوانى و آمال و هوس هاى خود پرستانه ى نفسانى ، مغلوب انوار قاهره ى قواى برتر معنوى گشته ، ظلمت ، جهالت و غفلت مغلوب نور معرفت و فضيلت خواهد شد .

چون اين حقيقت در دل عارف ظهور كرد ، سكوت و آرامش ، با نور الهام ، مشام جان او از فيض آسايش درونى و استراحت وجدانى كه نتيجه ى پيروزى بر نفس حيوانى است ، برخوردار خواهد گشت و لذّت غلبه ى بر نفس را خواهد چشيد .

سالك در اين مرحله ى از تزكيه ى نفس ، كم كم شروع به چيدن ميوه ى شيرين زحمت ها ، كوشش ها ، ناكامى ها ، رياضت ها و مقاومت هايى كه با متانت و توكّل و ايمان تحمّل نموده مى كند .

( وَالَّذِينَ جَاهَدُوا فِينَا لَنَهْدِيَنَّهُمْ سُبُلَنَا ) .

« كسانى كه در راه ما بكوشند آنان را به راههاى خود راهنمائى مى كنيم » .

از اين زمان است كه سالك عملاً وارد مراحل بالاتر شده ، واقعيّت آن همه حقايق را كه درباره ى مقام و حالات گوناگون تزكيه ى نفس ، مانند مكاشفات و الهام و جذبه و ذوق و اشتياق شنيده بود ، حالا از روى يقين احساس مى نمايد ، و قوّت قلب و قوّه ى توكّل و ايمان و اعتمادش بر الطاف و فيوضات و هدايتِ پروردگار ، روز به روز قوى تر مى گردد .

5 .نفس مطمئنّه

در مرحله ى چهارم كه شرح آن گذشت ، با وجود تكامل يافتن قوّه ى تعقّل و اراده ى عقلى ، باز زندگى انسان خواه فردى يا اجتماعى ، به كلّى از خطا و گناه محفوظ نخواهد ماند ، چرا كه قواى نفسانى و حيوانى به كلّى ريشه كن نشده و به عبارت درست تر تبديل به قواى روحانى نگشته و هنوز خام و نرسيده اند .

از اين رو در بيشتر اوقات ، همان قواى حيوانى بروز كرده و اظهار حيات و توان و قدرت خواهند نمود .

اين حال در مسير زندگىِ سالك بارها پيش مى آيد ، و گاهى او را گرفتار وحشت و حيرت و نوميدى مى سازد . ولى عارفان بينادلى كه اين مراحل را پشت سر گذاشته اند ، از پيدايش اين احوال ما را آگاهى و دلدارى داده اند . پس در اين حال و در اين حال برگشتها و تنزّلهاى ناگهانى ، نبايد دل از دست داد ، و نوميد و مضطرب گرديد ; بلكه بايد به مراقبت افزود و با جان و دل آن حوادث ناگوار و حالهاى پر اضطرار را پذيرفت و به رفع آنها كوشيد . چرا كه شرط سلوك و مقتضيّات تزكيه ى نفس همين است .

ولى در اين مرحله ى پنجم كه نفس عنوان صفت مطمئنّه به خود مى گيرد ، طورى در مقام خويش استوار و برقرار خواهد بود كه ديگر ترس لغزيدن ، سقوط ، مغلوب هوس ها ، فريب هاى نفس حيوانى و گرفتار وسوسه هاى شيطانى شدن باقى نخواهد ماند .

آيينه ى غيب نماى دل عارف و آسمان زندگى اش از ابرهاى سياهِ درياى هوى و هوس ها پاك شده و ماهِ دلرباىِ روحِ ملكوتى و با شكوه خود را در آن آسمان پاك تجلّى خواهد داد و نمونه هاى جلوه هاى روح سبحانى خواهد شد .

در اين مقام است كه جنگ با نفس ، با پيروزى كامل عقل خاتمه مى يابد ، و نفس حيوانى رام و فرمانبر سالك مى شود و عارف از زنجير هوس ها و تحريك ها و هيجان هاى شديد نفسانى آزاد مى شود ، و حتى بدن هم پيرو اراده ى الهى او شده و يك راهوار باربردارى مى گردد .

6 . نفس راضيه

اين مرحله مقام عشق و وادى هيجان انگيز رضا و تسليم است . در اين مرحله نفس انسانى به محك امتحان سنجيده مى شود ، و در بوته ى مصايب درونى و روحى ، در آتش شك و شبهه و تزلزل و بيم و اميد كه آنها را مغلوب كرده بود يك بار ديگر گداخته خواهد شد ; تا به كلّى صافى و خلوص خود را به دست آورد و پايدار شود .

بنابراين ، اين مرحله مقام فداى نفس و ميدان جانبازى است ، نفس ناطقه ى انسانى بايد شايستگى درك لطف ، محبّت ، عنايت ، فيض جبروتى و لاهوتى را به نمايش بگذارد . و در راه عشق خدايى براى فدا كردن خود نيز حاضر و بلكه مشتاق قد باشد .

اين مقام عرصه ى عشق بازى مجازى نيست ; بلكه در اين جا با جان بايد به طور حقيقى بازى كرد ، و حتّى هزاران جان را فداى نام و عشق محبوب نمود ، و پاى كوبان و رقصان به پاى دار وصل شتافت .

در اينجاست كه ديگر فرقى بين مشيّت آفريدگار و اراده ى بنده ى او نخواهد ماند ، و انسان از روى معرفت حقيقى اجرا كننده ى اراده ، بلكه يارى دهنده ى اجراى نقشه ى آفرينش و تكامل جهان خواهد گشت .

اين مرحله از يك طرف مقام فداى نفس و تسليم و رضاى محض است ، و از طرف ديگر هنگام تجلّى انوار كشف ، و الهام ، و وصال است . در اين مقام ديگر سايه ى جدايى و پرده ى ناتوانى وجود ندارد ، زيرا نور عشق و معرفت سرتاسر زندگى باطنى و ظاهرى عارف را فرامى گيرد و او خطى جز در رضاى حق و تسليم شدن به اوامر و اراده ى او نمى بيند و نمى شناسد .

در اين مقام انتظار وصل با شعله ى آتش جانسوز عشق ، همه ى نيروهاى مخالف و اضداد طبيعت گداخته و با هم درآميخته مى شود و به قوّه هاى حيات بخش بندگى مى گردند .

7 . نفس مرضيّه

اين مرحله بالاترين و آخرين مقام كمال نفس انسانى است ، اين مقام ، مقامِ وصل و يگانگى نفس ناطقه با روح است .

در مرحله ى ششم ، رضا و خرسندى از طرف عاشق بود ، ولى عاشق از رضاى معشوق به طور كامل مطمئن نبود و فقط آثارى از خرسندى محبوب را گاهى احساس مى نمود ; ولى در مقام هفتم اطمينان قلبى براى نفس ناطقه حاصل مى شود ، بدين جهت نفس در اين مرتبه ، مرضيّه خوانده شده است ، به اين معنى كه خداى متعال نيز رضاى خود را از نفس ناسوتى اظهار و عشق خود را به وى اثبات و اعلام مى نمايد .

در اين مقام ، نفس ناطقه با يقين عينى و بلكه با حقّ اليقين مى داند و مى فهمد كه عشق دو طرفى است ; يعنى محبوب نيز پا بسته ى مهر او بوده است ; بلكه او شوريده تر از اين مجنون ناسوتى است، چنانكه در حديث قدسى آمده است : اى فرزند آدم ! من دلباخته ى توأم و اين براى تو پنهان است ، پس تو هم دلباخته ى من باش .

آرى ! در اين مقام ، پرده از روى آن سرّ خفّى ، كه آفريدگار شيفته ى آفريده ى خويش است ، از پيش چشم عارف برداشته مى شود ، چنانكه از يكى از عارفان عاشق نقل شده كه گفته بود : سى سال خدا را مى طلبيدم ، سرانجام به اين نتيجه رسيدم كه او طالب بود و من مطلوب .

احساس و ادراك رسيدن نفس به مقام رضا ، هر روز و هر ساعت و بلكه هر دم كه سالك در دل خود ذوق آن را خواهد چشيد ، خود بزرگترين حظّ روحانى و فيض آسمانى و سرور جاودانى است .

در اين مقام است كه نفس ناسوتى نه تنها نداى «أنت الحبيب وأنت المحبوب» را مى شنود ; بلكه در صفات محبوب شركت مى كند ، زيرا در اين مقام اراده و آرزوى عاشق و معشوق ، يعنى نفس ناطقه و حق ، يكى شده است .

البتّه براى رسيدن به مرحله ى نهايى كه مقام رضا است بايد اراده و عمل را بعنوان سلاح برداشت . اراده و عمل به قواعدى كه تنها از طريق انبيا و امامان به ما رسيده است .

در اين سير و سفر پيروى كردن از دستورهاى غير خدا و مكتب هاى به اصطلاح عرفانىِ بشر ، عين گمراهى است و نه تنها آدمى را به جايى نمى رساند ; بلكه در وادى هلاكت انداخته و عمر او را ضايع مى كند .

نوشته شده در دوشنبه سی ام بهمن 1385ساعت 13:24 توسط مهدی | |
تلاش کنید...

تلاش کنید همان گونه باشید که می گویید
تلاش کنید همان گونه رفتار کنید که از دیگران انتظار دارید
تلاش کنید همان گونه رفتار کنید که گرفتار عذاب وجدان نشوید
تلاش کنید تا راست گویی و صداقت عادت شما شود
تلاش کنید همیشه دنبال یادگیری باشید
تلاش کنید با پیدا کردن دوستان جدید،دوستان قدیمی را هم حفظ کنید
تلاش کنید برای خوب کار کردن خوب هم استراحت کنید
تلاش کنید همیشه برای اطرافیان تان جذاب باشید
تلاش کنید اگر از کسی رنجیده اید، با خود او صحبت کنید، نه پشت سر او
تلاش کنید وقتی به موفقیتی می رسید، آن هایی که در این راه به شما کمک کرده اند را فراموش نکنید
تلاش کنید تا عهدی شکسته نشود و اگر هم می شکند، شما ناقض پیمان نباشید
تلاش کنید تا باور کنید دیگران وظیفه ای در قبال شما ندارند و عامل سعادت یا شقاوت هر کس خود اوست
تلاش کنید قدردان لطف دیگران باشید و با رفتارو گفتارتان آن ها را از محبت پشیمان نکنید
تلاش کنید به هر چیزی آ ن قدر بها دهید که استحقاقش را دارد
تلاش کنید دنیا را با زیبایی هایش ببینید

نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم بهمن 1385ساعت 8:6 توسط مهدی | |
خدایا!

خدایا!

من تو را در خلوت شب های عشاق می جویم. در سکوت دلنشین نیمه شب که همه موجودات عالم در خوابند، تو را در ترنم باران بهاری که دلنشین ترین نغمه حیات است می بینم.

من تو را در آوارگی و سرگردانی پرندگان عاشق شهرمان می جویم.و یا در قطره شبنم نشسته بر برگ گلی و یا قطره ای که از شاخه باران زده می چکد، می جویم. من تو را در سوسوی ستارگان دوردست که آسمان شب را به زیبایی می کشانند می جویم.

من تورا در سینه ای که به ظلم و ستم دریده می شود و به خون می تپد، ویا در اولین دم نوزادی که زندگی اش را با شور می آغازد، می جویم.

من تو را در سخت ترین سنگ های روی زمین، در لطیف ترین غنچه های بهاری می جویم.

من تو را در همه اینها می جویم و در همه اینها می یابم.

تو در تمام ذرات وجودم جریان داری و با منی، هر لحظه و هر کجا، دستم گیر.

نوشته شده در شنبه بیست و هشتم بهمن 1385ساعت 7:49 توسط مهدی | |
چند نکته شیرین در مورد ازدواج

ازدواج کردن وازدواج نکردن ، هر دو موجب پشیمانی است. (سقراط)

با ازدواج مرد روی گذشته اش خط می کشد و زن روی آینده اش.(سینکالویس)

اگر کسی در انتخاب همسرش دقت نکند، 2 نفر را بد بخت کرده است.(حجازی)

پیش از ازدواج چشم هایتان را باز کنید و بعد از ازدواج آنها را ببندید.(فرانکلین)

 ازدواج عبارت است از 3 هفته آشنایی ، 3 ماه عاشقی، 3 سال جنگ، و 30 سال تحمل!(تن)

ازدواج همیشه به عشق پایان داده است.(ناپلئون)

با زنی ازدواج کنید که اگر "مرد" بود بهترین دوست شما می شد. (پرل باک)

نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم بهمن 1385ساعت 7:34 توسط مهدی | |
سخنانی از بزرگان دنیا...

1. دراین خاک،دراین پاک،به جز عشق،به جزمهر،دگرهیچ نکاریم.( مولانا)
2. دل دلایلی دارد که عقل به طور کلی ازآن بی خبراست.( پاسکال)
3. هرکسی چیزی را می بیند که آن را در قلب خود حمل می کند.( گوته)
4. فقط آنها که رنج می برند می توانند عشق بورزند وفقط آنها که عشق می ورزند میتوانند زنده بمانند.( دکارت)
5. عشق حیات عاشق را تشکیل می دهد وگرنه معشوق بهانه است.( ناشناس)
6. مرا اندکی دوست بدار ولی طولا نی.( ناشناس)
7. معتقدم که سرنوشت انسانها را فقط محبت معلوم می کند وبس.( شکسپیر)
8. شریف ترین دلها دلی است که اندیشه ی آزار کسان درآن نباشد.( زرتشت)
9. آنجا که مهربانی نمیتواند راه برود،می خزد. ( ناشناس)

نوشته شده در دوشنبه بیست و سوم بهمن 1385ساعت 13:56 توسط مهدی | |
چه قدر شبیه خودت می شوی وقتی .................

همه ما انسانها سیرتی الهی داریم .

خود واقعی ما خداگونه است ، ولی با نادیده گرفتن آن وتوجه به امور بی اهمیت ، از این خود مقدس دور می شویم .

آن قدر دور که کاملا متفاوت می شویم از خود واقعیمان و تو دوست من ،

چه قدر شبیه خودت می شوی وقتی.........

* نا مهربانی ها را با مهربانی پاسخ می دهی .
* به چهره های عبوس و اخمو لبخند هدیه می دهی .
* فریادهای حاکی از عصبانیت را با صدای بلند سکوت ، خاموش می کنی.
* در تمام کارهایت فقط به خدا توکل می کنی .
* بار همه زندیگیت را به خدا می سپاری .
* هر روز صبح تصمیم می گیری بهتر از دیروز زندگی کنی .
* به جای ترسیدن از موانع ومشکلات ، با شور و شادی به راههایی فکر می کنی که تو را به موفقیت می رسانند.
* ایمان داری که خواستن ، توانستن است.
* برای کمک به دیگران سر از پا نمی شناسی .
* همیشه به خیر و صلاح مردم کار می کنی .
* برای بد خواهانت برکت می طلبی .
* برای کوچکترین نعمتها هم خدا را شکر می کنی ( می دانم که هیچ نعمتی را کوچک نمی دانی )
* برای درگذشتگان طلب رحمت می کنی .
* از عزیزان از دست رفته به نیکی یاد می کنی .
* وقتی که میشنوی شخصی پشت سرت بد گویی کرده است ، تمام صفات خوب آن شخص را برای همه می گویی .
* هر روز خودت را با ترازوی پسری که در کنار ترازویش با جدیت در سرما وگرما درس می خواند ، وزن می کنی و آن کوچولوی درسخوان هر روز با تعجب فکر می کند که آیا این آدم هر روز وزنش فرق می کند؟ اما از این کار تو خوشحال می شود.
* گلها را آب می دهی و برگهای زرد وخشک آنها را جدا می کنی.
* هر روز به همسرت می گویی : چه قدر خوشبخت هستم که تو را دارم .
* صبحهای زود- با شادی وامید به روزی خوب - از خواب بیدار می شوی.
* اهداف بلند مدت و کوتاه مدت زندیگیت ، طعم معنوی دارند .

 

نوشته شده در چهارشنبه هجدهم بهمن 1385ساعت 13:48 توسط مهدی | |
نکات جالب(4)

بزرگترین دورغ دنیا چی است ؟

این است در لحظه مشخصی از زندگی مان اختیارمان را برزندگی خود از دست می دهیم و از آن پس سرنوشت بر زندگی ما فرمانروا می شود.

دنیا را به همان صورتی ببینیم که دوست داریم باشد نه به آن صورتی که هست

وقتی بخت با ما یار است باید از آن استفاده کنیم وبرای کمک کردن به او هرکاری بکنیم همانطور که او به ما کمک می کند.

هر برکتی که پذیرفته نشود به نکبت تبدیل می شود.

هیچ کس از ناشناخته ها نمی ترسد چون هرکس قادر است هر آن چه را که می خواهدو لازم دارد به دست آورد .تنها به خاطر از دست دادن چیزی می ترسیم که داریم چه زندگیمان وچه کشت زارهایمان اما وقتی که بفهمیم سرگذشت ما وسرگذشت جهان هردو توسط یکدست نوشته شده هراسمان را ازدست می دهیم .

اگر بتوانی همواره دراکنون بمانی انسان شادی خواهی بود.

زندگی یک جشن است جشنی عظیم چون همواره در همان لحظه ای است که در آن می زی ایم و فقط در همان لحظه .

راز آینده در اکنون است اگر به اکنون دقت کنی می توانی آن را بهتر کنی و اگر اکنون را بهتر کنی ان چه پس از آن رخ می دهد هم بهتر می شود.

 

نوشته شده در سه شنبه هفدهم بهمن 1385ساعت 7:48 توسط مهدی | |
مطلبی خواندنی....

نيرومند ترين عاملي كه به اعمال و رفتار اثر دارد نيروي عشق است . زيرا هر آنچه در زندگي
انجام مي دهيم يا براي كسب عشق است يا براي جبران كمبود عشق . ( براين تريسي )
اگر مشتاق درك عشق هستيد ميبينيد كه ترس ، اتكاء ، مالكيت ، سلطه و
نفوذ ، مسئوليت ، وظيفه ، ترحم به خود ، هيچ يك عشق نيستند . رنج
ناشي از دوست داشتني نبودن عشق نيست . عشق يك احساس نيست .
عشق حتي نقطه مقابل واژه تنفر هم نيست
به قول شكسپير: عشق چيست ؟ هر چه هست مال فردا نيست . مال همين امروز است ، زيرا كسي از فردا خبر ندارد .
چند نفر از ما وقتي يقين حاصل مي كنيم كسي را كه دوستش داريم ، براي
ماست و حقيقتأ دوستمان دارد ، او را مي آزماييم تا مطمئن شويم ؟ محافظه
كار است يا بي پروا ؟ با همدلي به حرف هايمان گوش مي دهد يا نه ؟؟؟؟؟
با كو چكترين ناملايمي ترك مي كند يا نه؟؟؟!!!
و وقتي به عشق او اطمينان پيدا كرديم ديگر همه كاري از ما بر مي آيد.
دلگرم مي شويم تا براي جستجوي ديگر و يار ديگر ...

شيوه هاي عشق زن و مرد :
 زن به همان شيوه مرد عشق نمي ورزد . بايرون ميگويد : عشق
يك مشغوليت در زندگي مرد است . اما براي يك زن خود زندگي
است .نيچه مي گويد : كلمه عشق براي زن و مرد دو مفهوم و
معناي متفاوت دارد چيزي كه زن از اين كلمه درك مي كند به قدر
كافي روشن است براي او نه تنها به معني فداكاري بلكه هديه كامل
جسم و روح بدون ملاحظه و بدون توجه به چيز ديگري است اين
عدم وجود شرط باعث وفاداري در عشق يعني تنها چيزي مي شود
كه او دارد .
اصولأ مرد با يك زن خود را كامل مي بيند اما تمام نمي بيند ، ولي
زن يك مرد را هم كامل مي بيند و هم تمام .
زن فقط يكي را نمي خواهد كه مردش باشد و ارضاء غريزه جنسي
اش كند بلكه مردي را مي خواهد كه قلبش را تصرف كند . ولي مرد
بر خلاف ان نمي خواهد قلب زن راتصرف كند بلكه مي خواهد خود
زن را تصرف كند .

 تفاوتهاي فردي چه بخواهيم يا نخواهيم رابطه بين دو طرف را تحت تأ ثير قرار ميدهد .توجه به اين مورد بسيار تحكيم روابط را تضمين مي كند .
عقل زن كمتر از مرد است (  چاقوي تشريح نشان مي دهد ،  ناحيه پيشاني
محتوايش در مرد بيشتر از زن است ) ، و در عوض عاطفه مرد هم كمتر
است و مغز در قسمت تالاموس در زن كه ناحيه عاطفي است رشد بيشتري
دارد .
 ..........................................................................................
هر كسي دو بار مي ميرد : يكبار آنوقت كه عشق از دلش مي رود وكسي نيز ديگر
دوستش ندارد . بار ديگر آنوقت كه زندگاني را وداع مي گويد .
اما مرگ زندگي در برابر مرگ عشق ناچيز است .
نوشته شده در دوشنبه شانزدهم بهمن 1385ساعت 9:21 توسط مهدی | |
داستان جالب

 یک روز صبح مریدی با استادش در دشت قدم می زد. مرید می پرسید کدام رژیم غذایی برای منزه سازی روح لازم است؟

.هر چند استادش همواره تاکید داشت که تمامی غذاها مقدس اند. مرید باور نمی کرد

.مرید گفت: باید غذایی باشد که ما را به خدا نزدیک تر کند

...استاد گفت: خوب، شاید حق با تو باشد. مثلا" آن قارچ ها... آن جا

مرید به هیجان  آمد و فکر کرد این قارچ ها او را منزه می کننند و به خلسه می برند. اما همین که خم شد تا یکی بچیند، فریادی کشید و وحشت زده گفت

!این ها که سمی اند! اگر یکی از آنها را می خوردم، بی درنگ می مردم-

استاد گفت: خوب، من هیچ غذای دیگری نمی شناسم که تو را با این سرعت نزد خدا ببرد

از کتاب مکتوب

 نوشته پائولوکوئیلو

 

نوشته شده در یکشنبه پانزدهم بهمن 1385ساعت 7:40 توسط مهدی | |
جلسه محاکمه عشق

جلسه محاكمه عشق بود
و قاضي عقل
و عشق محكوم به تبعيد به دورترين نقطه مغز شده بود
يعني فراموشي
قلب تقاضاي عفو عشق را داشت
ولي همه اعضا با او مخالف بودند
قلب شروع كرد به طرفداري از عشق
آهاي چشم مگر تو نبودي كه هر روز آرزوي ديدن اونو داشتي
اي گوش مگر تو نبودي كه در آرزوي شنيدن صدايش بودي
و شما پاها كه هميشه آماده رفتن به سويش بوديد
حالا چرا اينچنين با او مخالفيد؟
همه اعضا روي برگرداندند و به نشانه اعتراض جلسه را ترك كردند
تنها عقل و قلب در جلسه مادند
عقل گفت :ديدي قلب همه از عشق بيزارند
ولي من متحيرم كه با وجودي كه عشق بيشتر از همه تو را آزرده
چرا هنوز از او حمايت ميكني !؟
قلب ناليد:كه من بدون وجود عشق ديگر نخواهم بود
و تنها تكه گوشتي هستم كه هر ثانيه كار ثانيه قبل را تكرار ميكند
و فقط با عشق ميتوانم يك قلب واقعي باشم
پس من هميشه از او حمايت خواهم كرد حتي اگر نابود شوم

نوشته شده در شنبه چهاردهم بهمن 1385ساعت 7:40 توسط مهدی | |
ده "غيرفرمان" اوشو

" اول: آزادي.

دوم: منحصربه فرد بودن هر انسان.

سوم: عشق.

چهارم: مراقبه.

پنجم: جدي نبودن.

ششم: بازيگوشي.

هفتم: خلاقيت.

هشتم: حساس بودن.

نهم: سپاسگزاري.

دهم: احساسي از رمزآلودگي.

اين ده "غيرفرمان"، نگرش اساسي مرا نسبت به واقعيت،
 نسبت به آزادي انسان از انواع بردگي هاي روحاني بيان مي كنند."

نوشته شده در پنجشنبه دوازدهم بهمن 1385ساعت 8:38 توسط مهدی | |
.... دیوانگی‌ات را جشن بگیر!...

زیرا در این دنیا، جایی که تمام بشریت بیمار است، عاقل شدن چنان است که به نظر دیوانه خواهی رسید.

چند معیار باید درنظر گرفته شوند: اگر دیوانگی تو برایت شادمانی بیشتر، هوشمندی بیشتر، سکوت بیشتر، آرامش بیشتر، ادراک بیشتر می‌‌آورد؛ اگر دیوانگی تو تاریکی ها را می‌زداید__ تاریکی حسادت‌ها، خشم، غضب، خشونت، ویرانگری؛ اگر دیوانگی تو نوری فراراهت می‌شود.... آنوقت تمامی بوداهای دنیا دیوانه بوده ‌اند. و بهتر است که همنشین خوبان دیوانه چون گوتام‌بودا،لائوتزو، کبیر، نانک، ماهاویرا باشی تا که به جمعیت میلیون ها انسان متعلق باشی که همه فکر می‌کنند دیوانه نیستند.

فرد باید بسیار روشن و قاطع باشد: اگر حق با گوتام‌بودا است، آنوقت تمام دنیا دیوانه است؛

و اگر حق با تمام دنیا باشد، آنوقت البته که گوتام‌بودا دیوانه است.

یک چیز قطعی است: که بوداها در اقلیتی بسیار جزیی قرار دارند، بنابراین اگر مسئله‌ی

رای دادن در کار باشد، آنان شکست خواهند خورد __ هر شخص دیوانه‌ای می‌تواند آنان را شکست دهد. ولی خوشبختانه هنوز به فکر مردم نرسیده است که اشراق باید توسط رای‌گرفتن تعیین شود! اگر دو نفر نامزد رسیدن به‌اشراق باشند، و هرکس که رای بیشتری بیاورد

به اشراق خواهد رسید، آنوقت یک چیز قطعی است: فردی که واقعاٌ به اشراق رسیده است هرگز برای دنیا شناخته شده نخواهد بود، زیرا غیرممکن است که بتوانی تصور کنی یک گوتام‌بودا برای اشراق به رقابت بپردازد. خود فکر رقابت‌کردن برای معرفت یک بودا چیزی بی‌ربط است.

بنابراین باید به یاد داشته باشی: مردم تو را دیوانه خواهند خواند: ناراحت نشو. اگر ناراحت بشوی نشان می‌دهد که هنوز چیزی در تو عاقل است، چیزی در تو هنوز به توده ها تعلق دارد، تماماٌ دیوانه نیستی.

ناراحت نشو؛ برعکس، شاکرانه آن را بپذیر که برکت دیوانه شدن را یافته ای. بسیار غریب است که فقط مردم عاقل می‌توانند بپذیرند که دیوانه‌اند. در طول تمام تاریخ بشری، هیچ فرد دیوانه‌ای نپذیرفته است که دیوانه است. می‌توانی به هر تیمارستانی بروی و یک نفر را نخواهی یافت که فکر کند دیوانه است.

یکی از دوستان خلیل جبران دیوانه شد و جبران برای عیادت او به تیمارستان رفت. دوستش روی نیمکتی در چمن‌ها نشسته بود. خلیل جبران احساس شفقت بسیاری کرد. مرد دیوانه خندید و گفت، "اینقدر احساس شفقت نداشته باش." خلیل جبران نتوانست بفهمد که چرا دوستش اینهمه از این احساس او خشمگین است.

دوستش گفت، "من برای تمام کسانی که بیرون از اینجا هستند احساس شفقت می‌کنم. تمام دنیا دیوانه است. تنها معدود افرادی که دیوانه نیستند در این تیمارستان نگه داشته شده اند، فقط برای مسائل امنیتی. چه کسی به تو اجازه داد وارد شوی؟ ما دیوانه نیستیم و ما به شفقت شما نیازی نداریم."

من از تیمارستان های زیادی دیدار داشته ام و هرگز حتی یک نفر را نیافته ام که دیوانگی خودش را پذیرفته باشد، زیرا پذیرفتن اینکه دیوانه هستی به این معنی است که به‌قدرکافی عاقل هستی که بتوانی دیوانگی خودت را ببینی.

این سوال را ویمال پرسیده است و درست در کنارش نارندرا  Narendraنشسته است. پدراو بیماری عجیبی داشت: او شش ماه از سال را دیوانه بود و شش ماه از سال عاقل بود __

یک تعادل بزرگ برای لذت بردن از هر دو دنیا!

هروقت که عاقل بود همیشه مریض بود و بداخلاق. وزنش کم می‌شد و تمام عفونت ها

به سراغش می‌‌آمدند و تمام سیستم ایمنی بدنش ازکار می‌افتاد. و در آن شش ماه که دیوانه بود، سالم‌ترین فردی بود که می‌توانستید بیابید: نه مرضی و نه عفونتی ... همیشه خوشحال و سرحال بود.

خانواده‌اش در زحمت بودند. هروقت که او خوشحال بود، همیشه خانواده‌اش پریشان بودند، زیرا خوشحالی او نشانه‌ی این بود که دیوانه است. اگر سراغ پزشک نمی‌رفت و از سلامتی خودش لذت می‌برد __ دیوانه بود.

هرگاه که دیوانه بود صبح بسیار زود ساعت چهار از خواب بیدار می‌شد و تمام همسایه ها را از خواب بیدار می‌کرد: "چه می‌کنید؟ برای پیاده روی صبحگاهی بروید، به رودخانه بروید و شنا کنید، در بسترهایتان چه می کنید؟"

تمام همسایگان تحت شکنجه بودند... ولی او لذت می برد. او میوه و شیرینی برمی داشت و می‌گفت، "می‌توانید به مغازه‌ی من بیایید و پولتان را بگیرید."  نارندارا بسیار کوچک بود و برادرانش حتی از او کوچکتر بودند. حتی کوچکترین فرزند هم باید مراقب او بود تا پول ندزدد. ولی چه تحت مراقبت بود و چه نبود، او به توزیع میوه و شیرینی ادامه می داد و

به مردم می‌گفت، "شاد باشید! چرا اینقدر غمگین نشسته‌اید؟"

طبیعی است که آنان باید به انواع مردم پول می‌دادند.

وضعیتی بسیار عجیب بود. معمولاٌ کودکان پول می‌دزدند و پدرها و پدربزرگ ها مانع می‌شوند. در خانه‌ی نارندرا وضعیت درست برعکس بود: پدرش عادت داشت پول بدزدد و بچه ها مادرشان را خبر می ‌کردند: "بازهم پول برداشت!"

و تا وقتیکه مادر برسد، او رفته بود _- به بازار می‌رفت تا میوه و شیرینی یا هرچیز دیگر را بصورت عمده بخرد! او توجهی به مقادیر کم نداشت: عمده می خرید و پخش می کرد. و همه عاشق این کارش بودند، ولی همگی شکنجه نیز می شدند.

زمانی چنین رخ داد که وقتی دیوانه بود فرار کرد. او فقط به ایستگاه قطار رفته بود و قطار آنجا بود و او در آن نشست. اتفاقات یکی پس از دیگری رخ داد... و او به آگراAgra  رسید.

در هندوستان یک شیرینی وجود دارد که نامش طوری است که می تواند مشکل‌آفرین باشد و این برای او تولید مشکل کرد. او احساس گرسنگی می کرد. پس به فروشگاه رفت و پرسید که آن شیرینی چیست و مرد گفت که کاجاkhaja است. کاجا در هندی دو معنی دارد: یکی نام شیرینی است و دیگری یعنی "بخورش"... پس او آن را خورد.

فروشنده باورش نمی‌شد و گفت، "چه می‌کنی؟" و او گفت، "کاری را که گفتی کردم."

پس او را به دادگاه کشاند و گفت، "این مرد عجیب است. اول اسم شیرینی را پرسید و وقتی گفتم کاجا، شروع کرد به خوردن آن."

حتی قاضی هم خنده اش گرفت و گفت، "این واژه دو معنی دارد. ولی این مرد به نظر دیوانه می‌آید _ زیرا به نظر خیلی خوشحال و سالم است." او حتی در دادگاه هم از همه چیز لذت می‌برد __ هیچ نشانی از ترس و وحشت در او نبود. او را برای شش ماه به یک تیمارستان محکوم کردند و او با خوشحالی می گفت، "فقط شش ماه؟"

او را به لاهور فرستادند. در آن زمان لاهور جزیی از هندوستان بود __ و فقط با یک تصادف... پس از چهار ماه ماندن در آنجا یک روز او تصادفاٌ مقداری ماده ی پاک کننده را که برای دستشویی ها به‌کار می بردند تماماٌ سرکشید و حالش به هم خورد. پانزده روز تمام

نمی ‌توانست چیزی بخورد... ولی آن ماده تمام سیستم او را پاک کرد و بنابراین سرعقل آمد!

و آنوقت دوران مشکلاتش آغاز شد. نزد مدیر رفت و گفت، "من با نوشیدن آن ماده پانزده روز است که چیزی نخورده ام و تمام سیستم من پاکسازی شده است و من عاقل شده ام."

مدیر گفت، "مزاحم من نشو. زیرا هر دیوانه ای فکر می‌کند که عاقل است."

او بسیار سعی کرد تا مدیر را قانع کند ولی مدیر به او گفت، "اوضاع اینجا همیشه همینطور است. هر دیوانه ای فکر می کند که عاقل شده است."

او به من می‌گفت که آن دو ماه واقعاٌ برایش دشوار بوده. آن چهار ماه اول کاملاٌ قشنگ بود: "کسی پایم را می‌کشید و دیگری موهایم را می چید __ کاملاٌ راحت بودم. چه کسی ناراحت می‌شد؟ کسی روی سینه ام می نشست: خوب که چی؟! ولی وقتی عاقل شدم و همین اعمال تکرار می‌شد، دیگر تحمل نداشتم که کسی روی سینه ام بنشیند و دیگری موهایم را بچیند و دیگری نصف سبیلم را بتراشد...."

آنان همگی دیوانه بودند و او تنها کسی بود که در میان آنان عاقل شده بود. هیچ انسان

دیوانه ای هرگز نمی‌پذیرد که دیوانه است. لحظه‌ای که دیوانگی اش را بپذیرد، عقلانیتش شروع می‌کند به رشدکردن.

آناند ویمال، اینکه پذیرفته‌ای که نهایتاٌ دیوانگی بزرگی به سراغت آمده است، برای تمام کسانی که از قبل دیوانه شده اند و یا در راه دیوانه شدن هستند لحظه‌ای برای شادمانی کردن است.

در اینجا مردم در مراحل متفاوتی از دیوانگی هستند. ولی به همین راضی نشو. شاد باش!

ولی به یاد داشته باشد که هنوز هم مراحل دیوانه تری وجود دارند. لحظه‌ای فراخواهد رسید که شروع می‌کنی به حرف زدن با درختان و بازی کردن با سنگ ها و مجادله کردن با اقیانوس.... زیرا همین فکری که تو از این ها جدا هستی ازبین رفته است. اینک تمامی این جهان هستی یک اندام زنده است.

و چنین نیست که وقتی با یک درخت صحبت کنی به تو پاسخی نمی‌دهد؛ اگر بقدر کافی دیوانه باشی یک مکالمه وجود خواهد داشت. شاید یک بار مجبور باشی از جانب خودت صحبت  کنی و بار دیگر ازجانب آن درخت __ زیرا درخت نمی تواند حرف بزند ولی می توانی درک کنی که او چه می‌خواهد بگوید.

فقط این معیار اساسی را به یاد داشته باش __ که شادمانی تو، سرور تو باید رشد پیدا کند؛ هوشمندی تو و شفافیت تو باید رشد کند؛ عشق تو باید خالص تر و خالص تر شود... و این ادراک تو باید به تو بینشی از زندگانی های گذشته و زندگانی های آینده ات را بدهد.

باید بخشی از جاودانگی شوی __ که از آغاز تا پایان منتشر شده ای.

طبیعی است که مردم اطراف تو فکر می‌کنند که تو دیوانه هستی.

ولی من به تو می‌گویم: تو برای نخستین بار عاقل شده‌ای.

انسان در حالت معمولی خود دیوانه است. هرکاری که انجام بدهد __ می‌توانی ببینی... که از روی دیوانگی انجام می‌دهد. دیوانگی تو آن جنون معمولی انسانی نیست؛ دیوانگی تمام عرفا، تمام شعرا و تمام آفرینندگان است: این جنونی است که فقط برای انسان های برکت یافته رخ می‌دهد.

گزیده ای از کتاب "روح عصیانگر" سخنان اوشو در فوریه 1987

نوشته شده در چهارشنبه یازدهم بهمن 1385ساعت 8:1 توسط مهدی | |
سفر زیارتی ،سیاحتی و همیشگی آخرت
نام : انسان
نام خانوادگی: آدمیزاد
نام پدر : آدم
نام مادر : حوا
ساکن : کهکشان راه شیری- منظومه شمسی - زمین
لقب : اشرف مخلوقات
نژاد: خاکی
صادره از : دنیا
مقصد : آخرت
ساعت حرکت پرواز: هر وقت خدا بخواهد
مکان : بهشت اگر نشد جهنم
وسایل مورد نیاز: دو متر پارچه سفید- عمل نیک- انجام واجبات- امر به معروف و نهی از منکر- دعای والدین و مومنین- نماز اول وقت- ولایت ائمه اهار(سلام الله علیهم) اعمال صالح و تقوا
توجه : از آوردن بار اضافه از قبیل : حق الناس ، غیبت ، دروغ و ... جدا خودداری نمایید
خواهشمند است جهت رفاه حال خود خمس وزکات را قبل از پرواز پرداخت نمایید
ضمنا از آوردن ثروت ، مقام ، ماشین ، حتی داخل فرود گاه خودداری نمایید
حتما قبل از حرکت به بستگان خود توضیح دهید تا از آوردن دسته گلهای سنگین ، سنگ قبر گران تجملاتی ونیز مراسمهای پرخرج خودداری کنند
جهت یادگاری اموال خود را قبل پرواز برای فرزندان خود مشخص کنید
برای کسب اطلاعات بیشتر به قرآن و سنت پیامبر (ص ) مراجعه نمایید
در صورتیکه قبل از پرواز به مشکلی بر خوردید با شماره های زیر تماس حاصل نمایید
الف) سوره بقره آیه 186 - ب) سوره نسا آیه 45- ج) سوره توبه آیه 119 - د) سوره اعراف آیه 55

با تشکر
سرپرست کاروان : جناب حضرت عزرائیل
تهیه و تنظیم : سر نوشت الهی

نوشته شده در یکشنبه هشتم بهمن 1385ساعت 8:28 توسط مهدی | |
السلام عليک يا ابا عبدالله الحسين

بسم ربّ الشهداءِ و الصدیقین

 

اينم سايت امام حسين (ع) :

http://www.emamhossein.com

سلام بر آن آقائي که سرش را از قفا جدا کردند

التماس دعا

يا حق

نوشته شده در شنبه هفتم بهمن 1385ساعت 18:46 توسط مهدی | |
خدا را دوست بداريد!

    حداقل نياز انسان به روح خدايي‌، مانند احتياج نوزاد است به مادر. به همان ميزان كه جسم براي ادامة حيات به هوا و غذا نيازمند است روح و باطن نيز به هدايت الهي و روح رباني محتاج است‌. آرامش جان‌، زميني حاصلخيز است كه دانه‌هاي «خواست و نياز» در آن به خوبي مي‌رويد. نيازهاي به حق خود را در ياد خداوند كه آرامش جان و قلب است‌، بكاريد تا به خوبي تحقق يابند. خداوند همراه كسي است كه او همراه خداوند باشد. با توجه به خداوند و خواندن نام‌هاي او، همراهي و پشتيباني خدا را به سوي خود جلب كنيد. انسان همان است كه به آن توجه مي‌كند. پس به خداوند توجه كنيد تا الهي شويد! به خدا توكل كنيد. هر چه ارتباط شما با خدا، آن نيروي عظيم و خرد لايتناهي‌، بيشتر و بيشتر شود، آرامش و نشاط بيشتري را در خود تجربه مي‌كنيد و هرچه ارتباط شما با خدا محدودتر شود، ترس و اضطراب بيشتري بر شما چيره مي‌شود. خداوند فرموده است‌: «اگر مرا ياري كنيد، شما را ياري مي‌كنم و قدم‌هايتان را استوار مي‌گردانم‌» يار خدا بودن يعني براساس قوانين الهي رفتار كردن‌، گناه نكردن‌، كمك به ديگران‌، نرنجاندن عزيزان‌، احترام به والدين و... يار خدا بودن در واقع همان «ياري كردن به خود است‌». همة موجودات‌، انسانها و مخلوقات‌ِ خدا را دوست داشته باشيد. زيرا كه خداوند نيز شما را دوست دارد. دوست بداريد زيرا كه هستي از محبت آفريده شده است‌. اگر دردي داريد، دوست بداريد كه شفاي هر دردي محبت است‌. هر زخمي را محبت مرهم است‌. زخم‌هايتان را مرهم كنيد. دوست بداريد اما نه مانند معامله گران كه اين كالايي است پست و زميني‌. همانند آسمانيان دوست بداريد. آنان عشق را براي عشق دوست دارند. زيبايي را چون كه زيباست و پاكي را چون كه پاك است‌. اين عشق هم پاك است و هم زيبا. هم شفا و هم زندگي‌، هم جاودانگي و هم هر آن چه از وجود خداوند مي‌درخشد دوست بداريد كه دوست داشتن چون نور است و عشق چون خورشيد. تا نور خورشيد را حس نكنيد، ايمان به آن محال است‌. پس دوست بداريد كه بدون آن ايمان را نخواهيد يافت‌. بدانيد كه عشق سرچشمة همة شاديهاست‌. عشق درياي بي‌ساحل لذت هاست‌. چرا به سوي دريا نمي‌رويد؟ دوست داشتن وجودتان را مست و حيران و از خود بي‌خود مي‌كند. دوست داشتن نشان‌ِ حضور خداوند است‌. خدا را، خدا را دوست بداريد، دوست بداريد و باز هم خدا را دوست بداريد!

نوشته شده در شنبه هفتم بهمن 1385ساعت 8:52 توسط مهدی | |
حق و ....

عفاف گفت :مرا با برگ درختان زيتون مستور داريد

وقاحت گفت :مرا با امتيازات و نشانها بيارائيد

شرارت گفت : مرا با لباس نيکي و صلاح بپوشانيد

رذيلت گفت : مرا با خلعت فضيلت و صميميت ملبس نمائيد

خدعه گفت : مرا با جامه اخلاص و فضيلت افتخار دهيد

خيانت گفت : تاج امانت بر سر من بگذاريد

تزوير گفت : بالاپوش صدق و محبت را بدوش من اندازيد

ظلم و ستم گفت : گوي و چوگان مسامحه را بمن بخشيد

استبداد گفت : صورت آزادي را بر چهره من نقش کنيد

اختلال گفت : مرا به زينت وظيفه مزين فرمائيد

تکبر گفت : مرا به زيور تواضع مباهي نمائيد

حق در اين هنگام قدبرافراشت و گفت : مرا برهنه بگذاريد و پيرايه اي بر من نبنديد که من از

برهنگي خود شرمسار نيستم

 

نوشته شده در پنجشنبه پنجم بهمن 1385ساعت 9:41 توسط مهدی | |
خدایا جز محبت ومهرت هیچ نمی خواهم ...

باد به قلب دختر رسید،هوهوکشان. سرد سرد.

- بر خیزو با های نفسهایت بخارم کن، آبم کن بسوزان.

دخترسر از تنهایی بیرون کشید .

- با من بودی؟ گمان نکنم کسی در کنج ترین نقطه زمین. دور افتاده ترین دختر زمان را لحظه ای دیده باشد. ای کاش گفته باشی شاید! شاید با من بودی.

باد بر بلندای مژگان دختر نشست و حلقه در اندامش زد.

- با تو بودم دختر! رحمانم گفته که  از تمام  رودهای جهان در تو قطره هست،از تمام باغهای جهان در تو غنچه هست. پس پای بکوب، چرخ بزن .

دختر به قعر تنهائی خزید و نامیدی بر او چیره گشت.

- در پنج قاره هفت آسمان و میلیون میلیون کوچه تنها کوچه بن بست من از رحمت رحمانت خالی است!

چگونه پای بکوبم؟ چگونه چرخ بزنم؟ وقتی دل خوش ندارم .

باد پیچید و پیچید.

- تو چنگی ، نازی، آوازی!!

رحمانم بهشت را جز به بهانه تو بر پدر و مادرت واجب نگردانید.

دختر اشکهایش را فرو خورد وبه سختی خندید .

- برو باد،به رحمانت بگو دختر تنها به رحمانیتت تورا می شناسد .

باد رفت وابر بر آسمان دختر سایه زد.

-  منم ابر، مستعانم فرمان داده تا ببارم واز غبار زمینی پاکت گردانم .

دختر چشمهایش را بر هم گذاشت .

- پس ببارو پاکم کن!

ابر بارید .

- مستعانم گفته خاک تو را از مهر وگذشت و مهربانی سرشتم ودر تو حتی ذرهای از کینه و نا مهربانی نتافتم پس با خدایت مهربان باش و صبوری پیشه کن!

ابر بارید و بارید، اشک دختر در سیل ابر گم شد.

- ابر،به خدا بگو، دوستش دارم، بگو کنج زخم خورده دلم را به امید مهر واستعانش التیام می دهم.

ابر رفت و دختر هنوز در قعر تنهائیش غمگین بود.

خورشید گونه های دختر را عاشقانه بوسه زد .

- منم خورشید،خدایم فرموده تا تنها برقلب تو بتابم ،خدایم گفته قلب دختر سردتراز زمین است.

دختر قلب سردش را از سینه درید.

- بتاب خورشید، بتاب!! روزی در سینه قلبی آتشین داشتم که جزبه مهر خدایم نمی سوخت.

خورشید بر بند بند قلب دختر تابید.

- تو دختری، دردانه خدا .خدایم بهشت را با همه عظمتش قربانی گامهای تو کرده و صورتت را با مهر ویقین نقش داده است. تو دختری، دردانه خدا.خدایم تمامی جهان را جز به بهانه دختری نیافرید.

دختر قلب آتشین را در سینه کرد ،اما هنوز در هاله اندوه گم بود .

درخت شاخه اش را بر گردن دخترآویخت .

- منم درخت، قادرم فرمان داده تا تورا میوه ای بخشم که وجودت را از یاس و افسوس برهاند .قادرم فرموده تو برکت و رحمتی از چه دلتنگی؟ که خدایم تاب دلتنگی ندارد .

دختر قلب آتشین را در سینه لرزاند آسمان را نگاه کرد و خدا را دید.

- خـــــــــــدایا من برگ نیستم، من باد نیستم . من دخترم دردانه تو. بر من ببخش نا مهربانی ها و بگذر از دلتنگی هایم که تنها به ذوق محبت تو روز را به شب وشب را به روز میرسانم و جز محبت ومهرت هیچ نمی خواهم.

نوشته شده در چهارشنبه چهارم بهمن 1385ساعت 8:44 توسط مهدی | |
داستان جالب

روزي روزگاري پسرك فقيري زندگي مي كرد كه براي گذران زندگي و تامين مخارج تحصيلش دستفروشي مي كرد.از اين خانه به آن خانه مي رفت تا شايد بتواند پولي بدست آورد.روزي متوجه شد كه تنها يك سكه 10 سنتي برايش باقيمانده است و اين درحالي بود كه شديداً احساس گرسنگي مي كرد.تصميم گرفت از خانه اي مقداري غذا تقاضا كند. بطور اتفاقي درب خانه اي را زد.دختر جوان و زيبائي در را باز كرد.پسرك با ديدن چهره زيباي دختر دستپاچه شد و بجاي غذا ، فقط يك ليوان آب درخواست كرد.

دختر كه متوجه گرسنگي شديد پسرك شده بود بجاي آب برايش يك ليوان بزرگ شير آورد.پسر با تمانينه و آهستگي شير را سر كشيد و گفت : «چقدر بايد به شما بپردازم؟ » .دختر پاسخ داد: « چيزي نبايد بپردازي.مادر به ما آموخته كه نيكي ما به ازائي ندارد.» پسرك گفت: « پس من از صميم قلب از شما سپاسگذاري مي كنم»

سالها بعد دختر جوان به شدت بيمار شد.پزشكان محلي از درمان بيماري او اظهار عجز نمودند و او را براي ادامه معالجات به شهر فرستادند تا در بيمارستاني مجهز ، متخصصين نسبت به درمان او اقدام كنند.

دكتر هوارد كلي ، جهت بررسي وضعيت بيمار و ارائه مشاوره فراخوانده شد.هنگاميكه متوجه شد بيمارش از چه شهري به آنجا آمده برق عجيبي در چشمانش درخشيد.بلافاصله بلند شد و بسرعت بطرف اطاق بيمار حركت كرد.لباس پزشكي اش را بر تن كرد و براي ديدن مريضش وارد اطاق شد.در اولين نگاه اورا شناخت.

سپس به اطاق مشاوره باز گشت تا هر چه زود تر براي نجات جان بيمارش اقدام كند.از آن روز به بعد زن را مورد توجهات خاص خود قرار داد و سر انجام پس از يك تلاش طولاني عليه بيماري ، پيروزي ازآن دكتر كلي گرديد.

آخرين روز بستري شدن زن در بيمارستان بود.به درخواست دكتر هزينه درمان زن جهت تائيد نزد او برده شد.گوشه صورتحساب چيزي نوشت.آنرا درون پاكتي گذاشت و براي زن ارسال نمود.

زن از باز كردن پاكت و ديدن مبلغ صورتحساب واهمه داشت.مطمئن بود كه بايد تمام عمر را بدهكار باشد.سرانجام تصميم گرفت و پاكت را باز كرد.چيزي توجه اش را جلب كرد.چند كلمه اي روي قبض نوشته شده بود.آهسته انرا خواند:

«بهاي اين صورتحساب قبلاً با يك ليوان شير پرداخت شده است»

 

نوشته شده در سه شنبه سوم بهمن 1385ساعت 9:31 توسط مهدی | |
داستان کرم خاکی و سنگ

روزي روزگاري بود و سنگي بر پاي درختي. سنگ قصه ما صبح تا به شب و شب تا به صبح پاي درخت بود و ساكن. همدمي نداشت جز كرمي خاكي كه هراز گاهي براي سركشي -     بهتر بگم فضولي- ميومد رو خاك و يكي دو دقيقه با سنگه گرم ميگرفت و دوباره خاكو سوراخ ميكرد و ميرفت تو پي كار و زندگيش. سنگ قصه ما هميشه چشم به راه اين كرمه بود تا يكي دو كلوم باهاش حرفي بزنه و دلش وا شه. هميشه تو اين فكر بود كه چرا درخت كه سرش داره به آسمون ميرسه باهاش حرف نميزنه؟ چرا اين پايينو نگاه نميكنه؟ چرا تحويلش نميگيره اصلا؟ تا حالا خيلي شده بود كه اين سنگه هي داد زده بود و داد زده بود. هوار كشيده بود كه هوي درخت، چرا با من حرف نميزني؟ چرا سرت بالاست همش؟ چرا اينقدر مغروري؟ ولي دريغ از يه نگاه درخت حتي. اون اولا - كدوم اولا؟ مگه يه سنگ اولي هم داره؟ اول يه سنگ چي ميتونه باشه؟ خود سنگ هم نميدونست اولش چي بوده- خيلي تلاش ميكرد درختو به حرف بياره. ولي درخت روز به روز ميرفت بالاتر و محلش نميذاشت. شايد كر بود؟ نه نميتونست كر باشه. يه بار سنگ شاهد بود كه درخت يه زمزمه هايي داره ميكنه. بعد دقت كه كرد ديد داره با باد حرف ميزنه. صداش واضح نبود اما. به هر حال براي اينكه سنگ بفهمه درخت كر يا حداقل لال نيست گواه خوبي بود. خلاصه. سنگ اين قصه همدمي نداشت جز كرم خاكي. صبح تا به شب و شب تا به صبح پاي درخت بود و ساكن. دلش به همون كرم زير خاك و كوچيك خوش بود. درخت روز به روز بالاتر ميرفت و بالاتر. آخه همدم درخت آسمون بود و باد. همدم سنگ يه كرم خاكي. درخت زندگي ميكرد. سنگ فقط زنده بود. "

احتمالا هر کسی هم که این جور داستان ها رو دوست داشته باشه وقتی این داستان رو خونده پیش خودش گفته .حالا نویسنده ش سنگِ یا درخت ؟؟ شاید هم پیش خودش پرسیده خودش کدوم یک از این دو تاست!! .. اما یه کسی توی این داستان مظلوم واقع شده.. می دونید کی ؟؟ همون کرم خاکی !! آره هیچ کس کرم خاکی رو نفهمید .. سنگ که فکر می کرد کرم خاکی فقط برای فضولی هر روز میاد پیشش.. سنگ یکی دیگه رو می خواست .. حواسش پیش کرم خاکی نبود.. کرم خاکی بیچاره هر روز به سنگ سر می زد اما سنگ اون رو یه مزاحم کوچولو می دونست.. کرم خاکی هر روز سر خورده از پیش سنگ بر می گشت می رفت زیر خاک .. هیچ کس حتی فکر هم نکرد که اون کرم خاکی زیر اون همه خاک چکار می کرد.. چطوری تنهاییش رو می گذروند.. بی خود خودمون رو گول نزنیم سنگ همدمی کرم خاکی رو نمی خواست . کرم خاکی تنهاترین موجود این قصه بود .. سنگ چشمش به درخت بود .. اما هیچ ناراحت نباشید من می گم کرم خاکی دلش بزرگه .. کرم خاکی هر روز می ره پیش سنگ ، هر روز می ره تا به قول سنگ بیاد فضولی کنه.. کرم خاکی سنگ رو تنها نمی زاره، کرم خاکی سنگ رو فراموش نمی کنه....

 

پس بیایید اگر ما کرم خاکی هستیم وخود می دانیم عاشق سنگ شده ایم آنقدر به دیدن سنگ برویم تا شاید آری تنها شاید او هم کمی به ما علاقمند شود.... و اما اگر در این داستان سنگ هستیم کمی اطرافمان را بهتر ببینیم شاید کسی که فکرش را نمی کنیم در کنارمان دوستمان داشته باشد.....

نوشته شده در دوشنبه دوم بهمن 1385ساعت 12:3 توسط مهدی | |
خدایا....

خدايا راهي نمي بينم و آينده پنهان است

اما مهم نيست ، همين كافي ست

كه تو همه چيز را مي بيني و من تو را

خدايا در اين دنيا، پيوسته در معرض نابودي ، هلاك و مرگ هستم

در دل مي گويم :

خدا يا تو به خاطر بندگانت معجزات بي شماري مي كني،

پس به نجات من هم بيا

مرا موهبت آن بخش

كه در تو زندگي كنم

پيش بروم و نفس گسيخته را بكشم

مباد كه از ياد ببرم

تو پناه و آسايش من هستي

با دستي دامن تو را مي گيرم

و با دست ديگر به تهيدستان و درد مندان ياري مي رسانم

مرا در اوقات تنهايي و نيازمندي تنها مگذار

اي رحيم و بخشنده !

مرا درياب!

 

نوشته شده در یکشنبه یکم بهمن 1385ساعت 8:57 توسط مهدی | |
آخرين نوشته ها
باور ها
پدر
هر شب يك دعا كن
تلاش کنید
عشق را امتحان كن!
خدایا کفر نمی‌گویم
سخن بزرگان
سخن بزرگان
داستان کوتاه
ای کاش!!!
بیاموزیم که ...
جملات کوتاه ولی عمیق
دکتر شریعتی
واقعيات علمي
تـصـمیم گـرفـت زنـده بـمـانـد
كلامي از بزرگان
رسیدن به کمال
جملات قصار 2
خواندنی
مادر
اهمیتی ندارد که از کدامین نقطه آغاز می کنی , مهم آن است که آن را کجا به پایان می بری