تبليغاتX
*** كسي را كه اميدوار است هيچگاه نا اميد نكن شايد اميد تنها دارايي او باشد*** ×××امید ابدي×××
درباره وبلاگ
با سلام
اگر نزديك گل سرخي معطر يا راسويي بدبو قرار گيريد، بعيداست از آن تاثير نپذيريد، لذا بهتر است با انسانهايي همچون گل سرخ معاشرت كنيد. حتي با آوردن نام ميوه اي ترش در ذهن، بزاق دهان تراوش مي كند پس به فكرهاي خود توجه كرده و هر چيزي را به درون ذهن خود راه ندهيد.

با چنان عشقي زندگي كن كه حتي اگر بنا به تصادف به دوزخ افتادي... خود شيطان تو را به بهشت باز گرداند
منوي اصلي
صفحه نخست
نوشته هاي پيشين
خانگي سازي
ذخيره كردن صفحه
اضافه به علاقه منديها
لينكدوني
بيا تا قدر يکديگر بدانيم/ليلا
پسر کهکشاني/آرين
دالان بهشت/شيدوش
فرياد/نسترن
پیچک در آرزوی اوج/راضيه
تا خدا هست.../مينا
بهانه هايي براي بودن/نسرين
زنده هستم /سارا
کوچه/شادي
رقص اشک/امير
کالسکه/ايمان
دختر آتش/آتوسا
سایت مذهبی/احسان
رازه زرا خوشگله/رزا
بازي سرنوشت /يکتا
زندگي تازه /شادي
یک نیاز عاشـــــــقانه/سميرا
پرسپوليس/الهام
مذهبي/حميد
دکه بلاگفا
آخرين نوشته ها
اردیبهشت 1388 اسفند 1387 بهمن 1387 دی 1387 آذر 1387 مهر 1387 شهریور 1387 مرداد 1387 تیر 1387 خرداد 1387 اردیبهشت 1387 فروردین 1387 اسفند 1386 بهمن 1386 دی 1386 آذر 1386 آبان 1386 مهر 1386 شهریور 1386 مرداد 1386 تیر 1386 خرداد 1386 اردیبهشت 1386 فروردین 1386 اسفند 1385 بهمن 1385 دی 1385 آذر 1385 آبان 1385 مهر 1385 شهریور 1385 مرداد 1385 تیر 1385 خرداد 1385 اردیبهشت 1385 فروردین 1385 اسفند 1384 بهمن 1384 دی 1384
پيوندهاي روزانه
مرکز جهانی اطلاع رسانی آل البیت
اخبار و اطلاعات پزشکي
درباره وبلاگ نويسي
تبيان
مقالات علمي
پارسيان
سازمان هواشناسي كشور
ايران خودرو
سايپا
پايگاه اطلاع رساني هواپيمايي
روزنامه هاي جهان
روزنامه ايران
روزنامه همشهري
واحد خبري فارس
خبرگزاري BBC
خبرگزاري CNN
واحد مركزي خبر
خبرگزاري ايرنا
مفاتيح الجنان
پيوندهاي ديگر
نظرسنجي
آمار وبلاگ
آمار بازديدکنندگان
لوگوي وبلاگ
پسر اینترنتی
طراح قالب
پذیرایی از خدا

ظهر یک روز سرد زمستانی،وقتی امیلی به خونه برگشت،پشت در پاکت نامه ای رو دید که نه تمبری داشت و نه مهر اداری روی اون بود.فقط نام و آدرسش روی پاکت نوشته شده بود.او با تعجب پاکت را باز کرد و نامه داخل آن را خواند:

"امیلی عزیز،عصر امروز به خانه تو می آیم تا تو را ملاقات کنم.با عشق،خدا "

امیلی همانطور که با دستهای لرزان نامه را روی میز می گذاشت،با خود فکر کرد که چرا خدا می خواهد او را ملاقات کند؟او که آدم مهمی نبود.در همین فکر ها بود که ناگهان کابینت خالی آشپزخانه را بیاد آوردو با خود گفت:"من،که چیزی برای پذیرایی ندارم!"پس نگاهی به کیف پولش انداخت.او فقط ۵ دلار و ۴۰ سنت داشت.با این حال به سمت فروشگاه رفت و یک قرص نان فرانسوی ودو بطری شیر خرید.وقتی از فروشگاه بیرون آمد،برف به شدت در حال بارش بود و او عجله داشت تا زود به خانه برسد عصرانه را حاضر کند.در راه برگشت،زن و مرد فقیری را دید که از سرما می لرزیدند.مرد فقیر به امیلی گفت:"خانم،ما خانه و پولی نداریم.بسیار سردمان است و گرسنه هستیم.آیا امکان دارد به ما کمکی کنید؟"

امیلی جواب داد:"متاسفم،من دیگر پولی ندارم و این نان ها را هم برای مهمانم خریده ام."

مرد گفت:"بسیار خوب خانوم متشکرم"وبعد دستش را روی شانه همسرش گذاشت و به حرکت ادامه دادند.

همان طور که زن و مرد فقیر در حال دور شدن بودند،امیلی درد شدیدی را در قلبش احساس کرد.به سرعت دنبال آنها دوید:"آقا،خانم،خواهش میکنم صبر کنید."وقتی امیلی به زن و مرد فقیر رسید،سبد غذا را به آنها داد و بعد کتش را در آورد و روی شانهای زن انداخت.

مرد از او تشکر کرد و برایش دعا کرد.وقتی امیلی به خانه رسید،یک لحظه ناراحت شد چون خدا می خواست به ملاقاتش بیاید و او دیگر چیزی برای پذیرایی از خدا نداشت.همان طور که در را باز میکرد،پاکت نامه دیگری را روی زمین دید.نامه را برداشت و باز کرد:

 

"امیلی عزیز از پذیرایی خوب و زیبایت متشکرم،با عشق،خدا"

 

چقدر زیباست،پس میفهمیم که هر کسی به نسبت کاری که انجام میده میتونه خدا رو ملاقات کنه.

 

نوشته شده در پنجشنبه سی و یکم فروردین 1385ساعت 9:55 توسط مهدی | |
عشق

 

عشق شبنمی است که از آسمان به غنچه ی قلب انسان می نشیند.

                                                                                              ( ارسی هوسه)

 

عشق پاک قادر است سعادتمندترین و دل انگیز ترین زندگی را بوجود آورد.

                                                                                                               ( ویکتور هوگو )

 

عشق تنها مرضی است که بیمار از آن لذت می برد.

                                                                            ( افلاطون )

 

عشق مرد قسمتی از زندگی او و عشق زن همه ی زندگی اوست.

                                                                                                ( لرد بایرون )

 

عشق ابداء زن هاست .

                                 ( مونژرلان )

 

اولین طلیعه ی عشق آحرین تابش عقل است .

                                                                   (آنتوان برت )

 

زمان همه چیز را از بین می برد تنها عشق است که آن را جاوید می سازد.

                                                                                                             (پل کلودل )

 

عشق قالبا یک نوع عذاب است اما محروم بودن از آن مرگ است.

                                                                                  ( شکسپیر )

 

بی عشق زندگی محال است.

                                        ( افلاطون )

 

عشق عبارت است از لبخندی و قطره ی اشکی از آسمان اندیشه و لبخندی از بوستان روح .

                                                                                                               ( مونتسکیو )

 

نوشته شده در چهارشنبه سی ام فروردین 1385ساعت 8:21 توسط مهدی | |
امضا شناسی

کساني که به طرف عقربهاي ساعت امضاء مي‌كنند انسان‌هاي منطقي هستند

كساني كه بر عكس عقربه‌هاي ساعت امضاء مي‌كنند دير منطق را قبول مي‌كنند و بيشتر غير منطقي هستند

كساني كه از خطوط عمودي استفاده مي‌كنند لجاجت و پافشاري در امور دارند

كساني كه از خطوط افقي استفاده مي‌كنند انسان‌هاي منظّم هستند

كساني ك با فشار امضاء مي‌كنند در كودكي سختي كشيده‌اند

كساني كه پيچيده امضاء مي‌كنند شكّاك هستند

كساني كه در امضاي خود اسم و فاميل مي‌نويسند خودشان را در فاميل برتر مي‌دانند

كساني كه در امضاي خود فاميل مي‌نويسند داراي منزلت هستند

كساني كه اسمشان را مي‌نويسند و روي اسمشان خط مي‌زنند شخصيت خود را نشناخته‌اند

كساني كه به حالت دايره و بيضي امضاء مي‌كنند ، كساني هستند كه مي‌خواهند به قله برسند

بي شک بيان مطالب افکار مختلف نشانه ي تائيد آن نمي باشد

 

نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم فروردین 1385ساعت 7:52 توسط مهدی | |
ارزش داره ؟

روزي پسر بچه اي در خيابان سكه اي يك سنتي پيدا كرد .او از پيدا كردن اين پول آن هم بدون هيچ زحمتي ذوق زده شده بود و اين تجربه باعث شد كه بقيه ي روزها هم با چشم هاي باز , سرش را به سمت پايين بگيرد .
او در مدت زندگيش 269 سكه ي يك سنتي 48 سكه ي پنج سنتي 19 سكه ي ده سنتي 16 سكه ي 25 سنتي 2 سكه ي نيم دلاري و يك اسكناس مچاله شده ي يك دلاري پيدا كرد .
يعني در مجموع 13 دلار و 26 سنت .
در برابر به دست آوردن اين 13 دلار 26 سنت او زيبايي دل انگيز 31369 طلوع خورشيد , درخشش 157 رنگين كمان و منظره ي درختان افرا در سرماي پاييز را از دست داد .
او هيچ گاه حركت ابرهاي سفيد را بر فراز آسمان در حالي كه از شكلي به شكل ديگر در مي آمدند نديد .
و پرندگان در حال پرواز , درخشش خورشيد و لبخند هزاران رهگذر . هرگز جزئي از خاطرات او نشدند .

نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم فروردین 1385ساعت 9:14 توسط مهدی | |
روی هر جمله فکر کن!

سخنی از حضرت علی (ع)

پیش از تصمیم گیری مشورت کن و قبل از آنکه به کاری اقدام کنی بیندیش!

 

سخنی از ارسطو

تجربه میوه ای است که آن را نمی توان چید مگر پس از رسیدن.

 

سخنی از امیر هستی بخش

برای بزرگی اسبابی لازم است و افتادگی از آن اسباب است.

 

سخنی از آلبرت هوبارد

هیچ شکستی بالاتر از دیگر تلاش نکردن نیست!!

 

سخنی از افلاطون

بهتر است کار کوچکی را با دقت به پایان ببریم تا اینکه کار بزرگی را ناقص انجام دهیم!!!!!!!!

 

جمله جالب

هرگاه اشتباهی را مرتکب می شوی از خودت سوال کن : آیا این اشتباه در هفتاد سالگی هم برای من مهم خواهد بود؟

 

سخنی از امام سجاد (ع)

مومن سکوت می کند تا سالم بماند و سخن می گوید تا سود ببرد

 

یک ضرب المثل فرانسوی

زندگی پیازی است که انسان درحال اشک ریختن پوستش را می کند

 

یک ضرب المثل ایرانی

دل به کسی مبند که دلبسته تو نیست

 

یک ضرب المثل از چکواسلواکی

حتی صد دزد هم قادر نیست مردی را که لخت است لخت کند

 

یک مثل

عالم شدن چه آسان آدم شدن چه مشکل

 

کریستوفر مورلی

کامیابی در این است که.بتوانی زندگی را به شیوه خود سپری کنی.

سخنی از انجیل

طلب کن،
به تو اعطا خواهد شد،
جستجو کن،
خواهیش یافت.
در را بزن ،
برویت گشوده خواهد شد.

 

سخنی از محمد حجازی

گناه را به گردن دنیا و دیگران نگذاریم‌ ، کوتاهی از همت و کوشش ماست

 

سخنی از امرسون

اقبال نام دیگر پایداری در هدف است

 

سخنی از یک فیلسوف هندی

درباره ی هر جه می گویی فکر کن ولی هر چه را فکر می کنی مگو

 

یک ضرب المثل چینی

کلمات نمی توانند حقیقت را عوض کنند....

 

یک ضرب المثل ارمنی

دانا و فهمیده باش ، ولی خود را نادان نشان بده

 

یک 2بیتی از کلیم کاشانی

افسانه ی حیات دوروزی نبود بیش             آن هم با تو بگویم کلیم چه سان گذشت

نیمی به دل بستن به این و آن                  و نیمی به دل کندن زین و آن گذشت

 

سخنی از حضرت علی (ع)

ثروتی جز خرد نیست و فقری بدتر از نادانی نیست

 

 

یک ضرب المثل عربستانی

موی سر احمق هیچ موقع سفید نمی شود

 

ضرب المثل آمریکایی

پلی که خنده را به گریه وصل میکند زیاد دور نیست

 

یک ضرب المثل طبرستانی

برای یک کشتی غرق شده هر بادی که بوزد باد مخالف است...

 

نوشته شده در یکشنبه بیست و هفتم فروردین 1385ساعت 10:43 توسط مهدی | |
نظر تون چیه ؟
سارا دخترك 11 ساله اي بود كه هر روز با مادرش به خانه ي يكي از كساني مي رفت كه مادرش براي آن ها كار مي كرد . مادر سارا خدمتكار بود . سارا در ميان آدم حسابي هايي كه مادرش برايشان كار مي كرد خانم اينس را بيشتر دوست داشت شايد به خاطر اينكه دختر خانم اينس يعني باربارا كه همسن خودش بود هرگز با او مانند دختر يك خدمتكار رفتار نمي كرد . با هم حرف مي زدند درس مي خواندند جوك مي گفتند و...
و از چند روز قبل كه باربارا او را براي جشن تولدش دعوت كرده بود سارا طوري دوستدارش شده بود كه مدام به مادرش مي گفت : باربارا بهترين دوست منه ! اما مادر كه زني سرد و گرم چشيده بود و آدم هاي فراواني را در زندگي پر از مشقتش ديده بود پاسخ مي داد : نه دخترم ... بين ما و آدم هاي پولدار هرگز دوستي به وجود نمي آيد . اما دختر اصلا" حرف مادرش را قبول نداشت و در دل مي گفت : مادر با ثروتمندان لج است مگر پدر مقدس در كليسا نمي گفت كه پولدار ها هم به بهشت مي روند ؟ .
سر انجام شب تولد فرا رسيد و سارا بهترين لباسش را پوشيد و مادرش هم تا توانست او را خوشگل كرد طوري كه از همه مهمان هاي همسن و سال خودش زيبا تر شده بود و خانم اينس نيز مدام مي گفت : بچه ها ببينيد سارا چقدر قشنگ شده ! و سارا نيز براي جبران مهرباني خانم اينس در طول مهماني تا توانست كمك كرد . جمع كرد و ظرف شست و ... تا سر انجام جشن به پايان رسيد و نوبت خداحافظي مهمان ها شد . خانم اينس طبق سنت آدم حسابي ها موقع خداحافظي به هر كدام از بچه ها اگر پسر بودند تفنگ و اگر دختر بودند عروسك كادو مي داد و سارا چقدر از عروسك خوشش مي آمد . سرانجام نوبت به سارا رسيد . خانم اينس دست داخل كيفش كرد و سارا دست دراز كرد تا عروسكي كادو بگيرد اما هنگامي كه خانم اينس يك اسكناس 20 دلاري كف دست دخترك گذاشت
سارا ياد حرف مادرش افتاد : بين ما و آدم هاي پولدار هرگز دوستي به وجود نمياد

نوشته شده در شنبه بیست و ششم فروردین 1385ساعت 8:27 توسط مهدی | |
نکته ها

اون چیزیکه  تو دنبالشی  . زمانی  در دست  من بود  . ولی  کاریکه  تو انجام    دادی  منم    انجام دادم .. به همین  خاطر اونو  ازم  گرفتن

 

زمانیکه  اندوهگین  هستید  دل خود را باز نگیرید . خواهید دید درست بر انچه زمانی با ییه شادمانیتان بوده است . اشگ میریزید

 

یک دقیقه طول  می کشد تا شخص خاصی را بیابی  .یک ساعت  طول می کشد تا او را ستا یش کنی یک روز طول می کشد . تا دوستش  بداری. اما یک عمر طول می کشد تا فراموشش کنی

  

دو  نوع انسان همیشه رنج بیشتری از دیگران  می برن  . یک  اونیکه می دونه   .  دوم  اونیکه نمی دونه ..  اونیکه  می دونه نمی تونه  با اونیکه  نمی دونه  راه بیاد....و اونیکه  نمی دونه  . میخواد کاری انجام بده ولی نمی تونه

 

با عشق همه چیز میشه  ساخت و به همه چیز رسید  ... ولی!  با همه چیز نمیشه  عشق را ساخت

 

نوشته شده در پنجشنبه بیست و چهارم فروردین 1385ساعت 10:47 توسط مهدی | |
نامه امام علی (ع) به مالک اشتر

چرب‏زبانى و ستايش به خودپسنديش نكشاند.از تشويق و ترغيب ديگران به يكى‏از دو طرف دعوا متمايل نشود.چنين كسان اندك به دست آيند،پس داورى مردى‏چون او را نيكو تعهد كن و نيكو نگهدار.و در بذل مال به او،گشاده دستى به‏خرج ده تا گرفتاريش برطرف شود و نيازش به مردم نيفتد.و او را در نزد خود چنان‏منزلتى ده كه نزديكانت درباره او طمع نكنند و در نزد تو از آسيب ديگران در امان‏ماند.
در اين كار،نيكو نظر كن كه اين دين در دست‏بدكاران اسير است.از روى هوا وهوس در آن عمل مى‏كنند و آن را وسيله طلب دنيا قرار داده‏اند.
در كار كارگزارانت‏بنگر و پس از آزمايش به كارشان برگمار،نه به سبب دوستى باآنها.و بى‏مشورت ديگران به كارشان مگمار،زيرا به راى خود كار كردن و از ديگران‏مشورت نخواستن، گونه‏اى از ستم و خيانت است.كارگزاران شايسته را در ميان‏گروهى بجوى كه اهل تجربت و حيا هستند و از خاندانهاى صالح،آنها كه در اسلام‏سابقه‏اى ديرين دارند.اينان به اخلاق شايسته‏ترند و آبرويشان محفوظتر است و ازطمعكارى بيشتر رويگردان‏اند و در عواقب كارها بيشتر مى‏نگرند. در ارزاقشان بيفزاى،زيرا فراوانى ارزاق،آنان را بر اصلاح خود نيرو دهد و ازدست اندازى به مالى كه در تصرف دارند،باز مى‏دارد.و نيز براى آنها حجت است،اگر فرمانت را مخالفت كنند يا در امانتت‏خللى پديد آورند.پس در كارهايشان تفقدكن و كاوش نماى و جاسوسانى از مردم راستگوى و وفادار به خود بر آنان بگمار. زيرا مراقبت نهانى تو در كارهايشان آنان را به رعايت امانت و مدارا در حق رعيت‏وامى‏دارد.و بنگر تا ياران كارگزارانت تو را به خيانت نيالايند.هر گاه يكى از ايشان‏دست‏به خيانت گشود و اخبار جاسوسان در نزد تو به خيانت او گرد آمد و همه بدان‏گواهى دادند،همين خبرها تو را بس بود.بايد به سبب خيانتى كه كرده تنش را به‏تنبيه بيازارى و از كارى كه كرده است، بازخواست نمايى.سپس،خوار و ذليلش‏سازى و مهر خيانت‏بر او زنى و ننك تهمت را بر گردنش آويزى.
در كار خراج نيكو نظر كن،به گونه‏اى كه به صلاح خراجگزاران باشد.زيرا صلاح‏كار خراج و خراجگزاران،صلاح كار ديگران است و ديگران حالشان نيكو نشود،مگربه نيكوشدن حال خراجگزاران،زيرا همه مردم روزيخوار خراج و خراجگزاران‏اند.
ولى بايد بيش از تحصيل خراج در انديشه زمين باشى،زيرا خراج حاصل نشود،مگربه آبادانى زمين و هر كه خراج طلبد و زمين را آباد نسازد،شهرها و مردم را هلاك كرده‏است و كارش استقامت نيابد،مگر اندكى.هرگاه از سنگينى خراج يا آفت محصول يابريدن آب يا نيامدن باران يا دگرگون شدن زمين،چون در آب فرو رفتن آن يا بى‏آبى،شكايت نزد تو آوردند،از هزينه و رنجشان بكاه،آنقدر كه اميد مى‏دارى كه كارشان راسامان دهد.و كاستن از خراج بر تو گران نيايد،زيرا اندوخته‏اى شود براى آبادانى بلادتو و زيور حكومت تو باشد،كه ستايش آنها را به خود جلب كرده‏اى و سبب‏شادمانى دل تو گردد،كه عدالت را در ميانشان گسترده‏اى و به افزودن ارزاقشان و به‏آنچه در نزد ايشان اندوخته‏اى از آسايش خاطرشان و اعتمادشان به دادگرى خود ومدارا در حق ايشان،براى خود تكيه‏گاهى استوار ساخته‏اى.چه بسا كارها پيش آيدكه اگر رفع مشكل را بر عهده آنها گذارى،به خوشدلى به انجامش رسانند.زيرا چون‏بلاد آباد گردد،هر چه بر عهده مردمش نهى،انجام دهند كه ويرانى زمين را تنگدستى‏مردم آن سبب شود و مردم زمانى تنگدست گردند كه همت واليان،همه گردآوردن مال بود و به ماندن خود بر سر كار اطمينان نداشته باشند و از آنچه مايه عبرت است،سود برنگيرند.

 

نوشته شده در چهارشنبه بیست و سوم فروردین 1385ساعت 8:16 توسط مهدی | |
فکر کردن
گروهی از آدميان، آنقدر در حسرت « گذشته » فرو مي روند که هم « حال » را از دست مي دهند و هم از فکر « آينده » غافل مي شوند.
گروهي ديگر از مردم، چنان در « حال » خود غرق مي شوند که انديشه براي « آينده » را فراموش مي کنند.
و گروهي ديگر، آنقدر به فکر « آينده »‌ هستند که زمان « حال »‌ را از دست مي دهند.
چنان باشيم که در هر لحظه، با عبرت از « گذشته »، « حالي » داشته باشيم که در « آينده » حسرت نخوريم
نوشته شده در سه شنبه بیست و دوم فروردین 1385ساعت 8:18 توسط مهدی | |
عشق

 به روزگاران قديم جوانكي بود كارگر و فقير. جوانك سر بر كار خويش داشت و روزها به جهد و كوشش مي پرداخت و شبها شكر حضرت باريتعالي. تا اينكه روزي بر حسب اتفاق، جوانك، دختر پادشاه شهر را ديد. با ديدن آن دختر دل از كف بداد و عاشق و پاك باخته آن دختر شد. اما افسوس. آن جوانك فقير و كارگر كجا و دختر پادشاه كجا. جوانك روزها را با پريشاني و غم عشق سپري مي كرد و شبها در انديشه راهي براي وصال مي گشت. تا اينكه روزي به پيري عارف و سالك برخورد كرد.

جوانك مشكل خود را نزد پير بيان كرد و پير بدو گفت كه من راهي به تو نشان مي دهم كه حتما به معشوقت مي رسي. جوانك كه از خوشحالي در پوست خود نمي گنجيد، قبول كرد كه هر چه پير بگويد، انجام دهد. پير نيز بدو اذكار و اعمالي براي عبادت حضرت حق آموخت و به وي گفت كه تا چهل شبانه روز اين اعمال را انجام بده، تا بعد از چهل روز به معشوقت برسي.

جوانك به شوق رسيدن به معشوقش كه كسي نبود جز دختر پادشاه، شروع كرد به انجام اعمال و ذكر اذكار. روزها سپري مي شد و جوانك با اشتياق به عبادت خداي عظيم مشغول بود. تا اينكه روز دوازدهم جوانك به نزد پير عارف رفت و به وي مژده داد كه به معشوقش رسيده است.

جوانك به پير گفت كه من تا اكنون اين چنين معشوقي بدين زيبايي نديده بودم. هم زيباست و هم دلربا. هر وقت كه در برابرش مي نشينم از خود بي خود مي شوم و در وجودم چيزي را حس مي كنم كه قبلا قادر به دركش نبودم...

آري! جوانك عاشق خداي خويش شده بود...

سؤال:

-آيا عشق اوليه جوانك عشق پاك بود؟

-اگر جوانك بعد از چهل شبانه روز عبادت، باز هم بدنبال دختر پادشاه مي رفت، عشق او متعالي تر ميشد يا در همان مرتبه مي ماند؟

-چرا پير چهل شبانه روز عبادت را به جوانك تكليف كرد، رمز چهل چه بود؟

-چرا جوانك بعد از دوازده شبانه روز به عشق متعالي رسيد؟

 نتيجه:

هر چه به خدا نزديكتر شوي، عشقت متعالي تر مي شود

 

نوشته شده در دوشنبه بیست و یکم فروردین 1385ساعت 10:33 توسط مهدی | |
الهي

خدايا !  تا كي ميان من و تو مني و تويي بود ؟ مني از ميان بردار تا منيّتِ من به تو باشد ،‌ تا من هيچ نباشم .

و گفت : الهي ! تا با توام بيشتر از همه‌ام و تا با خودمم كمتر از همه‌ام.

و گفت : الهي ! مرا فقر و فاقه به تو رسانيد و لطف تو آن را زايل نگردانيد.

و گفت : خدايا ! مرا زاهدي نمي‌بايد ، و قرّايي نمي‌بايد ، و عالمي نمي‌بايد  . اگر مرا از اهل چيزي خواهي گردانيد از اهل شمّه‌اي از اسرار خود گردان ، و به درجهء دوستان خود برسان.

الهي ! ناز به تو كنم و از تو به تو رسم . الهي ! چه نيكوست واقعات الهام تو بر خطرات دل‌ها ، و چه شيرين است روش افهام تو در راه غيب‌ها ، و چه عظيم است حالتي كه خلق كشف نتوانند كرد ، و زبان وصف آن نداند. و اين قصّه بسر نيايد و گفت : الهي ، عجب نيست از آنكه من تو را دوست دارم و منِ بندهء عاجز و ضعيف و محتاج .

عجب آنكه تو مرا دوست داري و تو خداوندي  و پادشاه و مستغني.

 

 

نوشته شده در یکشنبه بیستم فروردین 1385ساعت 8:26 توسط مهدی | |
حکايت

مردي دختر سه ساله اي داشت . روزي مرد به خانه امد و ديد كه دخترش گران ترين كاغذ زرورق كتابخانه اورا براي آرايش يك جعبه كودكانه هدر داده است . مرد دخترش را به خاطر اينكه كاغذ زرورق گرانبهايش را يه هدر داده است تنبيه كرد و دخترك آن شب را با گريه به بستر رفت وخوابيد . روز بعد مرد وقتي از خواب بيدار شد ديد دخترش بالاي سرش نشسته است و ان جعبه زرورق شده را به سمت او دراز كرده است .مرد تازه متوجه شد كه آن روز ،روز تودلش است و دخترش زرورق ها رابراي هديه تولدش مصرف كرده است . او با شرمندگي دخترش رابوسيد و جعبه رااز او گرفت و در جعبه را باز كرد اما با كمال تعجب ديد كه جعبه خالي است مرد بار ديگر عصباني شد به دخترش گفت كه جعبه خالي هديه نيست وبايد چيزي درون آن قرار داد . اما دخترك با تعجب به پدر خيره شد وبه او گفت كه نزديك به هزار بوسه در داخل جعبه قرار داده است تا هر وقت دلتنگ شدباباز كردن جعبه يكي از اين بوسه ها را مصرف كند مي گويند پدر آن جعبه را هميشه همراه خودداشت و هرروز كه دلش مي گرفت درب آن جعبه راباز مي كرد وبه طرز عجيبي آرام مي شد. هديه كار خود را كرده بود.

 

نوشته شده در شنبه نوزدهم فروردین 1385ساعت 8:47 توسط مهدی | |
نکات آموزنده

برای رسیدن به بهشت از جهنم هم می توان شروع کرد

هر کوچکی را حقیر مشمارید باشد که از شما فزونی بگیرد

آدم نادان در هر کاری دخالت می کند بجز کار خود

کسی که به امید شانس نشسته سال ها قبل مرده است

بهتر است دوباره سوال کنی تااین که یک بار راه اشتباه بروی

فایده ای که عاقل از دشمنانش می برد بیش از سودی است که نادان از دوستانش می برد

عادت بد اول مسافر است دوم مهمان و دست آخر صاحبخانه

یک روز را 365 بار تکرار نکنیم

از آهسته رفتن نترس از ایستادن بترس

انسان سعادتمند کسی است که از خطا یی تجربه ای کسب کند

باید مانند فولاد محکم باشیم تا هرزمان چکش مصیبت برسر ما فرود آمد با صدای بلند بخندیم

نوشته شده در پنجشنبه هفدهم فروردین 1385ساعت 8:11 توسط مهدی | |
رازهاي‌ يك‌ زوج‌ خوشبخت‌!

    * توافق‌ كنيد كه‌ به‌ احساسات‌ يكديگر توجه‌ داشته‌ باشيد حتي‌ اگر با اين‌ احساسات‌ موافق‌ هم‌نباشيد.
    * يكديگر را بدون‌ قيد و شرط دوست‌ بداريد و مسؤوليت‌ حل‌ اختلافاتتان‌ را به‌ عهده‌ بگيريد.
    * تمام‌ عوامل‌ ايجاد اختلاف‌ را پيش‌ از آن‌ كه‌ با همسرتان‌ مطرح‌ كنيد در نظر بگيريد.
    * اختلافات‌ را در لحظه‌ به‌ پايان‌ برسانيد و محدودش‌ كنيد. كوتاهي‌هاي‌ گذشته‌ را پيش‌ نكشيد.
    * تكيه‌ كلام‌هاي‌ زير را در گفتارتان‌ حذف‌ كنيد: (تو بايد كه‌)، (تو نبايد كه‌)، (تو هرگز)، (تو هميشه‌)،(من‌ نمي‌توانم‌ كه‌) و...
    * هنگام‌ جر و بحث‌، بحث‌هاي‌ حاشيه‌اي‌ را پيش‌ نكشيد و بحث‌ را معطوف‌ به‌ مسئله‌ مورد اختلاف‌كنيد.
    * به‌ جاي‌ حمله‌ به‌ يكديگر و توهين‌، روي‌ مطلب‌ مورد اختلاف‌ خود تمركز كنيد.
    * از يكديگر بخواهيد كه‌ زماني‌ را صرف‌ فكر كردن‌ براي‌ حل‌ اختلاف‌ مورد نظر كند.
    * اگرچه‌ همسرتان‌ هميشه‌ بر حق‌ نيست‌ اما او را عامل‌ مثبتي‌ به‌ حساب‌ بياوريد كه‌ در زندگي‌ شمانقش‌ مهمي‌ دارد.
    * سعي‌ نكنيد كه‌ فكر همسرتان‌ را بخوانيد اگر مطمئن‌ نيستيد كه‌ منظورش‌ از گفتن‌ آن‌ مطلب‌ چه‌ بوده‌از او توضيح‌ بخواهيد. به‌ خاطر داشته‌ باشيد كه‌ حل‌ اختلاف‌ مهمترين‌ است‌، نه‌ آن‌ كه‌ كسي‌ برنده‌ و كسي‌بازنده‌ است‌. هر دو نفر شما برنده‌ هستيد، شما در يك‌ تيم‌ هستيد، نه‌ دو تيم‌ مخالف‌ و رقيب‌.
    اين‌ رازها را به‌ كار ببنديد و تمرين‌ كنيد تا در اختلافات‌ زناشويي‌ به‌ عدالت‌ رفتار كنيد و با يكديگر به‌توافق‌ برسيد.

نوشته شده در چهارشنبه شانزدهم فروردین 1385ساعت 7:46 توسط مهدی | |
یا امام رضا

شفايافته: رضا رحيمى
اهل آمل
بيمارى: بزرگى قلب در زمان تولد
آمل ـ بيمارستان امام رضا(ع)، چهارم تيرماه 1374 ـ اسفنديار در راهروى بيمارستان پشت اتاق انتظار قدم مى زد.
زمان در نظر او به كندى مى گذرد گرچه به اين گونه انتظار كشيدن عادت داشته و دوبار آن را تجربه كرده است.
اما به هر حال انتظار كشنده است و زمان نيز آبستن حادثه هاست. اضطرابى عجيب سراپايش را فرا مى گيرد. آرام و قرار ندارد. مى نشيند و بلند مى شود. گاهى به گوشه اى مى رود و چشمان خسته اش به سمتى سو مى گيرد. دهها بار مسير طولانى راهروها را طى مى كند. عاقبت صداى پرستار او را به خود مى آورد. آقاى رحيمى ! مباركه پدر شديد. فرزندتان پسر است. حال مادر هم خوب است.
با شنيدن اين خبر، برق شادى در نگاه او فوران مى كند. خنده اى مليح بر چهره افسرده اش مىنشيند، و مى رود تا اين پيام خوش را به فرزندانش كه در خانه منتظرند، بدهد و شادى اش را با آنان قسمت كند.
روز بعد كه براى ترخيص همسر و كودكش به بيمارستان مى رود، پزشك معالج آقاى رحيمى را به اتاق خويش فرا مى خواند و خبر بزرگى قلب كودك و وخيم بودن حال او را به پدر مى دهد.
با شنيدن اين خبر زانوان اسفنديار خم مى خورد و چشمانش به سياهى مى گرايد. دكتر او را دلدارى مى دهد و به خونسردى و آرامش دعوتش مى كند. شادى اش به غم تبديل مى شود، كار بر روى كودك در جهت درمان او سريعا آغاز مى شود. همسر اسفنديار وقتى كه مى فهمد او را مى خواهند مرخص كنند، اما بچه اش بايد مدتها تحت نظر پزشكان بسترى باشد، شوكه مى شود.
گويى قلب او هم در اين حادثه دردآور، غم انگيز متورم گرديده است. دامن دامن اشك مى ريزد. مادرى كه بايد كودك دلبندش را در كنار خود جاى دهد و دست نوازش به سرش بكشد و از شيره جانش شير به او بدهد، اكنون بايد با دست خالى به خانه برود. اين تنهايى و جدايى ، چقدر برايش طاقت فرسا و ملال آور است! آن شب زن و مرد به خانه برگشتند و پژمرده شدند. پدر موضوع بسترى شدن كودك را براى فرزندانش بازگو كرد، و آنها را نويد داد كه در آينده اى نه چندان دور، شاهد آوردن نوزاد خواهند بود.
اسفنديار هر روز از حال كودكش باخبر مى شد. پزشكان طى مشورتى كه كردند احتمال دادند كه اين بيمارى ژنتيكى و ارثى بوده و از مادر انتقال يافته است. به همين جهت يك سرى آزمايشات روى مادر كودك انجام شد كه نتايج به دست آمده خط بطلان بر اين احتمالات كشيد.
9
روز از بسترى شدن كودك در بيمارستان مى گذشت. نه روزى كه همچون سالى بر خانواده رحيمى گذشت. شادى و نشاط از آن خانواده رخت بر بسته، و گريه و زارى بر فضاى خانه مستولى شده بود. شب دهم بود اسفنديار از پزشكان جواب نااميد كننده شنيده بود. آنها صريحاً اعتراف نمودند كه كارى از دستشان بر نمى آيد. كودكى كه از زمان تولد 4/3 كيلو وزن داشت، اكنون به قدرى ضعيف و لاغر شده بود كه پرستار وزن او را 2/1 كيلو اعلام كرد. اسفنديار شاهد به خاموشى گراييدن شمع وجود فرزند دل بندش بود و كارى هم از دستش بر نمى آمد. به خانه آمد و يكسره به اتاقش رفت. گويى تمام غمهاى عالم را يكجا بر دلش انباشته كرده بودند. سكوت غمبار حاكم بر خانه نيز بر ناآرامى او مى افزود: در خلوت غريبانه اى فرو رفت.
در حالى كه اشك پهناى صورتش را فرا گرفته بود. با قلبى سوزان از خداوند كمك و يارى خواست. دست توسل به سوى كسى دراز كرد كه محبوب خدا بود. دل غريبش با غريب الغربا گره خورد. از همان جا دل ترك خورده اش را به سوى طبيب واقعى دردمندان، پناه هميشه جاودان بى پناهان، روانه كرد.
از ته دل به امام رضا گفت: آقا جان! حال و روزم را مى دانى ، نام فرزندم را همنام شما گذاشتم، اين كودك نذر شماست، حاشا به كرمتان، من ديگر كارى با او ندارم، زنده و مرده بودنش بستگى به لطف و كرم شما دارد، اگر مصلحت بود مى ماند و اگر نبود مى رود. شما صاحب اختيار اوييد!
با اين عقده گشايى ، خودش را سبك كرد، به بستر رفت تا تكرار كارهاى فردا را شاهد باشد. فرداى آن روز به اتفاق همسرش به بيمارستان رفتند. به محض ورود دكتر را ملاقات كرد و حال پسرش را پرسيد. دكتر گفت: كدام رضا؟! اسفنديار پاسخ داد: منظورم كودكمان است، ديشب نامش را رضا گذاشتيم. يا امام رضا! اشك در چشمان پزشك معالج حلقه زد. دكتر آنها را به اتاق خود برد و اظهار داشت از ديشب تا به حال كنار بستر فرزندتان بوديم. اتفاق عجيبى رخ داد. اين بچه از ديشب 180 درجه تغيير كرده و هم اكنون هيچ علائمى از بزرگى قلب در كودك شما وجود ندارد.
آزمايشات مجدداً سالم بودن قلب او را تأييد مى كند. جاى هيچ نگرانى نيست. مى توانيد كودك را به منزل ببريد. اين كار جز معجزه حضرت رضا(ع) نمى باشد. گريه، اسفنديار و همسرش را امان نداد. پدر رنج كشيده، ماجراى راز و نياز شبانه اش را به دكتر گفت: مادر محزون خواب شب گذشته اش را چنين تعريف كرد: پيرمرد محاسن سفيدى ، نويد شفاى فرزندم را توسط حضرت رضا(ع) به من داد و گفت: چون فرزند شما نذر امام رضاست حضرت شفاى فرزندتان را داده، بايد نزد آقا برويد. هم تحت تأثير قرار گرفته بودند. شفا دهنده، خود امام رضا(ع) بود، و چه خوب بيمار همنامش را معالجه كرده است.
با شنيدن اين خبر، فرياد يا امام رضاى بيماران و پرستاران و پزشكان در آسمان طنين انداز شد و عطر صلوات فضاى بيمارستان را معطر كرد. و رضا اين زائر چهار ساله، همه ساله در سالروز تولدش، براى تشكر و قدردانى از طبيب اصلى اش همراه با پدر و مادرش، پيشانى بر آستان عطا كننده سلامتى اش مى سايد، و دست ادب بر سينه مى گذارد، و خود را به آقا معرفى مى كند.
آقا جان! من رضايم، من آمدم، آمده ام به پابوست.
جالب اين جاست كه يك هفته مانده به لحظه موعود سالروز تولد ( وقت تشرف ) دل كوچك رضا هوايى مى شود، هر شب اسب سفيد كوچكى را مى بيند كه بالهايش را مى گستراند و رضا را بر پشت سر خود سوار نموده از لابه لاى ابرها به حرم حضرت رضا(ع) مى آورد و بر اطراف گنبد مطهر مى چرخاند و به خانه اش بر مى گرداند.
به راستى كه ميان عشق و معشوق، رمزى است!

منبعwww.imamreza.net:

 

نوشته شده در سه شنبه پانزدهم فروردین 1385ساعت 11:52 توسط مهدی | |
فرشته

دو فرشته ي مسافر براي گذراندن شب در خانه ي يك خانواده ي ثروتمند فرود آمدند . اين خانواده رفتار نامناسبي داشتند و دو فرشته را به مهمان خانه ي مجللشان راه ندادند بلكه زيرزمين سرد خانه را در اختيار آنها گذاشتند.
فرشته ي پير در ديوار زيرزمين شكافي ديد و آن را تعمير كرد . وقتي كه فرشته ي جوان از او پرسيد : (( چرا چنين كاري كردي ؟)) او پاسخ داد : (( همه ي امور بدان گونه كه مي نمايند نيستند . ))
شب بعد اين دو فرشته به منزل يك خانواده ي فقير ولي مهمان نواز رفتند . پس از خوردن غذايي مختصر زن و مرد فقير رختخواب خود را در اختيار دو فرشته گذاشتند .
صبح روز بعد فرشتگان زن و مرد فقير را گريان ديدند . گاو آنها كه شيرش تنها گذران زندگيشان بود در مزرعه مرده بود .
فرشته ي جوان عصباني شد و از فرشته ي پير پرسيد : (( چرا گذاشتي چنين اتفاقي بيفتد ؟ خانواده ي قبلي همه چيز داشتند ولي با اين حال تو كمكشان كردي اما اين خانواده دارايي اندكي دارند و تو گذاشتي كه گاوشان هم بميرد.))
فرشته ي پير پاسخ داد : (( وقتي در زير زمين آن خانواده ي ثروتمند بوديم ديدم كه در شكاف ديوار كيسه اي طلا وجود دارد . از آنجا كه آنها بسيار حريص و بددل بودند شكاف را بستم و طلا ها را از ديدشان مخفي كردم . ديشب وقتي در رختخواب زن و مرد فقير خوابيده بوديم فرشته ي مرگ براي گرفتن جان زن فقير آمد و من به جايش گاو را به او دادم . همه امور بدان گونه كه مي نمايند نيستند و ما گاهي اوقات خيلي دير به اين نكته پي مي بريم . ))

نوشته شده در دوشنبه چهاردهم فروردین 1385ساعت 8:7 توسط مهدی | |
بهشت و جهنم : تفاوت واقعی

فردی از پروردگار درخواست نمود تا به او بهشت و جهنم را نشان دهد.  خداوند پذیرفت: او را وارد اتاقی نمود که جمعی از مردم در اطراف یک دیگ بزرگ غذا نشسته اند . همه گرسنه . نا امید . و در عذاب بودند  هرکدام قاشقی داشتند که به دیگ می رسید ولی دسته قاشقها بلندتر از بازوی آنها بود بطوریکه نمی توانستند قاشق رابه دهانشان برسانند . عذاب آنها وحشتناک بود

  آنگاه خداوند گفت: اکنون بهشت را به تو نشان می دهم .او به اتاق دیگری که درست مثل اتاق اولی بود وارد شد . دیگ غذا . جمعی از مردم . همان قاشقهای دسته بلند . ولی در آنجا همه شاد و سیر بودند آن مرد گفت: نمی فهمم ؟ چرا مردم در اینجا شادند در حالی که در اتاق دیگر بدبخت هستند با آنکه همه چیزشان یکسان است ؟ 

 خداوند تبسمی کرد و گفت: خیلی ساده است در اینجا آنها یاد گرفتند که یکدیگر را تغذیه کنند . هر کسی با  قاشق خود غذا در دهان دیگری میگذارد. چون ایمان دارند کسی هست در دهانشان غذایی بگذارد .

                                                          آن لاندرز ـ غذای روح 
نوشته شده در سه شنبه هشتم فروردین 1385ساعت 9:14 توسط مهدی | |
مناجاتي از دکتر شريعتي

خدايا ...

خدايا به من زيستني عطا کن، که در لحظه ي مرگ بر بي ثمري لحظه اي که براي زيستن گذشته است حسرت نخورم ، و مردني عطا کن که بربيهودگيش سوگوار نباشم . براي اينکه هر کس آنچنان مي ميرد که زندگي مي کند. خدايا تو چگونه زيستن را به من بياموز، چگونه مردن را خود خواهم آموخت .

خدايا رحمتي کن تا ايمان ، نان ونام برايم نياورد ، قدرتم بخش تا نانم را و حتي نامم را در خطر ايمانم افکنم ، تا از آنهايي باشم که پول دنيا را مي گيرند و براي دين کار مي کنند ، نه از آنهايي که پول دين مي گيرند و براي دنيا کار مي کنند .

نمي دانم ...

نمي دانم پس از مرگ چه خواهد شد

نمي خواهم بدانم کوزه گر از خاک اندامم چه خواهد ساخت

ولي بسيار مشتاقم ،

که از خاک گلويم سوتکي سازد ،

گلويم سوتکي باشد ،

به دست کودکي گستاخ و بازيگوش

و او

يکريز و پي در پي

دم خويش را بر گلويم سخت بفشارد

و خواب خفتگان خفته را آشفته تر سازد،

بدين سان بشکند درمن

سکوت مرگبارم را...

نوشته شده در دوشنبه هفتم فروردین 1385ساعت 10:40 توسط مهدی | |
عشق كور است و ديوانگي همواره در كنار اوست

در زمانهاي بسيار قديم وقتي هنوز پاي بشر به زمين نرسيده بود
براي نخستين بار فضيلت ها و تباهي ها در همه جا شناور بودند خسته و كسل چون بيكار بودند روزي همه فضائل و تباهي ها دور هم جمع شدند خسته تر و كسل تر از هميشه ناگهان ، ذكاوت ايستاد و گفت بياييد يك بازي بكنيم مثلا غايم باشك همه از اين پيشنهاد شاد شدند و ديوانگي فورا فرياد زد من چشم ميگذارم من چشم ميگذارم و از آنجائيكه هيچكس نمي خواست بدنبال ديوانگي بگردد همه قبول كردنند او چشم بگذارد و بدنبال آنها بگردد ديوانگي جلوي درختي رفت و چشمهايش را بست و شروع كرد به شمردن  يك…..دو…..سه…..همه رفتند جايي پنهان شوندلطافت خود را به شاخ ماه آويزان كرد خيانت داخل انبوهي از زباله پنهان شد اصالت در ميان ابرها پنهان شد هوس به مركز زمين رفت دروغ گفت زير سنگي پنهان ميشوم اما به ته درياچه رفت طمع داخل كيسه اي رفت كه خودش دوخته بود و ديوانگي مشغول شمردن بود هفتادو نه ….. هشتاد ……هشتادو يك….. همه پنهان شده بودند بجز عشق كه همواره مردد است و نمي توانست تصميم بگيرد كه جاي تعجب ندارد همه ميدانيم پنهان كردن عشق مشكل است
و در همين حال ديوانگي به پايان شمارش ميرسيد نودو پنج…. نود و شش …. نود و هفت….. درست وقتي ديوانگي به صد رسيد عشق پريد و در بين يك بوته گل رز پنهان شد ديوانگي فرياد زد دارم ميام دارم ميام ديوانگي برگشت و اولين كسي را كه پيدا كرد تنيلي بود زيرا تنبلي بخاطر تنبل بودنش جايي پنهان نشده بود و لطافت را يافت كه به شاخ ماه آويزان بود دروغ ته درياچه ، هوس در مركز زمين ، يكي يكي همه را پيدا كرد بجز عشق نا اميد و نا توان از يافتن عشق حسادت در گوشهاي ديوانگي زمزمه كرد تو فقط بايد عشق را پيدا كني و او پشت بوته گل رز است ديوانگي شاخه چنگك مانندي را از درخت كند و با شدت و هيجان زياد آنرا در بوته گل رز فرو كرد و دوباره و دوباره تا با صداي ناله اي متوقف شد  عشق از پشت بوته بيرون آمد با دستهايش صورت خود را پوشانده بود و از ميان انگشتانش قطرات خون پيدا بودند ، شاخه ها به چشمان عشق فرو رفته بودند طوري كه او را كور كرده بودند ديوانگي گفت من چه كردم من چه كردم ، چگونه ميتوانم ترا معالجه كنم و عشق پاسخ داد تو  نمي تواني مرا معالجه كني اما اگر ميخواهي كاري بكني ، راهنماي من شو  و اينگونه بود كه از آن روز عشق كور است و ديوانگي همواره در كنار اوست0

نوشته شده در یکشنبه ششم فروردین 1385ساعت 8:58 توسط مهدی | |
سخنان دلنشین

ون ديک: خوشبختي دروني است نه بيروني از اين رو به آنچه هستيم بستگي دارد نه به آنچه داريم.

مارسل پير وو: وقتي زندگي چيز زيادي به شما نمي دهد به دليل آنست که شما هم چيزي زيادي از او نخواسته ايد.

ديويد ويسکات: اگر نتوانيد ريسک کنيد نمي توانيد رشد کنيد. اگر نتوانيد رشد کنيد نمي توانيد بهترين باشيد. اگر نتوانيد بهترين باشيد نمي توانيد شاد باشيد و اگر نتوانيد شاد باشيد چه چيزي ديگري مهم است؟

آنتوني رابينز: « موفقيت » يک امر اتفاقي نيست و فرق آنهايي که به نتايج مثبت مي رسند و آنهايي که نمي رسند شبيه نوعي طاس ريختن نيست. شيوه هاي ثابت و منطقي براي اقدام به عمل و راههاي مشخصي براي ترقي وجود دارد.

هاميلتون مابي: موانع چيزهايي وحشتناکي است که هر گاه شما چشمهايتان را از هدف دور نگاه مي داريد، آنرا مي بينيد.

ناپلئون هيل: اشخاص عادي با تجربه اولين شكست دست از تلاش بر مي دارند به همين دليل است كه در زندگي با انبوه اشخاص عادي و تنها با يك « اديسون » روبرو هستيم.

پاراماهانسايوگاناندا: فصل شكست بهترين زمان براي كاشتن بذر موفقيت است.

كيم وو چونگ: هر بحران ممكن است در جهت مثبت يا منفي حركت كند. اين وظيفه شماست كه بحران را به موفقيت تبديل كنيد.

هـ . لوبر: قطعه سنگي كه مانع اشخاص ضعيف و درمانده است در راه انسانهاي توانمند و صاحبان اراده به منزله پله اي مي شود كه آنها را به ترقي و تعالي سوق مي دهد.

 ؟ : هر شكست لااقل اين فايده را دارد كه انسان يكي از راههايي را كه به شكست منتهي مي شود مي شناسد.

رابرت فراست: دو جاده در جنگلي از هم دا شدند و من جاده اي را كه كم گذر بود برگزيدم و تمام تفاوتها ناشي از اين انتخاب بود.

بذرهاي عظمت: اگر كوهي روبرويم قرار گيرد در نمي مانم. چنان مي كوشم كه از آن بالا روم يا راهي در درونش بيابم يا از زير آن تونلي مي زنم. يا تنها مي ايستم و با ياري خدا به معدني از طلا تبديلش مي كنم.

فلورانس کدويک: برنده هيچگاه تسبيم نمي شود. و تسليم شونده هيچگاه برنده نمي شود.

ارنست همينگوي: انسانها شکست نمي خورند بلکه تنها تلاش کردنشان را متوقف مي کنند.

آنتوني رابينز: من « خوش اقبالي » Luck  را تلاش زياد همراه با فکر صحیح معنی می کنم :                     Labor under correct knowledge : Luck 

جان هس: يک اسب مسابقه که هر کيلو متر را فقط چند ثانيه تندتر مي دود و برنده مي شود، بيش از دو برابر ديگر اسبهاي مسابقه مي ارزد. همان چند ثانيه ناچيز تندتر دويدن ارزش نهايي او را مشخص مي سازد.

كلارسن بيگمان: فرق بين « خوب » و « عالي » اندکي تلاش بيشتر است.

مايکل جردن: نمي توانم بپذيرم که سعي نکنم. من در ذهنم مي دانستم که چه مي خواهم باشم و چه نوع بازيکني بشوم. من دقيقا مي دانستم کجا مي خواهم بروم و روي آن نقطه متمرکز شدم تا رسيدم.

وينست پيل: هميشه براي دلسرد شدن زود است. ادامه دادن را ادامه بده.

تروتي ديک: مأيوس مباش زيرا ممکن است آخرين کليدي که در جيب داري قفل را باز کند.

دنيس ويتلي: سه لغت مهم که مي توانيد به شکل يک جمله به خود بگوئيد اين است: « بله من مي توانم »

جمع آوري شده از کتاب شما عظيمتر از آني هستيد که مي انديشيد 

نوشته شده در شنبه پنجم فروردین 1385ساعت 7:58 توسط مهدی | |
آخرين نوشته ها
باور ها
پدر
هر شب يك دعا كن
تلاش کنید
عشق را امتحان كن!
خدایا کفر نمی‌گویم
سخن بزرگان
سخن بزرگان
داستان کوتاه
ای کاش!!!
بیاموزیم که ...
جملات کوتاه ولی عمیق
دکتر شریعتی
واقعيات علمي
تـصـمیم گـرفـت زنـده بـمـانـد
كلامي از بزرگان
رسیدن به کمال
جملات قصار 2
خواندنی
مادر
اهمیتی ندارد که از کدامین نقطه آغاز می کنی , مهم آن است که آن را کجا به پایان می بری