تبليغاتX
*** كسي را كه اميدوار است هيچگاه نا اميد نكن شايد اميد تنها دارايي او باشد*** ×××امید ابدي×××
درباره وبلاگ
با سلام
اگر نزديك گل سرخي معطر يا راسويي بدبو قرار گيريد، بعيداست از آن تاثير نپذيريد، لذا بهتر است با انسانهايي همچون گل سرخ معاشرت كنيد. حتي با آوردن نام ميوه اي ترش در ذهن، بزاق دهان تراوش مي كند پس به فكرهاي خود توجه كرده و هر چيزي را به درون ذهن خود راه ندهيد.

با چنان عشقي زندگي كن كه حتي اگر بنا به تصادف به دوزخ افتادي... خود شيطان تو را به بهشت باز گرداند
منوي اصلي
صفحه نخست
نوشته هاي پيشين
خانگي سازي
ذخيره كردن صفحه
اضافه به علاقه منديها
لينكدوني
بيا تا قدر يکديگر بدانيم/ليلا
پسر کهکشاني/آرين
دالان بهشت/شيدوش
فرياد/نسترن
پیچک در آرزوی اوج/راضيه
تا خدا هست.../مينا
بهانه هايي براي بودن/نسرين
زنده هستم /سارا
کوچه/شادي
رقص اشک/امير
کالسکه/ايمان
دختر آتش/آتوسا
سایت مذهبی/احسان
رازه زرا خوشگله/رزا
بازي سرنوشت /يکتا
زندگي تازه /شادي
یک نیاز عاشـــــــقانه/سميرا
پرسپوليس/الهام
مذهبي/حميد
دکه بلاگفا
آخرين نوشته ها
اردیبهشت 1388 اسفند 1387 بهمن 1387 دی 1387 آذر 1387 مهر 1387 شهریور 1387 مرداد 1387 تیر 1387 خرداد 1387 اردیبهشت 1387 فروردین 1387 اسفند 1386 بهمن 1386 دی 1386 آذر 1386 آبان 1386 مهر 1386 شهریور 1386 مرداد 1386 تیر 1386 خرداد 1386 اردیبهشت 1386 فروردین 1386 اسفند 1385 بهمن 1385 دی 1385 آذر 1385 آبان 1385 مهر 1385 شهریور 1385 مرداد 1385 تیر 1385 خرداد 1385 اردیبهشت 1385 فروردین 1385 اسفند 1384 بهمن 1384 دی 1384
پيوندهاي روزانه
مرکز جهانی اطلاع رسانی آل البیت
اخبار و اطلاعات پزشکي
درباره وبلاگ نويسي
تبيان
مقالات علمي
پارسيان
سازمان هواشناسي كشور
ايران خودرو
سايپا
پايگاه اطلاع رساني هواپيمايي
روزنامه هاي جهان
روزنامه ايران
روزنامه همشهري
واحد خبري فارس
خبرگزاري BBC
خبرگزاري CNN
واحد مركزي خبر
خبرگزاري ايرنا
مفاتيح الجنان
پيوندهاي ديگر
نظرسنجي
آمار وبلاگ
آمار بازديدکنندگان
لوگوي وبلاگ
پسر اینترنتی
طراح قالب
قدرت انديشه

 

پيرمردي تنها در مينه سوتا زندگي مي کرد . او مي خواست مزرعه سيب زميني اش راشخم بزند اما اين کار خيلي سختي بود .

تنها پسرش که مي توانست به او کمک کند در زندان بود .

پيرمرد نامه اي براي پسرش نوشت و وضعيت را براي او توضيح داد : 

پسرعزيزم من حال خوشي ندارم چون امسال نخواهم توانست سيب زميني بکارم .

من نمي خواهم اين مزرعه را از دست بدهم، چون مادرت هميشه زمان کاشت محصول را دوست داشت. من براي کار مزرعه خيلي پير شده ام. اگر تو اينجا بودي تمام مشکلات من حل مي شد.

من مي دانم که اگر تو اينجا بودي مزرعه را براي من شخم مي زدي .

دوستدار تو پدر

پيرمرد اين تلگراف را دريافت کرد :

پدر, به خاطر خدا مزرعه را شخم نزن , من آنجا اسلحه پنهان کرده ام .

4 صبح فردا 12 نفر از مأموران FBI و افسران پليس محلي ديده شدند , و تمام مزرعه را شخم زدند بدون اينکه اسلحه اي پيدا کنند .

پيرمرد بهت زده نامه ديگري به پسرش نوشت و به او گفت که چه اتفاقي افتاده و مي خواهد چه کند ؟

پسرش پاسخ داد : پدر برو و سيب زميني هايت را بکار، اين بهترين کاري بود که از اينجا مي توانستم برايت انجام بدهم .

نتيجه اخلاقي :

هيچ مانعي در دنيا وجود ندارد . اگر شما از اعماق قلبتان تصميم به انجام کاري بگيريد مي توانيد آن را انجام بدهيد .

مانع ذهن است . نه اينکه شما يا يک فرد، کجا هستيد .

***************************************

اگر قـدر ثانيـه هاي بدون بازگشت را مي دانستند و از قلـه هاي باشکوه موفقيـت چيـزي شنيده بودند،

هيـچ گاه...

براي در چالـه مانده ، چـاه را توصيـف نمي کردند...

 

نوشته شده در چهارشنبه بیست و ششم بهمن 1384ساعت 8:19 توسط مهدی | |
قسمتي از نامه چاپلين به دخترش،

من پدر تو هستم ، ژرالدين ، وقتي بچه بودي شبهاي دراز بر بالينت نشستم و برايت قصه ها گفتم، من چارلي هستم من دلقك پيري بيش نيستم امروز نوبت توست ، برقص ، من با آن شلوار گشاد پاره پاره رقصيدم ، و تو در جامه حرير شاهزادگان مي رقصي.
به دنبال تو نام من است چاپلين ، با همين نام چهل سال مردم روي زمين را خنداندم و بيشتر از آنچه آنان خنديدند خود گريستم ، ژرالدين ، در دنيايي كه تو زندگي مي كني ، تنها رقص و موسيقس نيست ، نيمه شب هنگامي كه از سالن پر شكوه بيرون مي آيي ، آن تحسين كنندگان ثروتمند را يكسره فراموش كن ، اما حال اين راننده تاكسي را كه تو را به منزل مي رساند بپرس.
زماني دراز در سيرك زيسته ام و هميشه و هر لحظه به خاطر بندبازاني كه از روي ريسماني بس نازك راه مي روند، نگران بوده ام اما اين حقيقت را با تو مي گويم دخترم:
مردمان بر روي زمين استوار بيشتر از بندبازان بر روي ريسمان نااستوار سقوط مي كنند ، شايد كه شبي درخشش گرانبهاترين الماس اسن جهان نو را فريب دهد آن شب ، اين الماس ، ريسمان نااستوار تو خواهد بود و سقوط تو حتمي است ، شايد روزي چهره زيباي شاهزاده اي تو را گول زند ، آنروز تو بندبازي ناشي خواهي بود و بندبازان ناشي هميشه سقوط مي كنند ، دل به زر و زيور مبند ، زيرا بزرگترين الماس اين جهان آفتاب است كه خوشبختانه اين الماس برگردن همه مي درخشد ، اما اگر روزي دل به آفتاب چهره مردي بستي با او يك دل باش ، به مادرت گفته ام در اين باره برايت نامه اي بنويسد او عشق را بهتر از من مي شناسد و او براي تعريف يكدلي شايسته تر از من است ، كار تو بس دشوار است اين را مي دانم ، بروي صحنه جز تكه اي حرير نازك چيزي بدن تو را نمي پوشاند ، به خاطر هنر مي توان لخت عريان بروي صحنه رفت و پوشيده تر و باكره تر بازگشت ، اما هيچ چيز و هيچ كس ديگر در اين جهان نيست كه شايسته آن باشد كه دختري ناخن پايش را به خاطر او عريان كند برهنگي بيماري عصر ماست و من پير مردم و شايد حرفهاي خنده آور مي زنم اما به گمان من تن عريان تو بايد مال كسي باشد كه روح عريانش را دوست داري بد نيست اگر انديشه تو در اين باره مال ده سال پيش باشد مال دوران پوشيدگي ، نترس اين ده سال تو را پير نخواهد كرد ، به هر حال اميدوارم تو آخرين كسي باشي كه تبعه جزيره لختيها مي شود مي دانم كه پدران و فرزندان هميشه جنگي جاوداني با يك ديگر دارند با من با انديشه هاي من جنگ كن دخترم من از كودكان مطيع خوشم نمي آيد با اين همه پيش از آنكه اشكهاي من اين نامه را تر كند مي خواهم يك اميد به خود بدهم امشب شب نوئل است شب معجزه است و اميدوارم معجزه اي رخ دهد تا تو آنچه را من براستي مي خواهم بگويم دريافته باشي ، من فرشته نبودم اما تا آنجا كه در توان من بود تلاش كردم تا آدمي باشم تو نيز تلاش كن .

نوشته شده در یکشنبه بیست و سوم بهمن 1384ساعت 8:50 توسط مهدی | |
عرض تسليت به مناسبت شهادت سالار شهيدان
شهادت امام حسين (ع) و ياران آن امام فقيد را به تمامي دوستان عرض تسليت مي گويم باشد که ما رهروان واقعي آن امام باشيم 
نوشته شده در سه شنبه هجدهم بهمن 1384ساعت 18:42 توسط مهدی | |
كلامي از شيخ بهائي:

آدمی اگر پيامبر هم باشد از زبان مردم آسوده نيست، زيرا :

 

اگر بسيار كار كند، می‌گويند احمق است !
اگر كم كار كند، می‌گويند تنبل است!

اگر بخشش كند، مي‌گويند افراط مي‌كند!

اگر جمعگرا باشد، می‌گويند بخيل است!

اگر ساكت و خاموش باشد می‌گويند لال است!!!

اگر زبان‌آوری كند، می‌گويند ورّاج و پرگوست ...!

اگر روزه برآرد و شب‌ها نماز بخواند می‌گويند رياكاراست!!!

و اگر نكند میگويند كافراست و بی‌دين .........!!!

لذا نبايد بر حمد و ثنای مردم اعتنا كرد و جز ازخداوند نبايد ازكسی ترسيد.

 

 

 

نوشته شده در دوشنبه هفدهم بهمن 1384ساعت 8:48 توسط مهدی | |
تغییر نام وبلاگ
با سلام به تمامی عزیزان و دوستان

امیدوارم که مطالب این وبلاگ توانسته باشد نظر شما را فراهم کند ودر صورت کمی و کاستی بنده را عفو بفرمایید

بنا به نظر یکی از دوستان اسم وبلاگ "امید به لطف لايتناهي عشق ابدي...." به "***امید ابدی***" تغییر پیدا کرد با تشکر از تمامی کسانی که به اینجانب لطف و محبت دارند.

دوستدار تمامی شما "مهدی"

نوشته شده در شنبه پانزدهم بهمن 1384ساعت 17:27 توسط مهدی |
برگزیده ای از حرفهای بزرگان

 

انسان باید از گذشته رها شود و از میان راه هایی که به او ارائه  می شود ، بهترین را برگزیند .

فقط كفش ميداند كه جوراب سوراخ است يا نه!

امروز همان فردايي است كه ديروز اينقدر منتظرش بودي

انديشه كردن كه چه بگويم به از پشيماني است كه چرا گفتم

برتري نماز اول وقت به نماز اخر وقت ماننداخرت است بر دنيا

غم هايت را جار نزن ، چون همين دردهاي روزگار است كه تو را همچون يك خمير شكل مي دهد و بزرگت مي سازد

ما نمي توانيم ديروز را تغيير دهيم ولي مي توانيم فردايمان را با امروز بسازيم

بهره ما از زندگي به اندازه عشقي است كه ايثار مي كنيم نه به اندازه معشوقي كه بدست مي آوريم

عاشق واقعي كسي است كه معشوق خود را آزاد مي گذارد تا خودش باشد . در عشق اجباري نيست . عشق يعني امكان انتخاب به معشوق دادن . براي آنكه كسي يا چيزي را بدست آوري رهايش كن  !

احتیاط باید کرد همه چیز کهنه می شود و اگر کمی کوتاهی کنیم،عشق نیز

اهداف و آرزوهايت را با توجه به آن چه كه ديگران با اهميت تصور ميكنند، تعيين نكن، زيرا فقط تو ميداني كه چه چيزي برايت بهترين است.

گوش کردن را یاد بگیر ، فرصت ها گاهی به آهستگی در می زنند

اينكه من دست خالي به سوي مردم دراز كنم و كسي چيزي در آن نگذارد بدبختي نيست. بدبختي اين است كه من دست پر به سمت مردم دراز كنم و كسي چيزي از آن برنگيرد

چرا در جستجوی محبت هستید،خود خالق و باعث محبت باشید.

 

نوشته شده در سه شنبه یازدهم بهمن 1384ساعت 16:58 توسط مهدی | |
نجاتِ عشق

روزي روزگاري در جزيره اي دور افتاده، تمام احساسها كنار هم به خوبي و خوشي زندگي مي كردند. خوشبختي، پولداري، عشق، دانايي، صبر، غم، ترس، و ... هر كدام به روش خود مي زيستند.
تا اينكه يه روز ...
دانايي به همه گفت: ”هرچه زودتر اين جزيره را ترك كنين، زيرا به زودي آب اين جزيره را خواهد گرفت و اگر بمانيد غرق مي شويد“.
تمام احساسها با دستپاچگي قايقهاي خود را از انبار خونه شون بيرون آوردند و تعميرش كردند و پس از عايق كاري و اصلاح پاروها، آنها را به آب انداختند و منتظر روز حادثه شدند.
روز حادثه كه رسيد همه چيز از يك طوفان بزرگ شروع شد و هوا به قدري خراب شد كه همه به سرعت سوار قايقها شدند و پاروزنان جزيره رو ترك كردند. در اين ميان، ”عشق“ هم سوار بر قايقش بود، اما به هنگام دور شدن از جزيره، متوجه حيوانات جزيره شد كه همگي به كنار ساحل آمده بودند و ”وحشت“ را نگه داشته بودند و نمي گذاشتند كه او سوار بر قايقش شود. ”عشق“ سريعا برگشت و قايقش را به همه ي حيوانها و ”وحشتِ“ زنداني شده توسط آنها سپرد. آنها همگي سوار شدند و ديگر جايي براي ”عشق“ نماند. قايق رفت وعشق“ تنها در جزيره ماند.
جزيره لحظه به لحظه بيشتر زير آب مي رفت و ”عشق“ تا زير گردن در آب فرو رفته بود. او نمي ترسيد زيرا ”ترس“ جزيره را ترك كرده بود. اما نياز به كمك داشت. فرياد زد و همه ي احساسها كمك خواست. اول كسي جوابش را نداد. در همان نزديكيها، قايق دوستش ”پولداري“ را ديد و گفت: ” ”پولداري“ عزيز، به من كمك كن“.
پولداري“ گفت: ”متاسفم، قايق من پر از پول و شمش و طلاست و جاي خالي ندارد!“
عشق“ رو به سوي قايق ”غرور“ كرد و گفت: ”مرا نجات ميدهي؟
غرورپاسخ داد: ”هرگز، تو خيسي و مرا خيس مي كني
عشق“ رو به سوي ”غم“ كرد و گفت: ”اي ”غم“ عزيز، مرا نجات بده.“
اما ”غم“ گفت: ”متاسفم ”عشق“ عزيز، من اونقدر غمگينم كه يكي بايد بياد و خودمو نجات بده!“
در اين بين ”خوشگذراني“ و ”بيكارياز كنار عشق گذشتند، ولي عشق هرگز از آنها كمك نخواست!
از دور ”شهوت“ را ديد و به او گفت: ”شهوت عزيز، من را نجات ميدي؟
شهوت پاسخ داد: ”هرگز .... برو به درك ..... سالها منتظر اين لحظه بودم كه تو بميري! ... حالا بيام نجاتت بدم؟!! ..... وجود تو بر روي اين سياره، باعث زشت شدنِ همجنس بازي ، تجاوز و شهوتراني ميشه. اما وقتي تو بميري ... من پركار تر از هميشه ميشم و هيچكس ديگر به ازدواج، ناموس و حيا فكر نخواهد كرد .... پس برو به زير آب كه با نبودن تو.... من سلطان ميشم ... هاهاها ... برو به درك ...“....“
عشق“ كه نمي تونست ”نااميد“ باشه، رو به سوي خدا كرد و گفت: ”خدايا... منو نجات بده
ناگهان صدايي از دور به گوشش رسيد كه فرياد مي زد: ” نگران نباش من دارم به كمكت مي آيم.“
عشق آنقدر آب خورده بود كه ديگه نمي توانست روي آب خودش را نگه دارد و بيهوش شد.
پس از به هوش آمدن، با تعجب خودش را در قايق ”دانايي“ يافت. آفتاب در حال طلوع مجدد بود و دريا آرامتر از هميشه. جزيره آرام آرام داشت از زير هجوم آب بيرون مي آمد، زيرا امتحان نيت قلبي احساسها ديگه به پايان رسيده بود.
عشق“ برخاست. به ”دانايي“ سلام كرد و از او تشكر نمود.
دانايي“ پاسخ سلامش را داد و گفت: ”من ”شجاعتش“ را نداشتم كه به سمت تو بيايم. ”شجاعت“ هم كه قايقش دور از من بود، نمي توانست براي نجات تو راهي پيدا كند. پس مي بيني كه هيچكدام از ما تو را نجات نداديم! يعني اتحاد لازم را بدون تو نداشتيم. تو حكم فرمانده بقيه ي احساسها را داري
عشق“ با تعجب گفت: ”پس اون صدا كي بود كه بمن گفت براي نجات من مي آد؟
دانايي“ گفت: ” او زمان بود.“
عشق“ با تعجب گفت: ” زمان؟!“
دانايي“ لبخندي زد و پاسخ داد: ” بله،زمان“.... چون اين فقط ”زمان“ است كه لياقتش را دارد تا بفهمد كه ............ ”عشق“ چقدر بزرگ است.“

نوشته شده در سه شنبه یازدهم بهمن 1384ساعت 9:59 توسط مهدی | |
از خود گذستگي...عشق..به همراه دارد.

موسي مندلسون، پدر بزرگ آهنگساز شهير آلماني، انساني زشت و عجيب الخلقه بود.
قدّي بسيار كوتاه و قوزي بد شكل بر پشت داشت.
موسي روزي در هامبورگ با تاجري آشنا شد كه دختري بسيار دوست داشتني به نام فرومتژه داشت.
موسي در كمال نااميدي، عاشق آن دختر شد، ولي فرمتژه از ظاهر و هيكل از شكل افتاده او منزجر بود.
زماني كه قرار شد موسي به شهر خود بازگردد، آخرين شجاعتش را به كار گرفت تا به اتاق دختر برود و از آخرين فرصت براي گفتگو با او استفاده كند.
دختر حقيقتاً از زيبايي به فرشته ها شباهت داشت، ولي ابداً به او نگاه نكرد و قلب موسي از اندوه به درد آمد.
موسي پس از آن كه تلاش فراوان كرد تا صحبت كند، با شرمساري پرسيد:
-
آيا مي دانيد كه عقد ازدواج انسانها در آسمان بسته مي شود؟
دختر در حالي كه هنوز به كف اتاق نگاه مي كرد گفت:
-
بله، شما چه عقيده اي داريد؟
-
من معتقدم كه خداوند در لحظه تولد هر پسري مقرر مي كند كه او با كدام دختر ازدواج كند.
هنگامي كه من به دنيا آمدم، عروس آينده ام را به من نشان دادند، ولي خداوند به من گفت:
- «
همسر تو گوژپشت خواهد بود
درست همان جا و همان موقع من از ته دل فرياد برآوردم و گفتم:
«
اوه خداوندا! گوژپشت بودن براي يك زن فاجعه است. لطفاً آن قوز را به من بده و هر چي زيبايي است به او عطا كن
فرومتژه سرش را بلند كرد و خيره به او نگريست و از تصور چنين واقعه اي بر خود لرزيد.
او سالهاي سال همسر فداكار موسي مندلسون بود

نوشته شده در یکشنبه نهم بهمن 1384ساعت 16:29 توسط مهدی | |
درويشی قصه زير را تعريف می کرد :

يکی بود يکی نبود مردی بود که زندگی اش را با عشق و محبت پشت سر گذاشته بود.

وقتی مُرد همه می گفتند به بهشت رفته است آدم مهربانی مثـل او حتما ً به بهشت می رود .

در آن زمان بهشت هنوز به مرحله ی کيفيت فراگير نرسيده بود و استـقبال از او با تشريفات مناسب انجام نشد.

فرشته نگهبانی که بايد او را راه می داد نگاه سريعی به فهرست نام ها انداخت و وقتی نام او را نيافت او را به جهنم فرستاد .

در جهنم هيچ کس از آدم دعوت نامه يا کارت شناسايی نمی خواهد هر کس به آنجا برسد می تواند وارد شود.

مَرد وارد شد و آنجا ماند .

چند روز بعد شيطان با خشم به دروازه بهشت رفت و يقه فرشته نگهبان را گرفت و گفت اين کار شما تروريسم خالص است.

نگهبان که نمی دانست ماجرا از چه قرار است پرسيد: چه شده ؟

شيطان که از خشم قرمز شده بود گفت : آن مَرد را به جهنم فرستاده ايد و آمده وکار و زندگی ما را به هم زده.از وقتی که رسيده نشسته و به حرف های ديگران گوش می دهد و به درد و دلشان می رسد.حالا همه دارند درجهنم با هم گفت و گو می کنند يکديگر را در آغوش می کشند و می بوسندجهنم جای اين کارها نيست! لطفا ً اين مَرد را پس بگيريد.

وقتی قصه به پايان رسيد درويش گفت :

با چنان عشقی زندگی کن که حتی اگر بنا به تصادف در جهنم افتادی خود شيطان تو را به بهشت بازگرداند.

 

 

 

نوشته شده در یکشنبه نهم بهمن 1384ساعت 12:38 توسط مهدی | |
در باب معشوق

روزی پير معرفتی،يکی از شاگردانش را ديد که زانوی غم بغل گرفته و گوشه ای غمگين نشسته است.نزد او رفت و جويای حالش شد.شاگرد لب به سخن گشود و از بی وفايی يار صحبت کرد و اينکه دختر مورد علاقه اش به او جواب منفی داده و پيشنهاد ازدواج ديگری را پذيرفته است.شاگرد گفت که سالهای متمادی عشق دختر را در قلب خود حفظ کرده بود و با رفتن دختر به خانه ی مرد ديگر او احساس می کند بايد برای هميشه با عشقش خداحافظی کند...                                                                              استاد پير با تبسم گفت : اما عشق تو به دخترک چه ربطي به او دارد ؟      شاگرد با حيرت گفت : ولی اگر او نبود اين عشق و شور و هيجان هم در وجود من نبود؟                                                                                  استاد پير با لبخند گفت : چه کسي چنين گفته است. تو اهل دل و عشق ورزيدن هستي و به همين دليل آتش عشق و شوريدگي دل تو را هدف قرار داده است. اين ربطي به دخترک ندارد. هرکس ديگر هم جاي دختر بود تو اين آتش عشق را به سمت او مي فرستادي. بگذار دخترک برود! اين عشق را به سوي دختر ديگري بفرست                                                                  مهم اين است که شعله اين عشق را در دلت خاموش نکنی.معشوق فرقی نمی کند چه کسی باشد!دخترک اگر رفت،با رفتنش پيغام دادکه لياقت اين آتش ارزشمند را ندارد.                                                             چه بهتر! بگذار تا صاحب واقعی اين شور هيجان فرصت جلوه گری و ظهور پيدا کند!به همين سادگی!!!

 

نوشته شده در یکشنبه نهم بهمن 1384ساعت 12:34 توسط مهدی | |
حكايتي از زبان حضرت مسيح (ع) نقل مي كنند :

حكايتي از زبان  حضرت مسيح (ع) نقل مي كنند كه بسيار شنيدني است. مي گويند او اين حكايت را بسيار دوست داشت و در موقعيت هاي مختلف آن را بيان ميكرد. حكايت اين است :

مردي بود بسيار متمكن و پولدار روزي به كارگراني براي كار در باغش نياز داشت. بنابراين ، پيشكارش را به ميدان شهر فرستاد تا كارگراني را براي كار اجير كند. پيشكار رفت و همه ي كارگران موجود در ميدان شهر را اجير كرد و آورد و آن ها در باغ به كار مشغول شدند. كارگراني كه آن روز در ميدان نبودند ، اين موضوع را شنيدند و آنها نيز آمدند. روز بعد و روزهاي بعد نيز تعدادي ديگر به جمع كارگران اضافه شدند. گر چه اين كارگران تازه ، غروب بود كه رسيدند ، اما مرد ثروتمند آنها را نيز استخدام كرد. شبانگاه ، هنگامي كه خورشيد فرو نشسته بود ، او همه ي كارگران را گردآورد و به همه ي آنها دستمزدي يكسان داد. بديهي ست آناني كه از صبح به كار مشغول بودند ، آزرده شدند و گفتند : (( اين بي انصافي است. چه مي كنيد ، آقا ؟ ما از صبح كار كرده ايم و اينان غروب رسيدند و بيش از دو ساعت نيست كه كار كرده اند. بعضي ها هم كه چند دقيقه پيش به ما ملحق شدند. آن ها كه اصلاً كاري نكرده اند)).

مرد ثروتمند خنديد و گفت : (( به ديگران كاري نداشته باشيد. آيا آنچه كه به خود شما داده ام كم بوده است ؟ ))

كارگران يكصدا گفتند : (( نه ، آنچه كه شما به ما پرداخته ايد ، بيش تر از دستمزد معمولي ما نيز بوده است. با وجود اين ، انصاف نيست كه ايناني كه دير رسيدند و كاري نكردند ، همان دستمزدي را بگيرند كه ما گرفته ايم )).

مرد دارا گفت : (( من به آنها داده ام زيرا بسيار دارم. من اگر چند برابر اين نيز بپردازم ، چيزي از دارائي من كم نميشود. من از استغناي خويش مي بخشم. شما نگران اين موضوع نباشيد. شما بيش از توقع تان مزد گرفته ايد پس مقايسه نكنيد. من در ازاي كارشان نيست كه به آنها دستمزد مي دهم ، بلكه مي دهم چون براي دادن و بخشيدن ، بسيار دارم. من از سر بي نيازي ست كه مي بخشم)).

مسيح گفت : (( بعضي ها براي رسيدن به خدا سخت مي كوشند. بعضي ها درست دم غروب از راه مي رسند. بعضي ها هم وقتي كار تمام شده است ، پيدايشان مي شود. اما همه به يكسان زير چتر لطف و مرحمت الهي قرار مي گيرند)).

شما نميدانيد كه خدا استحقاق بنده را نمي نگرد ، بلكه دارائي خويش را مي نگرد. او به غناي خود نگاه مي كند ، نه به كار ما. از غناي ذات الهي ، جز بهشت نمي شكفد. بايد هم اينگونه باشد. بهشت ، ظهور بي نيازي و غناي خداوند است. دوزخ را همين تنگ نظرها برپا داشته اند. زيرا اينان آنقدر بخيل و حسودند كه نميتوانند جز خود را مشمول لطف الهي ببينند.

 

 

 

نوشته شده در یکشنبه نهم بهمن 1384ساعت 12:28 توسط مهدی | |
اين ديوانگيست ...

که از همه گلهاي رُز تنها بخاطر اينکه

خار يکي از آنها در دستمان فرو رفته است متنفر باشيم...

 

که همه روياهاي خود را تنها بخاطر اينکه

يکي از آنها به حقيقت نپيوسته است رها کنيم...

 

که اميد خود را به همه چيز از دست بدهيم بخاطر اينکه در زندگي با شکست مواجه
شده ايم ...

 

که از تلاش و کوشش دست بکشيم بخاطر اينکه يکي از کارهايمان بي نتيجه مانده است...

 

که همه دستهايي را که براي دوستي بسوي ما دراز مي شوند بخاطر اينکه يکي از دوستانمان رابطه مان را زير پا گذاشته است رد کنيم ...

 

که هيچ عشقي را باور نکنيم بخاطر اينکه

در يکي از آنها به ما خيانت شده است...

که همه شانس ها را لگدمال کنيم بخاطر اينکه

در يکي از تلاشهايمان ناکام مانده ايم...

 

به اميد اينکه در مسير خود هرگز

دچار اين ديوانگي ها نشويم...

 

شانس هاي ديگري هم هستند

 

دوستي هاي ديگري هم هستند

 

عشق هاي ديگري هم هستند

 

نيروهاي ديگري هم هستند

 

تنها بايد قوي و پُر استقامت باشيم

و همه روزه در انتظار روزي بهتر و شادتر از روزهاي پيش باشيم... 

نوشته شده در یکشنبه نهم بهمن 1384ساعت 11:34 توسط مهدی | |
شمع چهارم و احساس خوشبختی

شمعها به آرامي مي سوختند. فضا به قدري آرام بود كه مي توانستي صحبتهاي آنها را بشنوي .

اولي گفت : من صلح هستم ! با وجود اين هيچكس نمي تواند مرا براي هميشه روشن نگه دارد.من معتقدم كه از بين ميروم. سپس شعله اش به سرعت كم شد و از بين رفت....

دومي گفت: من ايمان هستم! با اين وجود من هم ناچارا مدت زيادي روشن نمي مانم بنا بر اين معلوم نيست كه چه مدت روشن باشم ...وقتي صحبتش تمام شد نسيم ملايمي بر آن وزيد و شعله اش را خاموش كرد..

شمع سوم با ناراحتي گفت : من عشق هستم و آنقدر قدرت ندارم كه روشن بمانم مردم مرا كنار مي گذارند و اهميت مرا درك نمي كنند. آنها حتي عشق ورزيدن به نزديكترين كسانشان را هم فراموش ميكنند. و كمي بعد او هم خاموش شد.

ناگهان پسري وارد اتاق شد و شمع هاي خاموش را ديد و گفت چرا خاموش شده ايد قرار بود كه شما تا ابد روشن بمانيد و با گفتن اين جمله شروع به گريه كرد..سپس شمع چهارم گفت نترس...تا زماني كه من روشن هستم مي توانيم شمع هاي ديگر را دوباره روشن كنيم "من اميد هستم"  پسر با چشمهاي درخشان شمع اميد را برداشت و شمع هاي ديگر را روشن كرد...

 

نوشته شده در یکشنبه نهم بهمن 1384ساعت 11:16 توسط مهدی | |
جواز بهشت

روزي مردي خواب ديد كه مرده و پس از گذشتن از پلي به دروازه بهشت رسيده است .دربان بهشت به مرد گفت: براي ورود به بهشت بايد صد امتياز داشته باشيد،كارهاي خوبي را كه در دنيا انجام              داده ايد،بگوئيد تا من به شما امتياز دهم .

مرد گفت: من با همسرم ازدواج كردم،50 سال با او به مهرباني رفتار كردم و هرگز به او خيانت نكردم.

فرشته گفت: اين سه امتياز

مرداضافه كرد:من در تمام طول عمرم به خداوند اعتقاد داشتم و حتي ديگران را هم به راه راست هدايت مي كردم.

فرشته گفت: اين هم يك امتياز.

مرد باز ادامه داد: در شهر نوانانخانه اي ساختم و كودكان بي خانمان را آنجا جمع كردم و به آنها كمك كردم .

فرشته گفت: اين هم دو امتياز.

مرد در حالي كه گريه مي كرد،گفت:با اين وضع من هرگز نمي توانم داخل بهشت شوم مگر اينكه خداوند لطفش را شامل حال من كند.

فرشته لبخندي زد و گفت: بله، تنها راه ورود بشر به بهشت موهبت الهي است و اكنون اين لطف شامل حال شما شد و اجازه ورود به بهشت برايتان صادر شد .

 

نوشته شده در یکشنبه نهم بهمن 1384ساعت 11:16 توسط مهدی | |
يافتن خدا

شاگردي پرسيد؛ استاد براي يافتن خدا چه كنم؟

استاد گفت: در هر فرصت و در هر جا، ذهنت را در انديشه حضور او غوطه ور ساز. با او صميمانه صحبت كن. او نزديكترين نزديك ها و عزيز ترين عزيز هاست. او را همانگونه دوست بدار كه فردي تهيدست پول را، عاشق محبوبش را و غريقي كه در حال مردن است، نفسش را دوست دارد. وقتي به شدت مشتاق خداوند باشي، او بر تو آشكار خواهد شد.

نوشته شده در یکشنبه نهم بهمن 1384ساعت 11:15 توسط مهدی | |
عبادتگران كشتي شكسته
يك كشتي در يك سفر دريايي در ميان طوفان در دريا شكست و غرق شد و تنها دو مرد توانستند نجات يابند و به جزيره كوچكي شنا كنند.
دو نجات يافته نمي دانستند چه كاري بايد كنند اما هردو موافق بودند كه چاره اي جز دعا كردن ندارند.  به هر حال براي اينكه بفهمند كه كدام يك از آنها نزد خدا محبوبترند و دعاي كدام يك مستجاب مي شود آنها تصميم گرفتند تا آن  سرزمين را به دوقسمت تقسيم كنند و هر كدام در يك بخش درست در خلاف يكديگر بمانند.
نخستين چيزي كه آنها از خدا خواستند غذا بود. صبح روز بعد مرد اول ميوه اي را كه بر روي درختي روييده بود در آن قسمتي كه او اقامت مي كرد ديد و مرد مي تونست اونو بخورهاما سرزمين مرد دوم زمين لم يزرع بود.
هفته بعد مرد اول تنها بود و تصميم گرفت كه از خدا طلب يك همسر كند. روز بعد كشتي ديگري شكست و غرق شد و تنها نجات يافته آن يك زن بود كه به بخشي كه آن مرد قرار داشت شنا كرد. در سمت ديگر مرد دوم هيچ چيز نداشت.
بزودي مرد اول از خداوند طلب خانه، لباس و غذا بيشتري نمود. در روز بعد مثل اينكه جادو شده باشه همه چيزهايي كه خواسته بود به او داده شد. اگر چه مرد دوم هنوز هيچ چيز نداشت.
سرانجام مرد اول از خدا طلب يك كشتي نمود تا او و همسرش آن جزيره را ترك كنند. صبح روز بعد مرد يك كشتي كه در سمت او در كناره جزيره لنگر انداخته بود را يافت.  مرد با همسرش سوار كشتي شد و تصميم گرفت مرد دوم را در جزيره ترك كند.
او فكر كرد كه مرد ديگر شايسته دريافت نعمتهاي الهي نيست. از آنجاييكه هيچ كدام از درخواستهاي او از پروردگار پاسخ داده نشده بود.
هنگامي كه كشتي آماده ترك جزيره بود مرد اول صدايي غرش وار از آسمانها شنيد :" چرا همراه خود را در جزيره ترك مي كني؟"
 مرد اول پاسخ داد "نعمتهاي تنها براي خودم هست چون كه من تنها كسي بودم كه براي آنها دعا  و طلب كردم دعا هاي او مستجاب نشد و سزاوار هيچ كدام نيست "
آن صدا مرد را سر زنش كرد :"تو اشتباه مي كني او تنها كسي بود كه من دعاهايش را مستجاب كردم وگرنه  تو هيچكدام از نعمتهاي مرا دريافت نمي كردي"
مرد از آن صدا پرسيد " به من بگو كه او چه دعايي كرد كه من بايد بدهكارش باشم؟"
" او دعا كرد كه همه دعاهاي تو مستجاب شود"
 .ما هممون مي دونيم كه نعمتهاي ما تنها ميوه هايي نيست كه برايش دعا مي كنيم يلكه اونها دعاهاي ديگران هست براي ما.

شاد باشيد
نوشته شده در یکشنبه نهم بهمن 1384ساعت 11:7 توسط مهدی | |
مواظب باشيد رو يا هايتان را ندزدند

دوستي به نام "مونتي رابرتز" دارم، كه صاحب يك مرتع پرورش اسب در سان سيدرو است. بار آخري كه آنجا بودم پس از معرفي كردن من به مهمانان گفت: "بگذاريد بهتان بگويم چرا به جك اجازه ميدهم از خانه ام استفاده كند. داستانش به مرد جواني بر ميگردد. او پسريك مربي اسب بود كه از اصطبلي به اصطبل ديگر و از مزرعه اي به مزرعه ديگر ميرفت و اسب پرورش ميداد. به همين خاطر تحصيلات دبيرستاني پسر مدام با وقفه مواجه ميشد. يك روز در مدرسه از پسر خواستند در مورد اينكه دوست دارد در آينده چه كاره شود بنويسد. آن شب او اهداف زندگي اش و اين كه ميخواهد صاحب يك مرتع پرورش اسب شود را در هفت صفحه شرح داد. او روياهايش را با جزييات بسيار دقيقي توضيح داد و حتي نقشه اي از يك مرتع 50 هكتاري كشيد و جاي تمام ساختمانها ، اصطبلها و زمين هاي تمرين را روي آن مشخص كرد. سپس نقشه دقيقي از يك خانه 1000 متري كشيد كه در همان مرتع واقع ميشد. او با جان ودل روي اين پروژه كار كرد وروز بعد آن را به معلمش تحويل داد. دو روز بعد وقتي برگه هايش را تحويل گرفت روي صفحه اول نوشته شده بود:"بسيار بد. بعد از كلاس بيا با هم صحبت كنيم."

پسر رويايي داستان ما پس از كلاس سراغ معلم رفت و از او پرسيد:" براي چه روي برگه ام نوشته بوديد بسيار بد؟" معلم گفت:"چون رويايي دست نيافتني از پسركي جوان بود. تو پولي نداري. از خانواده اي سرگردان و بي خانمان هستي و هيچ پشت و پناهي هم نداري. تملك مرتع پرورش اسب پول زيادي مي خواهد. بايد پول زيادي بابت خريد زمين پرداخت كني و براي خريد اسب هاي اصيل كه بتواني از زاد و ولد آنها اسب پرورش بدهي هم به پول نياز داري ضمن اينكه براي بناي اصطبل و ساختمان ها هم مبالغ هنگفتي بايد پول هزينه كني همانطور كه ميبيني هرگز نخواهي توانست چنين كاري بكني." و بعد اضافه كرد:" فرصت ديگري به تو ميدهم اگر در مورد هدف دستيافتني تري بنويسي نمره ات را تغيير ميدهم."

پسر به خانه برگشت و در مورد صحبت هاي معلمش فكر كرد. در نهايت سراغ پدرش رفت و از او پرسيد بهتر است چه كار كند؟ پدرش گفت:" ببين، پسرم تو بايد خودت در اين مورد تصميم بگيري هر چند كه فكر ميكنم اين تصميم گيري براي آينده ات بسيار مهم باش."

سرانجام پس از يك هفته فكر كردن پسر همان اوراق را به معلم باز گرداند و هيچ تغييري در آنها ايجاد نكرد فقط روي يك برگه نوشت:" شما ميتوانيد نمره بدي برايم منظور كنيدولي من ترجيح ميدهم رويايم را حفظ كنم." و آن را به همراه ورقه ها به معلمش تحويل داد.

سپس مونتي، رو به حضار كرد و گفت:" اين داستان را برايتان تعريف كردم چون شما هم اكنون در خانه 1000 متري من وسط يك مرتع 50 هكتاري قرار داريد. من هنوز اوراق مدرسه ام را حفظ كرده ام ميتوانيد قاب شده آنها را روي شومينه ببينيد." سپس ادامه داد:" بهترين قسمت داستان تابستان سال پيش اتفاق افتاد كه همان معلم 30 دانش آموز را براي يك اردوي يك هفته اي به مرتعم آورد. وقتي داشتند مي رفتند رو به من كرد و كفت:" راستش مونتي، الان ميفهمم زماني كه معلمتان بودم بعضي وقتها روياهاي شاگردانم را ميدزديدم. طي آن سالها روياهاي بسياري از بچه ها دزديدم ولي خوشبختانه تو آنقدر سرسخت بودي كه تسليم نشوي."

اجازه ندهيد كسي روياهايتان را بدزدد، دنبال روياهايتان باشيد مهم نيست چه پيش مي آيد.

 

نوشته شده در یکشنبه نهم بهمن 1384ساعت 11:2 توسط مهدی | |
نابغه درون خود را رها کنيد

 

حیوانات به سادگی به ما نشان می دهند که چطور می توان محدودیتهای ذهنی تحمیل شده را پذیرفت . کک, فیل و دلفین مثالهای خوبی هستند

ککها حیوانات کوچک جالبی هستند آنها گاز می گیرند و خیلی خوب می پرند آنها به نسبت قدشان قهرمان پرش ارتفاع هستند

اگر یک کک را در ظرفی قرار دهیم از آن بیرون می پرد . پس از مدتی روی ظرف را سرپوش می گذاریم تا ببینیم چه اتفاقی رخ می دهد . کک می پرد و سرش به در ظرف می خورد و با کمی سر درد پایین می آید . دوباره می پرد و همان اتفاق می افتد . این کار مدتی تکرار می شود . سر انجام در ظرف را بر می داریم کک دوباره می پرد ولی فقط تا همان ارتفاع سرپوش برداشته شده درست است که محدودیت فیزیکی رفع شده است ولی کک فکر می کند این محدودیت همچنان ادامه دارد

فیلها را می توان با محدودیت ذهنی کنترل کرد . پای فیلهای سیرک را در مواقعی که نمایش نمی دهند می بندند . بچه فیلها را با طنابهای بلند و فیلهای بزرگ را با طنابهای کوتاه به نظر می آید که باید بر عکس باشد زیرا فیلهای پرقدرت به سادگی می توانند میخ طنابها را از زمین بیرون بکشند ولی این کار را نمی کنند علت این است که آنها  در بچگی طنابهای بلند را کشیده اند و سعی کرده اند خود را خلاص کنند . سرانجام روزی تسلیم شده دست از این کار کشیده اند

از آن پس آنها تا انتهای طناب می روند و می ایستند آنها این محدودیت را پذیرفته اند

دکترادن رایل یک فیلم آموزشی در مورد محدودیتهای تحمیلی تهیه کرده است . نام این فیلم  می توانید بر خود غلبه کنید است در این فیلم یک نوع دلفین در تانک بزرگی از آب قرار می گیرد نوعی ماهی که غذای مورد علاقه دلفین است نیز در تانک ریخته می شود . دلفین به سرعت ماهیها را می خورد . دلفین که گرسنه می شود تعدادی ماهی دیگر داخل تانک قرار می گیرند ولی این بار در ظروف شیشه ای دلفین به سمت آنها می آید ولی هر بار پس از برخورد با محافظ شیشه ای به عقب رانده می شود پس از مدتی دلفین از حمله دست می کشد و وجود ماهیها را ندیده می گیرد . محافظ شیشه ای برداشته می شود و ماهیها در داخل تانک به حرکت در می آیند آیا می دانید چه اتفاقی می افتد ؟ دلفین از گرسنگی می میرد غذای مورد علاقه او در اطرافش فراوان است ولی محدودیتی که دلفین پذیرفته است او را از گرسنگی می کشد . ما دلفین نیستیم فیل و کک هم نیستیم ولی می توانیم از این آزمایشات درس بگیریم زیرا ما هم محدودیت هایی را می پذیریم که واقعی نیستند به ما می گویند یا ما به خود می گوییم نمی توان فلان کار را و بهمان کار را انجام داد و این برای ما یک واقعیت می شود محدودیت ذهنی به محدودیتی واقعی تبدیل می شود و به همان مستحکمی . چه مقدار از آنچه ما واقعیت می پنداریم واقعیت نیست بلکه پذیرش ماست

نوشته شده در یکشنبه نهم بهمن 1384ساعت 10:58 توسط مهدی | |
 

 

 

 

براي خوشبخت زيستن بايد موقعيت هاي مناسب ايجاد كنيم نه اينكه در انتظار آن باشيم : بيكن 

بودا : هيچ كس جز خود ما مسئول بدبختي و خوشبختي هاي ما نيست

ابراهام لينكلن : هر كاري را كه تصميم به انجام آن گرفتيد , نصف آن را انجام داده ايد

ناپلئون : خونسردي بزرگ ترين صفت يك فرمانده است

ولتر : كسي كه از مرگ ميترسد از زندگي هم ميترسد

ون گوك : كسي كه رحم و محبت مي آفريند , زندگي خلق ميكند

كنفسيوس : به جاي اين كه به تاريكي لعنت بفرستيد , يك شمع روشن كنيد

ناپلئون : بهترين شكل حكمراني , سلطنت بر قلوب است

گاندي : شايد ثمره كلام دلنشين را كه امروز بر زبان مي آوريد فردا بچشيد

ابراهام لينكلن : تنها شجاعت گام نهادن در راه باعث مي شود تا راه خود را بنمايد

سعدي : دل دوستان آزردن , مراد دشمنان برآوردن است

ويلبر رايت : آينده را قضا و قدر مي سازد و اميد و تلاش تو آن را مي گذراند

مثل چيني : هر سفر هزار فرسنگي با يك گام شروع مي شود

مثل بلژيكي : دشوارترين قدم , همان قدم اول است

ناپلئون : شجاعت حقيقي در غلبه بر سختي هاي زندگي است

افلاطون : ناتوان ترين مردم آن كسي است كه نتواند راز را نگه دارد

بيكن : براي خوشبخت زيستن بايد موقعيت هاي مناسب ايجاد كنيم نه اينكه در انتظار آن باشيم

آندره ژيد : بكوش عظمت در نگاه تو باشد نه آن چه بدان مي نگري

لابروير : براي كسي كه آهسته و پيوسته راه مي رود هيچ راهي دور نيست

ديل كارنگي : عظمت مردان بزرگ از طرز رفتارشان با مردمان كوچك آشكار مي شود

آبراهام لينكلن : درجه سعادت اشخاص به ميل خود آنها بستگي دارد

منتسكيو : انسان مانند رودخانه است , هر چه عميق تر باشد آرام تر و متواضع تر است

بزرگمهر : تقدير , ارباب مردمان ترسوست و برده مردمان شجاع

ناپلئون : نا اميدي نخستين گامي است كه شخص به سوي گور برمي دارد

حقيقت تلخ بهتر از دروغ شيرين است : مثل آفريقايي  

شكسپير : غرور , روشن ترين نشانه بلاهت است

برناردشاو : مردي كه در نبرد زندگي مي خندد قابل ستايش است

كارلايل : هر كار بزرگ در آغاز محال به نظر ميرسد

ناپلئون : مقصرترين مردم كساني هستند كه روح مايوس دارند

 گوته: كسي كه داراي عزم راسخ باشد جهان را مطابق ميل خود عوض مي كند

ناپلئون : بين پيروزي و شكست يك قدم بيشتر فاصله نيست

 

 

نوشته شده در یکشنبه نهم بهمن 1384ساعت 10:51 توسط مهدی | |
چقدر به رفیقت کمک می کنی؟

چند سال پیش در جریان بازی های پارالمپیک(المپیک معلولین) در شهر سیاتل آمریکا 9 نفر از شرکت کنندگان دو 100مترپشت خط آغاز مسابقه قرار گرفتند

همه این 9نفر افرادی بودند که ما آن ها را عقب مانده ذهنی وجسمی می خوانیم آن ها با شنیدن صدای تپانچه حرکت کردند.بدیهی است که آن ها هرگز قادر به دویدن با سرعت نبودند وحتی نمی توانستند به سرعت قدم بر دارند بلکه هر یک به نوبه خود با تلاش فراوان می کوشید تا مسیر مسابقه را طی کرده و برنده مدال پارالمپیک شود

ناگهان در بین راهمچ پای یکی از شرکت کنندگان پیچ خورد این دختر یکی دو تا غلت روی زمین خورد و به گریه افتاد

هشت نفر دیگر صدای گریه اورا شنیدند،آن ها ایستادند،سپس همه به عقب بازگشتند و به طرف او رفتند

یکی از آن ها که مبتلا به سندروم داون(عقب ماندگی شدید جسمی و روانی) بود

او خم شد و دختر گریان را بوسید و گفتاین دردت رو تسکین می ده».سپس هر 9 نفر بازو در بازوی هم انداختند و خود را قدم زنان به خط پایان رساندند

در واقع همه آن ها اول شدند.تمام جمعیت ورزشگاه به پا خاستند و 10 دقیقه برای آن ها کف زدند

نوشته شده در یکشنبه نهم بهمن 1384ساعت 10:37 توسط مهدی | |
آخرين نوشته ها
باور ها
پدر
هر شب يك دعا كن
تلاش کنید
عشق را امتحان كن!
خدایا کفر نمی‌گویم
سخن بزرگان
سخن بزرگان
داستان کوتاه
ای کاش!!!
بیاموزیم که ...
جملات کوتاه ولی عمیق
دکتر شریعتی
واقعيات علمي
تـصـمیم گـرفـت زنـده بـمـانـد
كلامي از بزرگان
رسیدن به کمال
جملات قصار 2
خواندنی
مادر
اهمیتی ندارد که از کدامین نقطه آغاز می کنی , مهم آن است که آن را کجا به پایان می بری