تبليغاتX
*** كسي را كه اميدوار است هيچگاه نا اميد نكن شايد اميد تنها دارايي او باشد*** ×××امید ابدي×××
درباره وبلاگ
با سلام
اگر نزديك گل سرخي معطر يا راسويي بدبو قرار گيريد، بعيداست از آن تاثير نپذيريد، لذا بهتر است با انسانهايي همچون گل سرخ معاشرت كنيد. حتي با آوردن نام ميوه اي ترش در ذهن، بزاق دهان تراوش مي كند پس به فكرهاي خود توجه كرده و هر چيزي را به درون ذهن خود راه ندهيد.

با چنان عشقي زندگي كن كه حتي اگر بنا به تصادف به دوزخ افتادي... خود شيطان تو را به بهشت باز گرداند
منوي اصلي
صفحه نخست
نوشته هاي پيشين
خانگي سازي
ذخيره كردن صفحه
اضافه به علاقه منديها
لينكدوني
بيا تا قدر يکديگر بدانيم/ليلا
پسر کهکشاني/آرين
دالان بهشت/شيدوش
فرياد/نسترن
پیچک در آرزوی اوج/راضيه
تا خدا هست.../مينا
بهانه هايي براي بودن/نسرين
زنده هستم /سارا
کوچه/شادي
رقص اشک/امير
کالسکه/ايمان
دختر آتش/آتوسا
سایت مذهبی/احسان
رازه زرا خوشگله/رزا
بازي سرنوشت /يکتا
زندگي تازه /شادي
یک نیاز عاشـــــــقانه/سميرا
پرسپوليس/الهام
مذهبي/حميد
دکه بلاگفا
آخرين نوشته ها
اردیبهشت 1388 اسفند 1387 بهمن 1387 دی 1387 آذر 1387 مهر 1387 شهریور 1387 مرداد 1387 تیر 1387 خرداد 1387 اردیبهشت 1387 فروردین 1387 اسفند 1386 بهمن 1386 دی 1386 آذر 1386 آبان 1386 مهر 1386 شهریور 1386 مرداد 1386 تیر 1386 خرداد 1386 اردیبهشت 1386 فروردین 1386 اسفند 1385 بهمن 1385 دی 1385 آذر 1385 آبان 1385 مهر 1385 شهریور 1385 مرداد 1385 تیر 1385 خرداد 1385 اردیبهشت 1385 فروردین 1385 اسفند 1384 بهمن 1384 دی 1384
پيوندهاي روزانه
مرکز جهانی اطلاع رسانی آل البیت
اخبار و اطلاعات پزشکي
درباره وبلاگ نويسي
تبيان
مقالات علمي
پارسيان
سازمان هواشناسي كشور
ايران خودرو
سايپا
پايگاه اطلاع رساني هواپيمايي
روزنامه هاي جهان
روزنامه ايران
روزنامه همشهري
واحد خبري فارس
خبرگزاري BBC
خبرگزاري CNN
واحد مركزي خبر
خبرگزاري ايرنا
مفاتيح الجنان
پيوندهاي ديگر
نظرسنجي
آمار وبلاگ
آمار بازديدکنندگان
لوگوي وبلاگ
پسر اینترنتی
طراح قالب
نقش رنگها در بهبود بخشيدن به زندگي
 

تا به حال شده است براي اين كه احساس آرامش بيشتري كنيد خودتان را بين ملحفه هاي سبزرنگ بپيچانيد تا به خواب رويد؟
آيا برايتان پيش آمده هنگام انجام يك مصاحبه شغلي لباسي به رنگ قرمز بپوشيد و آن را عامل موفقيت خود بدانيد؟
آيا رنگهايي كه در لباس و دكوراسيون خانه شما به كار رفته اند مي توانند رفتار و سطح انرژي يا زندگي شما را بهبود بخشند؟ مي توانيد امتحان كنيد:

 

سبز ليمويي:
پوشيدن لباسي به اين رنگ يا استفاده از آن در تزيين و دکوراسيون منزل مي تواند توانايي منطقي و پيگير بودن شما را بيفزايد.
سبز ليمويي به شما اين امکان را مي دهد که بفهميد براي پيشرفت بيشتر خود به چه چيزي نياز داريد.

 

سبز:
لباس يا دکوراسيون سبزرنگ کمک مي کند احساس نزديکي بيشتري با طبيعت داشته باشيد و نيز باعث مي شود به ديگران احساس راحتي و آرامش بيشتري ببخشيد.
استفاده از اين رنگ همانند يک خاک حاصلخيز باعث مي شود دنيايي پربار براي شما به وجود آيد. طبيعت ذاتي اين رنگ که نوعي توازن و تعادل در خود دارد، شما را تشويق مي کند به نجواي درون خود گوش دهيد و بفهميد براي اين که شما و ديگران از احساس راحتي بيشتري برخوردار باشيد به چه چيزي نياز داريد.

 

سبز كله اردكي:
اين رنگ توانايي شما را در قدرت انتقال فکر افزايش مي دهد. همچنين باعث مي شود سياست بيشتري در زندگي تان داشته باشيد.
استفاده از اين رنگ که نوعي آبي آميخته با سبز است به شما اين باور را القا مي کند که مي توانيد با دست خود آينده اي دلخواه بسازيد.

 

آبي:
لباس و آرايش آبي رنگ ، شما را بيشتر رويايي مي کند و الهامات شما را افزايش مي دهد. اين رنگ بسيار آرامش بخش بوده و باعث متمرکز شدن افکارتان مي شود.
اثر آرامش بخش اين رنگ باعث مي شود برنامه ها و افکار مغشوش از ذهنتان خارج شوند و روياها و اهدافتان نظم و ترتيب بيشتري بگيرند.

 

نيلي:
رنگ لباس يا تزيينات و آرايشي که به رنگ نيلي باشد مي تواند قدرت خطرپذيري شما را افزايش دهد. نيلي اعتماد به نفس بيشتري به شما مي دهد تا به نقشه هايي که در سر مي پرورانيد جامه عمل بپوشانيد.
استفاده از رنگ نيلي که نوعي آبي آميخته با قرمز است ، کمک مي کند آينده اي خوب و برنامه ريزي شده را براي خودتان ايجاد کنيد.
اين رنگ به شما کمک مي کند دلواپسي هايتان را به کارهايي مثبت تبديل کنيد.

 

بنفش:
رنگ بنفش بر خيالپردازي شما مي افزايد و کمک مي کند احساس قدرت و اختيار بيشتري کنيد.اين رنگ همچنين سبب تقويت کردن عمق احساسات شما مي شود و شما را صاحب اراده اي مصمم تر مي کند و توانايي تان را در ارائه راهبردهاي جديد در زندگي افزايش مي دهد.

 

بنفش تيره:
اين رنگ اشتياق و خوشبيني شما را افزايش مي دهد. استفاده از اين رنگ به شما الهام مي کند بايد کاري جديد را آغاز کنيد.
اگر لباسي به اين رنگ بپوشيد يا در دکور منزلتان از اين رنگ بهره گيريد بد گماني شما را کاهش مي دهد و فرصتهاي جديدي را براي شما مي گشايد.

 

قرمز:
لباس و آرايش قرمزرنگ شما را بيشتر اهل عمل مي کند و پرمايه و مبتکر مي سازد. استفاده از قرمز آتشين به شما علم و قدرت اين را مي دهد که حرف دلتان را براحتي بزنيد و آنچه را دوست داريد به دنيا بگوييد.

 

نارنجي پررنگ:
استفاده از اين رنگ در لباس و دکور منزلتان کمک مي کند به شخصيت خود احترام بيشتري بگذاريد. نارنجي پررنگ شما را تشويق مي کند تا خودتان را قبول داشته باشيد و آنها را که دوستشان داريد، تحسين کنيد.

 

نارنجي:
رنگ نارنجي به شما احساس شهامت و بيباکي مي دهد. اين رنگ که گرمترين رنگ اتمسفر است نظم و ترتيبي را که نياز داريد تا انتظارات غيرواقعي را از خود دور کنيد به شما مي بخشد.

 

طلايي:
استفاده از رنگ طلايي در لباس و آرايش يا وسايل منزل باعث مي شود احساسات و سرزندگي شما بيدار شود. استفاده از رنگ طلايي به شما نيرويي مي بخشد تا آن چيزي را که باعث خرسندي و رضايت خاطرتان مي شود، پيدا کنيد.

 

زرد:
رنگ زرد باعث مي شود ذهنتان بيشتر باز شود. استفاده از رنگ زرد که روشن ترين رنگ در طيف است ذهني سيال تر و بازتر را براي شما خلق مي کند.
اين رنگ سبب مي شود نقطه نظرات ديگران را بهتر بفهميد و سياست بيشتري در زندگي خود اعمال کنيد.

 

سياه:
استفاده از اين رنگ باعث مي شود توانايي بيشتري در تمرکز کردن داشته باشيد. استفاده از رنگ مشکي ، يعني غيبت نور، ناشناخته ها را به شما نشان مي دهد.
در تاريکي ، افکار شما باطني و دروني شده و بهتر مي توانيد برروان و احساسات درست خود تمرکز کنيد.

 

قهوه اي:
لباس قهوه اي رنگ يا اتاقي که به اين رنگ تزيين شده باشد، آگاهي و هوشياري شما را افزايش مي دهد. اين رنگ به شما کمک مي کند واقعيت هر موقعيتي را بهتر دريابيد و بدانيد چه چيزي براي شما بهترين خواهد بود.

 

سفيد:
لباس يا دکوراسيون سفيدرنگ قدرت تحليل شما را افزايش مي دهد. استفاده از رنگ سفيد که اصل همه رنگهاست ، به شما احساس آزادي و رهايي بيشتري مي بخشد.
اين رنگ هر موقعيت يا ارتباطي را که باعث مي شود بتوانيد از حل مشکلاتتان برآييد براي شما روشن مي کند.

 

 

نوشته شده در یکشنبه یازدهم دی 1384ساعت 10:0 توسط مهدی | |
نكاتي در مورد مديريت بر خويشتن

يادم باشد حرفي نزنم كه به كسي بر بخورد

نگاهي نكنم كه دل كسي بلرزد

خطي ننويسم كه آزار دهد كسي را

يادم باشد كه روز و روزگار خوش است

وتنها دل ما دل نيست

يادم باشد جواب كين را با كمتر از مهر و جواب

دو رنگي را با كمتر از صداقت ندهم

يادم باشد بايد در برابر فريادها سكوت كنم

و براي سياهي ها نور بپاشم

يادم باشد از چشمه درسِِ خروش بگيرم

و از آسمان درسِ پـاك زيستن

يادم باشد سنگ خيلي تنهاست...

يادم باشد بايد با سنگ هم لطيف رفتار كنم مبادا دل تنگش بشكند

يادم باشد براي درس گرفتن و درس دادن به دنيا آمده ام ... نه براي تكرار اشتباهات گذشتگان

يادم باشد زندگي را دوست دارم

يادم باشد هر گاه ارزش زندگي يادم رفت در چشمان حيوان بي زباني كه به سوي قربانگاه مي رود

زل بزنم تا به مفهوم بودن پي ببرم

يادم باشد مي توان با گوش سپردن به آواز شبانه ي دوره گردی كه از سازش عشق مي بارد به اسرار عشق پي برد و زنده شد

يادم باشد معجزه قاصدكها را باور داشته باشم

يادم باشد گره تنهايي و دلتنگي هر كس فقط به دست دل خودش باز مي شود

يادم باشد هيچگاه لرزيدن دلم را پنهان نكنم تا تنها نمانم

يادم باشد هيچگاه از راستي نترسم و نترسانم

يادم باشد از بچه ها ميتوان خيلی چيزها آموخت

يادم باشد پاکی کودکيم را از دست ندهم

يادم باشد زمان بهترين استاد است

يادم باشد قبل از هر کار با انگشت به پيشانيم بزنم  تا بعدا با مشت بر فرقم نکوبم

يادم باشد با کسی انقدر صميمی نشوم شايد روزی دشمنم شود

يادم باشد با کسی دشمنی نکنم  شايد روزی دوستم شود

يادم باشد قلب کسی را نشکنم

يادم باشد زندگی ارزش غصه خوردن ندارد

يادم باشد پلهای پشت سرم را ويران نکنم

يادم باشد اميد کسی را از او نگيرم شايد تنها چيزيست که دارد

يادم باشد که عشق کيميای زندگيست

يادم باشد كه ادمها همه ارزشمند اند و همه مي تونند مهربان و دلسوز باشند

يادم باشد زنده ام و اشرف مخلوقات

 

 

نوشته شده در شنبه دهم دی 1384ساعت 18:11 توسط مهدی | |
نگذار زنجير عشق به تو ختم بشه!!

 

يک روز بعد ازظهر وقتی که با ماشين پونتياکش می کوبيد که بره خونه

زن مسنی ديد که اونو متوقف کرد. ماشين مرسدسش پنچر بود.

او می تونست ببينه که اون زن ترسيده و بيرون توی برفها ايستاده تا اينکه بهش گفت:

" خانم من اومدم که کمکتون کنم در ضمن من جو هستم."

زن گفت: " من از سن لوئيز ميام,  و فقط از اينجا رد مي شدم.

بايستی صدتا ماشين ديده باشم که از کنارم رد شدن¸و اين واقعا لطف شما بود."

وقتی که او لاستيک رو عوض کرد و درب صندوق عقب رو بست و آماده شد

که بره,  زن پرسيد:" من چقدر بايد بپردازم؟"  و او به زن چنين گفت:

" شما هيچ بدهی به من نداريد. من هم در اين چنين شرايطی بوده ام. و روزی  يکنفر

هم به من کمک کرد¸همونطور که من به شما کمک کردم. اگر تو واقعا می خواهی

که بدهيت رو به من بپردازی¸بايد اين کار رو بکنی. نگذار زنجير عشق به تو ختم بشه!"

چند مايل جلوتر¸زن کافه کوچکی رو ديد و رفت تو تا چيزی بخوره و بعد راهشو ادامه بده¸

ولی نتونست بی توجه از لبخند شيرين  زن پيشخدمتی بگذره که می بايست هشت ماهه باردار باشه و از خستگی روی پا بند نبود. .

او داستان زندگی پيشخدمت  رو نمی دانست¸واحتمالا هيچ گاه هم  نخواهد فهميد.

وقتی که پيشخدمت رفت تا بقيه صد دلار شو بياره¸زن از در بيرون رفته بود¸

درحاليکه بر روی دستمال سفره اين يادداشت رو باقی گذاشت.

اشک در چشمان پيشخدمت جمع شده بود¸وقتی که نوشته زن رو می خوند:

" شما هيچ بدهی به من نداريد. من هم در اين چنين شرايطی بوده ام. و روزی  يکنفر

هم به من کمک کرد¸همونطور که من به شما کمک کردم. اگر تو واقعا می خواهی

که بدهيت رو به من بپردازی¸بايد این کار رو بکنی. نگذار زنجير عشق به تو ختم بشه!"

اونشب وقتی که زن پيشخدمت از سرکار به خونه رفت¸به تختخواب رفت.

در حاليکه به اون پول و يادداشت زن فکر می کرد.

وقتی که شوهرش دراز کشيد تا بخوابه به آرومی و نرمی به گوشش گفت:

" همه چيز داره درست ميشه دوستت دارم¸جو!"
نوشته شده در شنبه دهم دی 1384ساعت 18:8 توسط مهدی | |
نكات زندگي

  

نكات زندگي :


1- هرگز در خشم دست به عمل نزن .
2- به ديگران فرصتي دوباره بده اما نه سه باره .
3- چيزهاي كم اهميت رو تشخيص بده و آنها را ناديده بگير
.
4- وضع و حالت خوبي داشته باش.هدفمند و با اعتماد به نفس وارد اتاق شو
.
5- مواظب سرعتت باش .
6- بگذار ديگران در چه مورد ايستادگي ميكني و در چه مورد ايستادگي نخواهي كرد
7- حال و هواي بچگي رو رها نكن .
8- پيش از يافتن شغل تازه از شغلت استعفا نكن .
9- مردم را به قدر قلبشان اندازه بگير نه به قدر حساب بانكي شان .

10- مثل پر شورترين و مثبت ترين كسي شو كه ميشناسي .
11- عاشق پيشه باش .
12- بهترين دوست همسرت باش .
13- وقتت رو تلف ماتم گرفتن براي اشتباهات گذشته نكن از آن درس بگير و بگذر .
14- به جز مواردي كه مربوط به مرگ و زندگي است همواره خود را رها كن و آسوده باش .
15- گوشت قرمز كم بخور .
16- به طرز ارضاء نشدني كنجكاو باش و از كلمه چرا زياد استفاده كن .
17- وقتي از تو تعريف ميكنند بك متشكر صميمانه بهترين پاسخ است .
18- به كسي غبطه نخور .

19- اجازه نده تلفن مزاحم لحظات همه بشود .
20- كاري را انتخاب كن كه با ارزشهاي تو هماهنگ باشد .
21- هرگز در هنگام گرسنگي به خريد مواد غذايي نرو چرا كه اضافه بر احتياج خريد خواهي كرد .
22- هر كاري از دستت بر ميآيد براي كارفرمايت انجام بده .
23- براي همه موجودات زنده احترام قائل باش .
24- بازنده خوبي باش .
25- از هر چه داري استفاده كن و نگذار در اثر بلا استفاده ماندن بپوسد

نوشته شده در شنبه دهم دی 1384ساعت 17:20 توسط مهدی | |
چند حكايت از پائولوكوئيلو

شهسواري به دوستش گفت: بيا به كوهي كه خدا آنجا زندگي مي كند برويم.ميخواهم ثابت كنم كه او

فقط بلد است به ما دستور بدهد، وهيچ كاري براي خلاص كردن ما از زير بار مشقات نمي كند

ديگري گفت:موافقم .اما من براي ثابت كردن ايمانم مي آيم

وقتي به قله رسيد ند ، شب شده بود. در تاريكي صدايي شنيدند:سنگهاي اطرافتان را بار اسبانتان كنيد وآنها

را پايين ببريد

شهسوار اولي گفت: مي بيني؟ بعداز چنين صعودي ،از ما مي خواهد كه بار سنگين تري را حمل كنيم.محال است كه اطاعت كنم

ديگري به دستور عمل كرد. وقتي به دامنه كوه رسيد، هنگام طلوع بود و انوار خورشيد، سنگهايي را كه شهسوار مومن با خود آورده بود،روشن كرد. آنها خالص ترين الماس ها بودند.

مرشدمي گويد:تصميمات خدا مرموزند،اما همواره به نفع ما هستند

رام كنندگان حيوانات سيرك براي مطيع كردن فيلها از ترفند ساده اي استفاده مي كنند.زماني كه حيوان هنوز بچه است، يكي از پاهاي او را به تنه درختي مي بندند. حيوان جوان هر چه تلاش مي كند نمي تواند خود را از بند خلاص كند اندك اندك اي عقيده كه تنه درخت خيلي قوي تر از اوست در فكرش شكل مي گيرد.وقتي حيوان بالغ و نيرومند شد ،كافي است شخصي نخي را به دور پاي فيل ببندد و سر ديگرش را به شاخه اي گره بزند. فيل براي رها كردن خود تلاشي نخواهد كرد

پاي ما نيز ، همچون فيلها،اغلب با رشته هاي ضعيف و شكننده اي بسته شده است ، اما از آنجا كه از بچگي قدرت تنه درخت را باور كرده ايم، به خود جرات تلاش كردن نمي دهيم،

 غافل از اينكه براي به دست آوردن آزادي ، يك عمل جسورانه كافيست

مردي زير باران از دهكده كوچكي مي گذشت . خانه اي ديد كه داشت مي سوخت و مردي را ديد كه وسط شعله ها در اتاق نشيمن نشسته بود

مسافر فرياد زد : هي،خانه ات آتش گرفته است! مرد جواب داد : ميدانم

مسافر گفت:پس چرا بيرون نمي آيي؟

مرد گفت:آخر بيرون باران مي آيد . مادرم هميشه مي گفت اگر زير باران بروي ، سينه پهلو ميكني

زائوچي در مورد اين داستان مي گويد :

خردمند كسي است كه وقتي مجبور شود بتواند موقعيتش را ترك کتد 

مردي در نمايشگاهي گلدان مي فروخت . زني نزديك شد و اجناس او را بررسي كرد . بعضي ها بدون تزيين بودند، اما بعضي ها هم طرحهاي ظريفي داشتند

زن قيمت گلدانها را پرسيد و شگفت زده دريافت كه قيمت همه آنها يكي است

او پرسيد:چرا گلدانهاي نقش دار و گلدانهاي ساده يك قيمت هستند ؟چرا براي گلداني كه  وقت و زحمت بيشتري برده است ، همان پول گلدان ساده را مي گيري؟

فروشنده گفت: من هنرمندم .

 قيمت گلداني را كه ساخته ام مي گيرم. زيبايي رايگان است

نوشته شده در شنبه دهم دی 1384ساعت 17:10 توسط مهدی | |
« ميخهاي روي ديوار »

« ميخهاي روي ديوار »

 

پسر بچه اي بود كه اخلاق خوبي نداشت. پدرش جعبه اي ميخ به او داد و گفت هربار كه عصباني ميشود بايد ميخ به ديوار بكوبد.

روز اول پسربچه 37 ميخ به ديوار كوبيد. طي چند هفته بعد ، همان طور كه ياد ميگرفت چگونه عصبانيتش را كنترل كند ، تعداد ميخهاي كوبيده شده به ديوار كمتر ميشد. او فهميد كه مهار كردن عصباتش آسانتر از كوبيدن ميخها به ديوار است...

او اين نكته را به پدرش گفت و پدر هم پيشنهاد كرد كه از اين به بعد ، هر روز ميتواند عصبانيتش را مهار كند ، يكي از ميخها را از ديوار بيرون آورد.

روزها گذشت و پسر بچه سرانجام توانست به پدرش بگويد كه تمام ميخها را از ديوار بيرون آورده است. پدر دست پس بچه را گرفت و به كنار ديوار برد و گفت:« پسرم! تو كار خوبي انجام دادي. اما به سوراخهاي ديوار نگاه كن. ديوار هرگز مثل گذشته اش نميشود. وقتي تو در هنگام عصبانيت حرفهاي بدي ميزني ، آن حرفها هم چنين آثاري به جاي ميگذارند. تو ميتواني چاقويي در دل انساني فرو كني و آن را بيرون آوردي. اما هزاران بار عذر خواهي هم فايده ندارد؛ آن زخم سر جايش است. زخم زبان هم به اندازه زخم زبان هم به اندازه زخم چاقو دردناك است

 

 

نوشته شده در دوشنبه پنجم دی 1384ساعت 17:59 توسط مهدی | |
« فرشته ي يك كودك »

« فرشته ي يك كودك »

 

كودكي آماده تولد بود. نزد خدا رفت و از او پرسيد:« ميگويند فردا شما مرا به زمين ميفرستيد؛ اما من به اين كوچكي و بدون هيچ كمكي چگونه ميتوانم براي زندگي به آنجا بروم؟»

خداوند پاسخ داد:« از ميان بسياري ازفرشتگان، من يكي را براي تو در نظرگرفته ام. هو در انتظارتوست و از تو نگهداري خواهد كرد

اما كودك هنوز مطمئن نبود كه ميخواهد برود يا نه.

ـ اينجا در بهشت، من هيچ كاري جز خنديدن و آواز خواندن ندارم و اينها براي شادي من كافي هستند.

خداوند لبخند زد:« فرشته تو برايت آواز خواهد خواند و هر روز به تو لبخند خواهد زد. تو عشق او را احساس خواهي كرد و شاد خواهي بود

كودك ادامه داد:« من چطور ميتوانم بفهمم مردم چه ميگويند وقتي زبان آنها را نميدانم؟»

خداوند او را نوازش كردو گفت:« فرشته تو، زيباترين و شيرين ترين واژه هايي را كه ممكن است بشنوي، در گوش نو زمزمه خواهد كرد و با دقت و صبوري به تو ياد خواهد داد كه چگونه صحبت كني

كودك با ناراحتي گفت:« وقتي ميخواهم با شما صحبت كن، چه كنم؟»

خداوند براي اين سؤال هم پاسخي داشت:« فرشته ات دستهايت را كنار هم ميگذارد و به تو ياد ميدهد كه چگونه دعا كني،»

كودك سرش را برگرداند و پرسيد:« شنيده ام كه در زمين انسانهاي بدي هم زندگي ميكنند. چه كسي از من محافظت خواهد كرد؟»

ــ فرشته ات از تو محافظت خواهد كرد، حتي اگربه قيمت جانش تمام شود.

كودك با نگراني ادامه داد:« اما من هميشه به اين دليل كه ديگر نميتوانم شما را ببينم، ناراحت خواهم بود

خداوند لبخند زد و گفت:« فرشته ات هميشه درباره من با تو صحبت خواهد كرد . به تو راه بازگشت نزد مرا خواهد آموخت؛ گرچه من همواره دركنار تو خواهم بود

در آن هنگام بهشت آرام بود، اما صداهايي از زمين شنيده ميشد. كودك ميدانست كه بايد به زودي سفرش را آغاز كند. او به آرامي كي سؤال ديگر از خداوند پرسيد:« خدايا! اگر بايد همين حالا بروم لطفا نام فرشته ام را به من بگوييد

خداوند شانه او را نوازش كردو پاسخ داد:« نام فرشته ات اهيتي ندارد. به راحتي ميتواني او را مادر صدا كني

 

 

نوشته شده در دوشنبه پنجم دی 1384ساعت 17:58 توسط مهدی | |
دو برادر

سال ها دو برادر با هم در مزرعه اي كه از پدرشان به ارث رسيده بود زندگي مي كردند . آنها يك روز به خاطر مسئله ي كوچكي به جر و بحث پرداختند . و پس از چند هفته سكوت اختلافشان زياد شد و از هم جدا شدند .
يك روز صبح زنگ خانه برادر بزرگتر به صدا در آمد . وقتي در را باز كرد مرد نجاري را ديد . نجار گفت : (( من چند روزي است كه به دنبال كار مي گردم . فكر كردم شايد شما كمي خرده كاري در خانه و مزرعه داشته باشد . آيا امكان دارد كمكتان كنم ؟ ))
برادر بزرگتر جواب داد : (( بله اتفاقا من يك مقدار كار دارم . به آن نهر در وسط مزرعه نگاه كن آن همسايه در حقيقت برادر كوچكتر من است . او هفته ي گذشته چند نفر را استخدام كرد تا وسط مزرعه را بكنند و اين نهر آب بين مزرعه ي ما افتاد . او حتما اين كار را به خاطر كينه اي كه از من به دل دارد انجام داده . )) سپس به انبار مزرعه اشاره كرد و گفت : (( در انبار مقداري الوار دارم از تو مي خواهم بين مزرعه ي من و برادرم حصار بكشي تا ديگر او را نبينم . ))
نجار پذيرفت و شروع كرد به اندازه گيري و اره كردن الوار .
برادر بزرگتر به نجار گفت : (( من براي خريد به شهر مي روم اگر وسيله ي نياز داري برايت بخرم .))
نجار در حالي كه بشدت مشغول كار بود جواب داد : (( نه چيزي لازم ندارم ... ))
هنگام غروب وقتي كشاورز به مزرعه برگشت چشمانش از تعجب گرد شد . حصاري در كار نبود . نجار به جاي حصار يك پل روي نهر ساخته بود.
كشاورز با عصبانيت رو به نجار گفت : (( مگر من به تو نگفته بودم برايم حصار بسازي ؟ ))
در همين لحظه برادر كوچتر از راه رسيد و با ديدن پل فكر كرد برادرش دستور ساختن آن را داده به همين خاطر از روي پل عبور كرد و برادر بزرگترش را در آغوش گرفت و از او براي كندن نهر معذرت خواست .
وقتي برادر بزرگتر برگشت نجار را ديد كه جعبه ي ابزارش را روي دوشش گذاشته بود و در حال رفتن است .
كشاورز نزد او رفت و بعد از تشكر از او خواست تا چند روزي مهمان او و برادرش باشند .
نجار گفت : (( دوست دارم بمانم ولي پل هاي زيادي هست كه بايد آنها را بسازم . ))

نوشته شده در دوشنبه پنجم دی 1384ساعت 17:55 توسط مهدی | |
دوست

جرج و ديويد دو دوست بودند كه با پاي پياده از جاده اي در بيابان عبور مي كردند . بين راه سر موضوعي اختلاف پيدا كردند و به بحث پرداختند و جرج از سر خشم بر صورت ديويد سيلي زد .
ديويد سخت آزرده شد ولي بدون آنكه چيزي بگويد روي شن هاي بيابان نوشت : امروز جرج بهترين دوست من بر چهره ام سيلي زد .
آن دو كنار يكديگر به راه خود ادامه دادند تا به يك آبادي رسيدند . تصميم گرفتند قدري آنجا بمانند و در كنار بركه ي آب استراحت كنند . ناگهان ديويد كه سيلي خورده بود لغزيد و در بركه افتاد . نزديك بود غرق شود كه جرج به كمكش شتافت و او را نجات داد . ديويد بعد از آنكه از غرق شدن نجات يافت بر روي صخره اي سنگي اين جمله را حك كرد : امروز جرج بهترين دوستم جان مرا نجات داد .
اما جرج با تعجب از او پرسيد : بعد از آنكه من با سيلي تو را آزردم تو آن جمله را بر شنهاي صحرا نوشتي ولي حالا اين جمه را روي صخره حك مي كني !
ديويد لبخندي زد و گفت : وقتي كسي ما را آزار مي دهد بايد روي شنهاي صحرا بنويسيم تا باد هاي بخشش آن را پاك كنند ولي وقتي كسي محبتي در حق ما مي كند بايد آن را روي سنگ حك كنيم تا هيچ بادي نتواند آن را از ياد ها ببرد .

نوشته شده در دوشنبه پنجم دی 1384ساعت 17:54 توسط مهدی | |
فرشته

دو فرشته ي مسافر براي گذراندن شب در خانه ي يك خانواده ي ثروتمند فرود آمدند . اين خانواده رفتار نامناسبي داشتند و دو فرشته را به مهمان خانه ي مجللشان راه ندادند بلكه زيرزمين سرد خانه را در اختيار آنها گذاشتند.
فرشته ي پير در ديوار زيرزمين شكافي ديد و آن را تعمير كرد . وقتي كه فرشته ي جوان از او پرسيد : (( چرا چنين كاري كردي ؟)) او پاسخ داد : (( همه ي امور بدان گونه كه مي نمايند نيستند . ))
شب بعد اين دو فرشته به منزل يك خانواده ي فقير ولي مهمان نواز رفتند . پس از خوردن غذايي مختصر زن و مرد فقير رختخواب خود را در اختيار دو فرشته گذاشتند .
صبح روز بعد فرشتگان زن و مرد فقير را گريان ديدند . گاو آنها كه شيرش تنها گذران زندگيشان بود در مزرعه مرده بود .
فرشته ي جوان عصباني شد و از فرشته ي پير پرسيد : (( چرا گذاشتي چنين اتفاقي بيفتد ؟ خانواده ي قبلي همه چيز داشتند ولي با اين حال تو كمكشان كردي اما اين خانواده دارايي اندكي دارند و تو گذاشتي كه گاوشان هم بميرد.))
فرشته ي پير پاسخ داد : (( وقتي در زير زمين آن خانواده ي ثروتمند بوديم ديدم كه در شكاف ديوار كيسه اي طلا وجود دارد . از آنجا كه آنها بسيار حريص و بددل بودند شكاف را بستم و طلا ها را از ديدشان مخفي كردم . ديشب وقتي در رختخواب زن و مرد فقير خوابيده بوديم فرشته ي مرگ براي گرفتن جان زن فقير آمد و من به جايش گاو را به او دادم . همه امور بدان گونه كه مي نمايند نيستند و ما گاهي اوقات خيلي دير به اين نكته پي مي بريم . ))

نوشته شده در دوشنبه پنجم دی 1384ساعت 17:54 توسط مهدی | |

 سارا دخترك 11 ساله اي بود كه هر روز با مادرش به خانه ي يكي از كساني مي رفت كه مادرش براي آن ها كار مي كرد . مادر سارا خدمتكار بود . سارا در ميان آدم حسابي هايي كه مادرش برايشان كار مي كرد خانم اينس را بيشتر دوست داشت شايد به خاطر اينكه دختر خانم اينس يعني باربارا كه همسن خودش بود هرگز با او مانند دختر يك خدمتكار رفتار نمي كرد . با هم حرف مي زدند درس مي خواندند جوك مي گفتند و...
و از چند روز قبل كه باربارا او را براي جشن تولدش دعوت كرده بود سارا طوري دوستدارش شده بود كه مدام به مادرش مي گفت : باربارا بهترين دوست منه ! اما مادر كه زني سرد و گرم چشيده بود و آدم هاي فراواني را در زندگي پر از مشقتش ديده بود پاسخ مي داد : نه دخترم ... بين ما و آدم هاي پولدار هرگز دوستي به وجود نمي آيد . اما دختر اصلا" حرف مادرش را قبول نداشت و در دل مي گفت : مادر با ثروتمندان لج است مگر پدر مقدس در كليسا نمي گفت كه پولدار ها هم به بهشت مي روند ؟ .
سر انجام شب تولد فرا رسيد و سارا بهترين لباسش را پوشيد و مادرش هم تا توانست او را خوشگل كرد طوري كه از همه مهمان هاي همسن و سال خودش زيبا تر شده بود و خانم اينس نيز مدام مي گفت : بچه ها ببينيد سارا چقدر قشنگ شده ! و سارا نيز براي جبران مهرباني خانم اينس در طول مهماني تا توانست كمك كرد . جمع كرد و ظرف شست و ... تا سر انجام جشن به پايان رسيد و نوبت خداحافظي مهمان ها شد . خانم اينس طبق سنت آدم حسابي ها موقع خداحافظي به هر كدام از بچه ها اگر پسر بودند تفنگ و اگر دختر بودند عروسك كادو مي داد و سارا چقدر از عروسك خوشش مي آمد . سرانجام نوبت به سارا رسيد . خانم اينس دست داخل كيفش كرد و سارا دست دراز كرد تا عروسكي كادو بگيرد اما هنگامي كه خانم اينس يك اسكناس 20 دلاري كف دست دخترك گذاشت
سارا ياد حرف مادرش افتاد : بين ما و آدم هاي پولدار هرگز دوستي به وجود نمياد

نوشته شده در دوشنبه پنجم دی 1384ساعت 17:52 توسط مهدی | |

در روز هاي كهن ،هنگامي كه نخستين لرزش سخن به لبهايم امد از كوه مقدس بالا رفتم و با خدا گفتم : (( خداوندگارا من بنده توام اراده پنهان تو قانون من است و تا ابد تو را فرمان بردارم )) اما پاسخي نداد و مانند طوفاني سهمگين گذشت . انگاه پس از هزار سال از كوه مقدس بالا رفتم و باز با خدا گفتم : (( خداوندگارا من افريده توام ، تو مرا از گل ساختي و من همه چيز را از تو دارم )) اما خدا پاسخي نداد و مانند هزار بال تيز پرواز گذشت . انگاه پس از هزار سال از كوه مقدس بالا رفتم و باز با خدا گفتم : ( اي پدر من فرزند تو هستم ، تو مرا به دنيا اوردي و من با محبت و عبادت ملكوت تو را به ارث مي برم )) اما خدا پاسخي نداد و مانند مهي كه تپه هاي دوروست را مي پوشاند گذشت . انگاه پس از هزار سال باز از كوه مقدس بالا رفتم و با خدا گفتم : (( خداي من اي ارمان و سرانجام من من ديروز توام و تو فرداي من . من ريشه تو در خاكم و تو گلاله مني در اسمان و ما با هم در برابر خورشيد مي باليم )) انگاه خدا بر من خميد و در گوشم به نجوا گفت . و مانند دريايي كه جويباري را در بر مي گيرد مرا در بر گرفت . و هنگامي كه به دره ها و دشت ها فرود امدم خدا هم انجا بود .

 

نوشته شده در دوشنبه پنجم دی 1384ساعت 9:37 توسط مهدی | |
آخرين نوشته ها
باور ها
پدر
هر شب يك دعا كن
تلاش کنید
عشق را امتحان كن!
خدایا کفر نمی‌گویم
سخن بزرگان
سخن بزرگان
داستان کوتاه
ای کاش!!!
بیاموزیم که ...
جملات کوتاه ولی عمیق
دکتر شریعتی
واقعيات علمي
تـصـمیم گـرفـت زنـده بـمـانـد
كلامي از بزرگان
رسیدن به کمال
جملات قصار 2
خواندنی
مادر
اهمیتی ندارد که از کدامین نقطه آغاز می کنی , مهم آن است که آن را کجا به پایان می بری