تبليغاتX
*** كسي را كه اميدوار است هيچگاه نا اميد نكن شايد اميد تنها دارايي او باشد*** ×××امید ابدي×××
نا اميدي نخستين گامي است كه شخص به سوي گور برمي دارد - ناپلئون

روزی پیش گوی پادشاهی به او گفت که در روز و ساعت مشخصی بلای عظیمی برای پادشاه اتفاق خواهد افتاد. پادشاه از شنیدن این پیش گویی خوشحال شد. چرا که می توانست پیش از وقوع حادثه کاری بکند.

 

پادشاه به سرعت به بهترین معماران کشورش دستور داد هر چه زودتر محکم ترین قلعه را برایش بسازند. معماران بی درنگ بی آن که هیچ سهل انگاری و معطلی نشان بدهند، دست به کار شدند. آنها از مکان های مختلف سنگ های محکم و بزرگ را به آنجا منتقل کردند و روز و شب به ساختن قلعه پرداختند. سرانجام یک روز پیش از روز مقرر قلعه آماده شد. پادشاه از قلعه راضی شد و با خوش قولی و شرافتمندانه به همه معماران جایزه داد. سپس ورزیده ترین پاسداران خود را در اطراف قلعه گماشت.

پادشاه در آستانه روز وقوع حادثه به گفته پیش گو، وارد اتاق سری شد که از همه جا مخفی تر و ایمن تر بود. اما پیش از آن که کمی احساس راحتی کند، متوجه شد که حتی در این اتاق سری هم چند شعاع آفتاب دیده می شود. او فورا به زیر دستان خود دستور داد که هر چه زودتر همه شکاف های این اتاق سری را هم پر کنند تا از ورود حادثه و بلا از این راه ها هم جلوگیری شود.

سرانجام پادشاه احساس کرد آسوده خاطر شده است. چرا که گمان کرد خود را کاملا از جهان خارج، حتی از نور و هوایش، جدا کرده است.

معلوم است که پادشاه خیلی زود در اتاق بدون هوا خفه شد و مرد. پیش گویی منجم پادشاه به حقیقت پیوسته بود و سرنوشت شوم طبق گفته پیش گو رقم خورده بود! معنی این داستان را می توان به قلب انسان ها از جمله خود ما تشبیه کرد. در دل ما هم قلعه بسیار محکمی وجود دارد. این قلعه با مواد مختلفی محکم تر از سنگ ساخته شده است. این مواد چیزی به جز خشم و نفرت، گله و شکایت، خود خوار شمردن و غرور و کبر، شتاب، تعصب و بدبینی و ... نیستند. با این مواد واقعا هم می توان قلعه دل را محکم و محکم و باز هم محکم تر کرد و دیگران را پشت درهای آن گذاشت. همان طور که این پادشاه عمل کرد. قلعه قلب ما هر چه محکم تر و کم منفذتر باشد، احساس خفگی ما هم شدیدتر خواهد بود.

+ نوشته شده در  دوشنبه سیزدهم خرداد 1387ساعت 19:12  توسط مهدی  | 

یك مادر باردار بریتانیایی بعد از شنیدن این خبر تكان دهنده كه در چهارمین ماه بارداری اش در مراحل پیشرفته سرطان كبد قرار دارد، ترجیح داد خود را به خاطر نجات جان فرزندش درمان نكند.

«آلارد» تنها دو راه پیشرو داشت: تعویق درمان تا زمان تولد نوزاد و یا سقط جنین برای حفظ جان خود.

او راه اول را انتخاب كرد و تا زمانی كه كودك با عمل سزارین كمی پیش از موعد پا به دنیا گذاشت، درمان خود را به تعویق انداخت. وی به شوهرش مارتین گفت:" اگر قرار است من بمیرم، كودكم باید زنده بماند."

كودك یك هفته زودتر از موعد مقرر با سزارین به دنیا آمد و آلارد 33 ساله در 18 نوامبر پسر سالمی به دنیا آورد كه «لیام» نام گرفت.

درست 2 ماه بعد «آلارد» درگذشت. وی پس از زایمان، شیمی درمانی را آغاز كرد اما دیگر خیلی دیر بود.

پزشكان معتقدند كه آلارد سال‌ها به سرطان روده مبتلا بوده و سرانجام این بیماری به كبدش سرایت كرده بود. وی پس از دردهای مداوم شكم، آزمایشاتی انجام داد كه نشان داد كبد او را تومورهای سرطانی در بر گرفته‌اند.

همسر وی می‌گوید:" پزشكان گفتند كه به علت باردار بودن وی آنها قادر به انجام كاری نیستند. او مستقیماً و بدون تردید به پزشكان گفت كه كودكش را از بین نخواهد برد."

به گزارش خبرگزاری فارس ، این مادر شجاع و فداکار موفق شد پیش از مرگش چند بار كودك خود را در آغوش بگیرد. این چهارمین فرزند «آلارد» و اولین پسر اوست. «لیام» دارای 3 خواهر 10 ساله، 8 ساله و 20 ماهه می باشد.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه پنجم خرداد 1387ساعت 7:43  توسط مهدی  | 

 

1) کسی که عقل را بر احساساتش غلبه دهد، قوی ترین انسان روی زمین است.

(امام علی)

 

2) راه نفوذ در دیگران، دانستن آرزوهایشان است.

(ویل کارنگی)

 

3) اگر آینه نبود، همیشه خود را جوان می دانستم.

(پیکاسو)

 

4) افسوس که جوان نمی داند و پیر نمی تواند.

(محمد حجازی)

 

5) گروهی از ما، آنچنان حواسمان به چیزهایی که نداریم معطوف است که دیگر نمی توانیم از آنچه داریم لذت ببریم.

(جودی تاتل مام)

 

6) من همه چیزم را به گرسنگی و مشقت های ایام جوانی مدیونم.

(ناپلئون بناپارت)

 

7) اتلاف وقت، گران بهاترین خرج هاست.

(بالزاک)

 

8) احتیاط، تنها برای پیران نیست، جوانانی که احتیاط نکنند بدانند که هرگز به پیری نخواهند رسید.

(باخ)

 

9) عجیب است که انسان نه می تواند برای تولدش شادی کند و نه برای مرگش عزا بگیرد.

(ژرژ سیمنون)

 

10) ازدواج، تنها زنجیری است که همگان به رضا و و رغبت آن را به دست و پای خود می بندند.

(فرانسوا موریاک)

 

11) حرفی را بزن که بتونی بنویسی، چیزی را بنویس که بتونی امضا کنی، چیزی را امضا کن که بتونی پاش وایسی.

(ناپلئون بناپارت)

 

12) دنیا به قدری بزرگ است که برای همه جا هست به جای آنکه جای دیگران را بگیرید سعی کنید جای خود را بیابید.

(چارلی چاپلین)

 

13) زندگی آن چیزی است که برای تو اتفاق می افتد، در حالی که تو سرگرم برنامه ریزی های دیگری هستی.

(جان لنون)

 

14) نیکوست، که ثروتمند باشی و پرتوان، اما نیکوتر است که دوستت بدارند.

(اورپیدس)

 

15) عاشق بودن، همان است که بدانی دیگری کامل نیست. بتوانی بخش های نازیبا را ببینی ولی بر بخش هایی که دوست می داری تاکید کنی و شادمانه هر دو را بپذیری.

(ترزا. ام. ریچیز)

 

16) کسی که راهی را با عشق می پیماید، هرگز راه را تنها نپیموده است.

(سی تی دیویس)

 

17) نفرت هرگز با نفرت پایان نمی یابد،نفرت تنها و تنها تسلیم عشق خواهد شد.

(بودا)

 

18) اگر تنها بتوانی چنانکه باید عشق بورزی، شادترین و تواناترین موجود در جهان خواهی بود.

(امه فوکس)

 

19) دنیا جای زیبایی برای ماندن نیست.

(نیکی جیووانی)

 

20) انتخاب همسفر درست، مهم ترین گام در تضمین شادی و سرور سفر است.

(آندیان اندرسون)

 

 

21) طبیعت والاترین حاصل ها را با ساده ترین ابزار می آفریند:

آفتاب، گل ها، آب و عشق.

(هاینریش هاینه)

 

22) سرمایه خود را از چیزهایی که از ذات تو خارج بود، مساز.

(افلاطون)

 

23) با کارهای بد به سمت انجام کارهای خوب مرو.

(افلاطون)

 

24) شما به همان اندازه که بخواهید کوچک، و به همان اندازه آرزو کنید بزرگ می شوید.

(جیمز آلن)

 

25) بگذار تا شیطنت عشق چشمان تو را به عریانی خویش بگشاید شاید هر چند آنجا جز رنج و پریشانی نباشد اما کوری را به خاطر آرامش تحمل نکن.

(دکترعلی شریعتی)

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوم خرداد 1387ساعت 11:17  توسط مهدی  | 

مرد هر روز دیر سر کار حاضر می شد، وقتی می گفتند : چرا دیر می آیی؟ جواب می داد: یک ساعت بیشتر می خوابم تا انرژی زیادتری برای کار کردن داشته باشم، برای آن یک ساعت هم که پول نمی گیرم. یک روز رئیس او را خواست و برای آخرین بار اخطار کرد که دیگر دیر سر کار نیاید.

مرد هر وقت مطلب آماده برای تدریس نداشت به رئیس آموزشگاه زنگ می زد تا شاگرد ها آن روز برای کلاس نیایند و وقتشان تلف نشود. یک روز از پچ پچ های همکارانش فهمید ممکن است برای ترم بعد دعوت به کار نشود.

مرد هر زمان نمی توانست کار مشتری را با دقت و کیفیت ، در زمانی که آنها می خواهند تحویل دهد، سفارش را قبول نمی کرد و عذر می خواست. یک روز فهمید مشتریان ش بسیار کمتر شده اند.

مرد نشسته بود. دستی به موهای بلند و کم پشتش می کشید . سیگاری آتش زد و به فکر فرو رفت. باید کاری می کرد. باید خودش را اصلاح می کرد. ناگهان فکری به ذهنش رسید. او می توانست بازیگر باشد:

از فردا صبح ، مرد هر روز به موقع سرکارش حاضر می شد، کلاسهایش را مرتب تشکیل می داد، و همه ی سفارشات مشتریانش را قبول می کرد.

او هر روز دو ساعت سر کار چرت می زد. وقتی برای تدریس آماده نبود در کلاس راه می رفت، دستهایش را به هم می مالید و با اعتماد به نفس بالا می گفت: خوب بچه ها درس جلسه ی قبل را مرور می کنیم. سفارش های مشتریانش  را قبول می کرد اما زمان تحویل بهانه های مختلفی می آورد تا کار را دیرتر تحویل دهد: تا حالا چند بار مادرش مرده بود، دو سه بار پدرش را به خاک سپرده بود و ده ها بار به خواستگاری رفته بود.

 

حالا رئیس او خوشحال است که او را آدم کرده ، مدیر آموزشگاه راضی است که استاد کلاسش منظم شده  و مشتریانش مثل روزهای اول زیاد شده اند.

 

اما او دیگر  با خودش «صادق » نیست. او الان یک بازیگر است.

+ نوشته شده در  سه شنبه سی و یکم اردیبهشت 1387ساعت 15:7  توسط مهدی  | 

دختر جوانی چند روز قبل از عروسی آبله سختی گرفت و بستری شد. نامزد وی به عیادتش رفت و در میان صحبتهایش از درد چشم خود نالید. بیماری زن شدت گرفت و آبله تمام صورتش را پوشاند. مرد جوان عصازنان به عیادت نامزدش میرفت و از درد چشم مینالید. موعد عروسی فرا رسید. زن نگران صورت خود که آبله آنرا از شکل انداخته بود و شوهر هم که کور شده بود. مردم میگفتند چه خوب عروس نازیبا همان بهتر که شوهرش نابینا باشد. 20 سال بعد از ازدواج زن از دنیا رفت، مرد عصایش را کنار گذاشت و چشمانش را گشود. همه تعجب کردند. مرد گفت: "من کاری جز شرط عشق را به جا نیاوردم".

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم اردیبهشت 1387ساعت 8:33  توسط مهدی  | 


  RSS 

POWERED BY: BLOGFA.COM
TEMPLATED BY: GILIRAN

 

توجه توجه
خريدار و فروشنده قطعات دست دوم کامپيوتر
ارتقا کامپيوتر با نازلترين قيمت
فقط با تلفن 09122239202يا 48924862 تماس بگيريد
زير قيمت بازار
اهمیتی ندارد که از کدامین نقطه آغاز می کنی , مهم آن است که آن را کجا به پایان می بری